من به بن بست نرسیدم راهمو گم کردم

این روزها حس میکنم بین زمین و هوا معلقم و در حالیکه هراسان سعی میکنم به چیزی یا کسی چنگ بندازم تا به ثبات و آرامش برسم، با بیتفاوتی آدمها مواجه میشم. زندگی من الان مثل یک زندون خودساخته میمونه، اما از نوع بدون دیوار و زنجیرش، یک سلول بی مرز که هر روز به کنجش تکیه دادم و در تاریکی با افسوس و آه به دنبال چراغی هستم و  روزنه فراری تا آزادی بدون حد و مرز رو در ورای اون تجربه کنم. بی اعتنا به گذر زمان روزهامو به بیهودگی سپری میکنم و هر روز در خودم بیشتر و بیشتر گم میشم و میشکنم، بی هیچ انگیزه و هدفی راهی رو طی میکنم که خوب میدونم انتهاش ناکجاآباده، انگار میدونم به هیچ جا نمیرسم اما باز میرم و میرم، چون راه دیگه ای ندارم، مجبورم، چون حتی اگه به پوچی رسیده باشم، حتی اگه توی زندون تن اسیر باشم، حتی اگه راهو بلد نباشم، باز باید برم، مثل انسان بخت برگشته ای که به اسبی بستنش و اون اسب هرطرف که میره اونو با خودش روی زمین میکشونه  و بیچاره برای رفتن خودش هیچ اختیاری نداره، نیروی محرکش اسبی هست که بی اعتنا به درد و رنج اون آدم و فریادهای رقت بار و دلخراشش او رو به این سو و اون سو میکشونه.

اینها رو که مینویسم نه گریه میکنم و نه حتی غمگینم، هیچ حسی ندارم. انگار که تمام حس های دنیا که روزی در من جمع بودند، ذره ذره ناپدید میشند. اما نه، حس ترس هنوز در من به قویترین شکل خودش ریشه دوونده، ترس از آینده، ترس از نرسیدن، ترس از ندیدن، ترس از رفتن، مردن، گم شدن، فنا شدن.

ار حرفهای یواشکی، گریه های یواشکی، دوست داشتن های یواشکی خسته شدم، از فکر راه های نرفته، حرفهای نزده، آدم های ندیده، دست های گره نخورده، روزهای نرسیده، بیمناک و هراسونم. نه نه این حق من نبود، این سرگشتگی، گم گشتگی، خمودگی، فسردگی، بیهودگی حق مرضیه نبود، حق دختر باانرژی، فعال و پرانگیزه ای که همیشه به خودش نهیب میزد درسته تو خیلی چیزها نداری، اما روزی میرسه که به اونهایی که همه چی دارند ثابت میکنی ازشون بهتری، سرتری، مهمتری، بزرگتری... چرا اون روز نرسید؟ چه بلایی سر مرضیه اومد؟ کجای راهو اشتباه رفت؟ کجای کارو غلط رفت؟ نقش خدا این وسط چی بود؟ چرا نیازهای دختر رو یادش رفت، چرا بعد سالها کمک کردن و دستگیری ازش فراموش کرد هنوز هم به دستهاش نیاز داره؟ که بلندش کنه و ببرتش به اوج رهایی و آزادی، به قله های آزادگی و بی نیازی، به روزهای آرامش و بیخیالی، چرا خدا یادش رفت مرضیه هنوز به آغوش گرم خداییش نیاز داره؟

نه شکوه میکنم و نه حتی آرزو. این روزها از خدا میپرسم مگه چیزی که ازت خواسته بودم چقدر بزرگ بود که الان باید به این نقطه رسیده باشم که بیام و این حرفها رو بزنم...اما طولی نمیکشه که از ترس کفران نعمت سرمو پایین میندازم و باز به عمق بیکسیم پناه میبرم، حتی با خدا هم نمیتونم دردل کنم. ازش میترسم، آره ازش میترسم.

