کشفیات!

*من امروز فهمیدم چه شناگر خوبی هستم. فقط لازم است آب صافی ببینم و آنوقت تمام طول رودخانه را بی مهابا شنا کنم و به جلبکهای کف رودخانه هم رحم نکنم!
*من امروز فهمیدم قابلیت آن را دارم که بزرگترین زشتی های دنیا را به راحتی آب خوردن انجام دهم. 
*من امروز فهمیدم فاصله قلب من تا خدا از فاصله قلبم تا شیطان خیلی بیشتر است و
کلا حرف شیطان را بیشتر میخوانم.
*حتی فهمیدم بدیهایم آنقدر زیاد است که خوبیهایم را به آسانی بشوید و بروبد و ببرد.
*من فهمیدم همانقدر که میتوانم مردم را به راه بیاورم میتوانم از راه هم به درشان کنم و خودم هم بدجور گنجایش از راه به در شدن را دارم.
*من امروز فهمیدم خیلی ادعایم میشود و درواقع هیچ چیز نیستم و هیچ چیز هم سرم نمیشود! قطره ای کوچک هستم که حتی عرضه پیوستن به دریا و دریایی شدن را هم ندارد.

*فهمیدم به همان راحتی که میتوانم دل آدمها را به دست بیاورم، به همان راحتی هم قادر به شکستن دلشان هستم.

*من امروز فهمیدم عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم نمیگذاشتم چون منی راست راست روی زمینش راه برود و به ریش او و خودش بخندد.
+ این را هم برای سمن مهربانم میگویم که مرا با لطف همیشگیش "نور و خورشید و گلشن" میخواند و نمیداند با این تعابیر چقدر فاصله دارم...
 
گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم
حتی اگر به دیده رویا ببینیم
من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این مباش که زیبا ببینیم


++ امروز خیلی چیزهای دیگر را هم فهمیدم، به کشفیات تازه ای رسیدم. مثلا فهمیدم چرا به جای صعود دارم همینطور با سر سقوط میکنم، راستش درمانش را هم فهمیدم اما دیدم اراده سنگی میخواهد که من ندارم... اما شاید به دست بیارمش؟ ممکن است؟

در کنار همه اینها امروز این را هم فهمیدم که با تمام این حرفها خدا بدجور دوستم دارد و تنهایم نمیگذارد، در واقع از دستم بدجور ناراحت است، اما همچنان آب و نانم را میدهد تا شاید شرمنده شوم اما روز به روز گستاختر میشوم و خدا هم از آن بالا می بیند و فقط لبخند میزند...

با اینهمه نیک میدانم او هنوز امیدوار است روزی به آغوشش برگردم، درست مانند کودکی که دست مادرش را رها کرده و وقتی بعد از اشک و آه فراوان او را میبابد، دیگر هرگز دستش را رها نمیکند.
آری خدایم منتظر است که دوباره "با من بنشیند و چای بنوشد".. راستش خودم هم دلم
برای نوشیدن چای با او تنگ شده است.
نگران نباشید. من حالم خوب خوب است. اینها را نوشتم تا تلنگری باشد برای خودم که 
یادم نرود آنگونه پاک و لطیف و خدایی که مرا میخوانند نیستم. شاید دوستانی برای نوشتن اینها مرا دیوانه خطاب کنند اما این رسالت من است، حق من است که احساس این لحظه ام را در تنها خانه ای که از آن خود دارم بگویم و بنویسم.


+++ این شعر را از بنیامین پورحسن (با کمی دخل و تصرف) خواندم و و آنرا بدجور مناسب حال و هوایم دیدم.


