و دوباره پائیز...

و دوباره پاییز از راه رسید. فصلی که همیشه برای من غمبار بوده. سالهاست روز اول مهر یک احساس مبهم توصیف ناپذیر تمام وجودمو پر میکنه. نمیدونم چطور وصفش کنم. 

مامان معلم بود، از روز اول مهر کمتر میدیدمش. شیفتهامون اغلب برعکس هم بود. زمانهاییکه من از مدرسه برمیگشتم خونه نبود، غذا روی گاز بود. سرد سرد. درست مثل کل فضای خونه در نبودنش. گرمش میکردم، گاهی هم سرد میخوردم. بعد خربزه ای رو که برام قاچ کرده بود و گذاشته بود تو یخچال.... گاهی یک یادداشت روی در خونه میچسبوند گاهی هم میذاشت روی اپن آشپزخونه... من اما هیچکدوم از اینها رو نمیخواستم، دلم وجود گرم خودش رو میخواست. شیفتهای بعد از ظهر هم وقتی خونه میرسیدم باز نبود... اذان مغربو که میگفتند بی اختیار به پهنای صورت اشک میریختم. تو اوج بحرانهای دوران نوجوانی و بلوغ دلم میخواست کنارم بود اما نبود... وقتی که خونه میرسید خیلی خسته بود. باید شام درست می کرد. متوجه نمیشد گریه کردم. خودم هم نمیخواستم بدونه. هیچوقت دوست نداشتم کسی متوجه اشکهام بشه، هر چند همیشه با کوچکترین بهونه ای جاری میشدند.

کوچیکتر هم که بودم، شروع ماه مهر به معنی شروع زندگیم در جایی بود که دوستش نداشتم: مهد کودک. از سه ماهگی تا موقعیکه راه افتادم، تا موفعیکه رفتم مدرسه شده بود خونه دومم. هر روز صبح مامان دست من و ریحانه رو میگرفت و میذاشت مهد کودک شلوغ مدرسه ای که توش درس میداد. مربیمونو خوب یادمه، خانم هاشمی... یه زن میانسال که به ندرت لبخند به لبهاش مینشست، زیاد حال و حوصله بچه ها و شیرین زبونیهاشونو نداشت. انگار به اجبار کار میکرد. هر سال هم خودش مربیمون بود. حضور سرد و یخیش از سه ماهگی تا 6 سالگیمو پر کرده بود. زیادبچه ها رو  دعوا میکرد. همیشه ازم میخواست بند کفشهامو خودم ببندم اما من صبر میکردم مامان بعد تموم شدن کلاسش خودش بیاد و برام ببنده. ریحانه اما همیشه بند کفشاشو خودش میبست. از من آرومتر بود. برعکس بچه های شلوغ و نق نقوی مهد هیچوقت گریه نمیکرد. 

یادم نمیره روزی که مربیمون دعواش کرد چقدر ناراحت شدم، فقط 4 سالم بود، ریحانه هم 3 ساله بود. مامان که اومد دنبالمون با ناراحتی خودمو تو بغلش جا دادم و با لحن کودکانه ای گفتم "مامان امروز خانم هاشمی ریحانه رو زد". مامان به یکباره رنگش پرید، مربیمون هم...  نمیدونست چی بگه. زبونش بند اومده بود از اتهامی که یه دختر بچه 4 ساله بهش زده بود! با لکنت به من گفت: "مرضیه جان من کی ریحانه رو زدم؟"، گفتم "خوب نزدی ولی دعواش که کردی!". مامان آروم شد، مربی هم نفس راحتی کشید و شروع کرد به توضیح دادن واسه مامان که سر چی خواهر معصومم رو دعوا کرده بود... از بچگی هم نمیتونستم زورگفتنو تحمل کنم. رو ریحانم خیلی حساس بودم. حتی بیشتر از خودم، همیشه مراقبش بودم. امروز اما ریحانه من نیازی به مراقبتهای من نداره. الان اونه که ازم مراقبت میکنه. هر چند مطمئنم مدتهاست از کارهای خواهری که عاشقانه دوستش داشت، پیش بقیه دوستای بهشتیش احساس شرمساری میکنه. شاید واسه همینه که دیگه به خوابم نمیاد... اینطوره آبجی؟ امروز پیامی رو با یه قاصدک براش فرستادم. حتماً تا حالا به دستش رسیده...

هر سال مهر ناخواسته یاد روزهای سختی میفتم که باید به یکباره از مامان جدا میشدم، یاد صورت خشک و بیروح خانم هاشمی، یاد کفشهایی که از بستن بندشون متنفر بودم، یاد برگهایی که موقع برگشتن از مدرسه تا رسیدن به خونه ای که توش مامان نبود زیر پام خش خش میکردند، یاد ریحانه و معصومیتش و لبخندی که هیچوقت از لبهای کوچیک و سرخش محو نمیشد...