بیتفاوت شدم، نه به چیزی شوق چندان میکنم و نه از حرکت تلخی همچون گذشته ها ناراحت میشم. آقای دکتر (شاگرد و همسابه ناجوانمردم) پیامک میده و من با وجود هرآنچه به سرم آورده و ماههایی که ذهنمو به خودش مشغول کرده، حتی ناراحت هم نمیشم، ذوق هم نمیکنم که شاید تو فکر برگشتن به منه. بی تفاوتم. دوستان و آشنایان از من و ظاهرم و سوادم و ... تعریف میکنند و من تو دلم مثل گذشته ها ذوق نمیکنم، اضافه وزنمو میبینم و اهمیتی نمیدم. (این روزها فقط ریزش مشت مشت موهامه که هراسونم میکنه، اونم به خاطر ترس از کچل شدن.) از رسیدن به آرزوهام اونقدر نومیدم که حتی دیگه از خدا هم نمیخوامشون. از تکرار مکررات خسته شدم. خیلی به خودم زور بزنم رو به خدا میگم همونایی که خودت میدونی، در حالیکه امید ندارم بهشون برسم. میگند نومیدی از رحمت خدا بزرگترین گناهه، من اصلاً از رحمتش ناامید نیستم، اما دست خودم نیست که حس میکنم آرزوهام همه دور و دیر به نظر میرسند و خدا این وسط منو یادش رفته. آیا این همون رسیدن به بن بستیه که میگند؟ اما نه "من به بن بست نرسیدم راهمو گم کردم".... همین.

با همه حرفهایی که زدم امروز صبح توی راه خونه به اداره داشتم فکر میکردم اینطور ادامه دادن آخرش جنونه و دیوانگی. باید کاری کنم، دستی بالا بزنم، حرکتی کنم، قدمی بردارم.... نتیجش فکر جدیدی بود که یکدفعه به سرم زد، درست کردن یک وبلاگ آموزش زبان انگلیسی که از طریق اون هم خودم بتونم دانش از دست رفته انگلیسیمو ترمیم کنم و دوباره از یادرفته ها رو به یاد بیارم، هم بتونم به دوستانی که علاقمند به یادگیری زبان هستند کمکی کنم. فعلاً در حد یه طرحه، اما اگه این حس بیهودگی و رکود باز بهم غلبه نکنه و جلومو نگیره، سعی میکنم به زودی اجراییش کنم. امیدوارم طرح موفقی از آّب دربیاد.

+++ از ترس ساس ها بعد سمپاشی برای بار چهارم طی دوهفته گذشته، به خونه خواهر بزرگم مریم پناه بردیم. سمهای مختلفی رو امتحان کردیم بی نتیجه. دعا کنید این سم آخریه کارساز بیفته و بیشتر از این آواره نشیم. نمیدونید نزدگی کنار این موجودات ریز و وحشتناک چقدر زجرآوره.

+++ آرزوجون هر چی برای موهام با مطب دکتر نخعی تماس میگیرم اشغاله یا رو پیامگیره. کلافه شدم. فکر کنم باید حضوری برم و نوبت بگیرم. ریزش موهای من به مرز خطرناکی رسیده و هر چی درمون خونگی و سنتی کردم کارساز نیفتاده. دعا کنید این وضع فجیع درست بشه وگرنه یک تارمو هم رو سرم نمیمونه.

+++ من عاشق شعر و ادبیاتم، بخصوص اشعار خلاقانه و نوین امروزی از شاعران کم سن و سال. یه شعر قشنگ متناسب با حال و روزم پیدا کردم که اینجا براتون میذارم.... فقط مصراع اولش به جای 27 سال باید بشه 30 سال یعنی سن خودم (همیشه از رسیدن به این سن میترسیدم.چقدر زود گذشت! ناگهان چقدر زود دیر می شود). 

من بیست و هفت سال خودم را دویده ام

تازه بـــــه نقطــه ی نرسیدن رسیـــده ام

می ترسم از خودم که شبیهم به هیچ کس

از تــــرس تـــــــــوی  آینـــــــه  آدم  ندیده ام

حتی حواس پرتی من مضحک است، که

دیروز کفش لنگــه بـــــه لنگه خریـده ام

من که خودم نخواستم عاشق شوم، فقط

حالــــی نمــــی شود بــــــه دل ورپریده ام

این لقمه هم برای مگس ها، نخواستم

یک عنکبــــــوت مرده ی درخود تنیده ام

این دردهای مسخره تقدیـــر من نبود

من بیشتر از آنچه که باید کشیده ام

بابا ولــــم کنید! سرم درد می کند

حتی هوای دور و برم درد می کند

زیر فشار طعنه و گوشه کنایه و

زخم زبانتان کمـــرم درد می کند

از اینکه گفته اید تو شاعر نمی شوی

مضمون شعرهـــــای ترم درد می کند

نامه رسان عشق شما بوده ام، اگرـ

تا استخوان بال و پــــرم درد می کند

پس هیج جا نمی روم؛ آخر نمی شود

پاهـــای مانده از سفـــرم درد می کند

دیگر قسم نمی خورم، از بس که خورده ام

روح شکستــــــه ی پدرم درد می کنـــــد

طبل چرندیـــــات نکوبید، بس کنید!

سلول های مغز سرم درد می کند (محمدعلی پورشیخ)

/ 22 نظر / 101 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الی

والا من که دیگه موندم چکار بکنم؟؟!! فوق لیسانس دارم مدرک پنج تا کارگاه آموزشی رو گرفتم نزدیک 9 تا مدرک های فنی و حرفه ای دارم دیپلم خیاطی دارم!!!! الانم مامانم میگه واسه دکترا تلاش کن والا بخدا دیگه خسته شدم!!!! دیگه شدم کلکسیون مدرک!!!!! بعضی وقتا فکر میکنم چه زندگی پوچی دارم! الانم چون بیکارم چسبیدم به قیافه، فعلا عمل فک و ارتودنسی کردم حالا دارم رو مامانم کار میکنم که بابامو راضی کنه بینیمم عمل کنم!!!! مامانم میگه انگار حالت خراب شده!!!!! چه بکنم دیگه!!!! فعلا که نه از کار خبریه نه از شوهر!!!!!

فرزانه

مرضیه جون سرتو به کار یا فعالیت جدیدی بند کن. از هر چیزی که تو رو یاد فکرهای تلخ میندازه دوری کن. کلاس ورزش برو. باور کن تو داری زیاده از حد فکر میکنی. خیلی زود میفهمی هیچکدوم از مشکلاتی که واسه خودت ساختی ارزش فکر کردن نداشته. راستی به کلاس یوگا فکر کن. معجزه میکنهو

انوشه گلبن

هیچ کس چه اهمیتی میدهد بعد عمر ی بودن سایه وار در کنار نبودنها ومجازی بودنها چمدانی لبریز خاطره را کجای مسافر خانه گذر زندگی پشت کدام واژه نگفته توی عمق مفهوم چه شعری پنهان از چشم تنهایی همچون روحی سرگردان چپانده باشی هیچ کس چه اهمیتی میدهد به بی صدا باز و بسته شدن وبلاگ و سایت و ایمیل. . . . ازپی کلامی برای همراهی

شهر عجیب

فرارسیدن ماه میهمانی خدا بر شما خجسته

حسین

این چیزایی که نوشتین یه جورایی به قول دوستان برا همه هست وقتی میخوندم یه حسی داشتم که خیلی جاهاشو خودم دارم مینویسم( البته از بابت موهای پرپشت بسی خدا رو شاکریم و ریزش مونداریم [لبخند] ) اما راس میگین وقتی سن ادم به 30 سالگی میرسه اگه به اون چیزایی که باید به طور معمول برسه, نرسه فکرای مختلف هر روز ادمو بهم میریزه و یه حس ناامیدی بهش دست میده اون هم ناخواسته واقعا حق ماهااا این نبود اما هست و چاره ای جز تلاش بیشتر در کنار توکل به خدا نیست..... اون فکر باز کردن یه وبلاگ برا اموزش انگلیسی فکر عالی هست من که از همین حالا امادگیمو اعلام میکنم که همیشه به موقع سر جلسات حاضر بشم .