 امسال مهر اما برای اولین بار طی این سالها احساس بدی نداشتم. عجیب بود. صبح که از خونه اومدم بیرون، نسیم خنکی که صورتمو نوازش کرد، ناگاه شور و شوقی به دلم انداخت. غروبش هم مثل غروب اول مهر سالهای پیش نبود. به خدا گفتم شاید این یه نشونه است که برام فرستادی، نشونه یه تغییر خوب، یه اتفاق خوب...

دوباره پشت این چراغ قرمزم

دوباره بوق اعتراض

دوباره دود انتظار

همه به فکر رفتنند، به فکر لحظه ی فرار و صفر ثانیه شمار

 فقط منم همیشه بی خیال که بینشان نشسته ام

 دوباره چشم بسته ام و فکر می کنم چه خوب بود اگر

 به جای این چراغ ، تو سبز میشدی...

/ 14 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عاشق کوهستان

به به ... زیباست و دلنشین با خوندن این دلنوشته احساس خوبی پیدا شد زنده باشید دوست عزیز ... [دست][دست][قلب][قلب] پائیزتون مبارک[گل][لبخند]

تینا

اوایل از پاییز متنفر بودم از نیمه یِ دوم ِ سال کلاً اما الان حس ِ عجیب غریبی دارم توو این نیمه یِ دوم و به جاش با تمام ِ وجود متنفر از بهار ...

من

الهی ی ی ی برات بمیرم[گریه][گریه][گریه] واقعا گریه ام گرفت این پستو خوندم... ایکاش میتونستم یه کاری کنم یا یه چی بگم که خوشحال بشی[ناراحت]

مونالیزا

خیلی سخت بود (خوندنش) حس خیلی بدی داشت، آدم یاد داستانای ویکتور هوگو میافته.(ببخشید) مسئله ریحان زخم عمیقی بود .(تو که میدونی میبینتت ... البته مطمئنم و مطمئن باش این اوضا میگذره و برمیگردی و خودت میشی (با اصلاحات عمیق)) مردم از خوندن نوشته هات .ولی جملات آخرت زندم کرد .[گل]

tanha

سلام نوشته هات واقعا یه حس عجیبی رو تو دل آدم زنده میکنه نمیشه کفت حس شادی یا حس غم در واقع تلفیقی از هر دو حسه! همیشه اول مهر ناراحت بودم از اینکه یه بار دیکه باید برم مدرسه ولی خوشحالم بودم از اینکه یکسال بزرکتر شذم ! هیچ اول مهری مثل مهر های دانشگاه نبود مهری پر از غم و خوشحالی! شما قدرت نوشتاری خوبی دارید و از کلمات خوب استفاده می کنید موفق باشید

آمد

واقعن تعريف كردي خيلي سخته . ولي خوشحالم كه پاييز امسال خخوب بوده برات.

سمن

مرضیه ،مرضیه ... بسیار زیبا شرح دادی . عالی بود . تمام لحظه به لحظه ات رو دانستم و حس کردم . چقدر خوبه این نوشتن ها از روزهایی که در زندگی آزاری وجود داشته این طوری خودت رو و دغدغه هات رو بهتر از قبل می شناسی و روح لطیف و بزرگت رو به دوستانت می شناسانی .[گل]

sh

آدم ها ثانیه به ثانیه رنگ عوض میکنند از آدم های یک ساعت دیگر میترسم! چون درگیر هزاران ثانیه اند… ثانیه هایی که در هرکدام رنگی دگر به خود میگیرند..

کیمیا

وای مرضیه .چقدر دوست دارم ببینمت... تو چه حســـــــــــــــــــــی بهم می دی.؟! نمی دونم...یه حس غریب. یه حس یه حسه،نمی دونم چه جوری بگم.. فقط با نوشته هات دلتنگم. دلتنگی که برام شیرینه. قبلنا هم پستتو خوندم بهت گفتم اشکم دراومد . نمی دونم یه جور خوب می نویسی که فکر میکنم این منم. این منم که همیشه تنها بودم تحت هر شرایطی اما به رو نمی آوردم. مامو باب من کارمند بودن و من یه جورایی تو بودم. بعد این همه عمر تازه فهمیدم به جای غصه خوردن باید قوی بود و بخندی تا دنیا هم یهت لبخند زیبا تحویل بده. بنویس نامه نویس [گل]

sh

████ ____________ _____██████ ___________ ____████████__________ ▌ ___███____███_________ █ ___██_______██__________▌ __███________█__________▌ __▌●█________█_________█ __███_______ █_________█ ___██_______█________██ ____________██_______██__▌ ____█______██______███_ █ _____▌_____██_____████_█ __________███___█████_█_█ ________███__██████__█_█ ______███__████____██_█ _____███_█████_████_█ ____████آپـــــمـ_▌ ___████_█ █__███ _█__██_▌ __█████_████_▌_█_███_▌ _█████_██___██___██_█ _█████_████ به █_███__█__██ _███_▌███وبلاگ من███_███ _███_▌████دعوتی███__█__█ _████_▌▌___█__█_██████ __██████_████__▌_████ ___█████_____████████ ._=--███████████████ _=--=_-████████████ =--_=-_=-█████████ ,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~- .*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~- *•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