مامان آتنا

اصلا خوشم نیومد. این حرفا رو دیگه ازت نشنوم. تو چته ؟؟؟ خجالت نمیکشی این چیزا رومینویسی ؟؟؟؟ تو رو خدا مرضیه اینقدر این چیزا رو تو ذهنت نچرخون. خودت میددنی که به هر چی هر حوری نگاه کنی ، همونجوری واست اتفاق میفته. دنبال چی میگردی ؟ درک میکتم که احساسات لطیف دخترونه یه جاهایی باعث میشه فکرکنیم آخر خطیم. ولی نباید بذاریم این احساس مسیرمون رو تغییر بده. ( قصد نصیحت نداشتم فقط از این پستت خیای دلگیر شدم. )

نجمه

گاهی اوقات دوست دارم یه نفر بهم بگه خفه شو ... گاهی اوقات بیشتر دوست دارم یه نفر بزنه تو دهنم تا واقعا خفه شم... گاهی اوقات دوست دارم به بعضیا بگم خفه شو... گاهی اوقات بیشتر دوست دارم بزنم تو دهن بعضیا تا واقعا خفه شن... اگه تو جز دسته اولی من حاضرم اینکارو بکنم چون بدون هیچ قید و شرطی الان خودم جز دسته دومم. این پستت قابل درک بود - فکر کنم واسه اکثر خوانندهات- چون هرکدوم از ما گاه گاهی تو این گرد باد می افتیم و تا یه جا رو زمینمون نذاره همینیم. تو نه به بن بست رسیدی نه راهتو گم کردی هنوز تو مسیری فقط چراغی که دستت هست داره سو سو می زنه مواظب باش خاموش نشه اون موقع شاید راهتو گم کنی و شاید تو این گمگشتگی واقعا به بن بست برسی.

نگاه

من همیشه توی وبلاگ تو احساس می کنم نباید حرف بزنم چون جو وبلاگت آدم هایی که اینجا میان با وبلاگ های دیگه متفاوتن نوشته های تو هدفذار و منسجمن ذهنت جمله ها رو دقیق کنار هم میچینه تا نتیجه بگیره و من گاهی فکر میکنم که حرفی برای گفتن ندارم... من کوچکتر از اونی هستم که بخوام اطهار نظری در مورد تو بکنم اما میخوام یه چیزی رو از دید خودم در مورد رویاهای تو بگم....موقعیت تو تحصیلاتت شغلت وجه ی اجتماعیت آرزوی خیلی ها من جمله نگاهه مطمعنا همه ی این ها روزی آرزوی مرضیه ی هم سن و سال نگاه هم بوده....مرضیه ای که تونسته به این جایگاه برسه حتما توان رسیدن به مراحل بالاتر رو هم داره....

غبار زمان

مرضیه خانم، شما انسان خوبی هستی و همین خوب بودن باعث میشه که بهترین باشی. قرار نیست سر بودن خودت رو به کسی ثابت کنی. همین حالا هم در میان بهترین‌ها هستی. در میان سرترین‌ها. زندگی مسابقه‌ نیست که بخواهی خودت رو به کسی ثابت کنی یا سعی کنی حتما و حتما بلندتر از همه بایستی. برای اینکه آرامش پیدا کنی نیازی به اینکه ببینی حتما سرتر از همه و بهتر از همه هستی، نداری. به نظر من این راه اشتباهه که بخوای به دیگران این چیزا رو ثابت کنی. کافیه خودت باشی و زندگی‌ات را بکنی. اگر دیگران بخواهند متوجه شوند، خواهند دید که تو انسان متفاوتی هستی .

غبار زمان

[گل]