کوچ کن از وطن هرزه ی این آدم ها
از لجنزار ِ تن ِ هــرزه ی ِ این آدم ها
چندش آور تر از این نیست که رامت بکند
اصطکاک  بدن  هــــرزه ی  ایـــن آدم ها؟
حیف تو اینکه حرامت بکنند و بشوی
خواه ناخــواه زن هرزه ی این آدم ها
........
کاش مرز من و تـو  غیر لباست باشد
تو بدهکار منی! خوب حواست باشد!
خوب  من  موقـــع  آن  نیست مردد بشوی
مرد می خواهی از این فاصله ها رد بشوی
می شود کــم بکنی بعد همــه فاصله ها؟
می شود سر نروی از سر این حوصله ها؟
می توانی که مرا با خودت آغاز کنی؟
بال سمت غــزل تازه ی من باز کنی؟
می شود جـان دوبـــاره بــه قوافی بدهی؟
می شود عشق به اندازه ی کافی بدهی؟
می توانی که مرا دست خودت بسپاری؟
می توانــی فقط  ایـــن بار بگویـــی : آری!؟
حیف اینها همگی حسرت و افسوس من است
فکـــر تنهـــا شدنم  باعث  کابـــوس  من  است
..........
من که رفتم و تو خوش باش که تنها شده ای
شک ندارم که به دست کسی ارضا شده ای
من کـــه رفتم پـی ایـــن زندگـی لامذهب
پی سگ دو زدن و محو شدن در دل شب
زندگــــی فحش رکیکی ست کـــه دائم خوردم
زهر در شیشه ی شیکی ست که دائم خوردم
زندگی فاصله ی عشق من و کینه ی توست
سردی رابطه ی دست من و سینه ی توست
زندگی حاصل یک عمر دویدن ها است
عشق در یک قدمی ِ نرسیدن ها است
چون سرابــی کـــه فقط تشنه ترت می سازد
زل زدن....خیره شدن....هیچ ندیدن ها است
اتفاقن همه ی آنچــه که ما می بینیم
لذتش در فقط از دور شنیدن ها است
زندگی مرتع بی مرز طمع ورزی هاست
گاه نشخوار شدن گاه چریدن ها است
گوشـــه ی یک قفس تنگ گرفتاریـــم و
کرکسی در صدد لاشه دریدن ها است
......
کاش می شد که به این شانه ی بی جان و نحیف
دست  تقدیــــر کمـــی  صبــــر  و  تحمل  بدهد
لحظــه ها کندترین حالت خود را دارند
مرگ باید که کمی عقربه را هل بدهد

 

/ 19 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزانه

مرضیه جون عزیزم با خوندن مطلبت نه تنها نظرم نسبت بهت عوض نشد بلکه مصمم تر شدم. با نظر نگاه موافقم عزیز دلم. تو دختر خیلی شحاعی هستی که اومدی و این اعترافها رو کردی. این از خوبی و پاکی قلبته که متوجه این ایرادها شدی و نوشتیشون، البته با شناختی که ازت دارم مطمئنم نقصهاتو خیلی بزرگنمایی کردی. اینو هم شک ندارم که خدا خیلی خیلی دوستت داره. راستی این شعر رو خیلی دوست داشتم مرضیه. شاعرش کی بود؟

مونالیزا.ا

نظرت چیه؟ملت دارن اغراق میکنن؟شایستش نیستی نه؟ بنظرت بهترنیست به شعورملت احترام بذاری وفکر کنی که چراباتمام این حرفا بازم نظرشون عوض نشده.شایدنظرت درباره خودت بهترشد.(میترسم بخاطر اثبات بد بودن یکاری کنی و بیای بگی تا بقیه بگن آره درست گفتی تو بدی) عقده شده برات که بهت بگن بدی ؟چون خودت یچیزایی میدونی که کسی نمیدونه جز خدای خودت؟ دوستات بادرنظرگرفتن نوشته هات این حرف رو زدن.برای دل تو نگفتن درسته، برای خودت و نسبت به اعتقادات و آدمای دورو برت ممکنه بدباشی ولی نسبت به جامعه بدنیستی.(خیلی ها هم هست که ممکنه بدترین باشه ولی به نسبت اعتقاداتش فکرکنه بهترینه) فکرمیکنی خدا برای چی گفته اگه حجاب ازگناهانتون بردارم همه از هم متنفر میشین ؟حتی مادر و فرزند آره اگه ازپشت پرده ها بگی ملت متنفرمیشن.هر کس بگه بقیه ازش متنفرمیشن.منم بگم همینه.شک نکن همه همینن.همه خیلی چیزا بین خود آدمه و خدای خودش. خدا این حجاب روگذاشته . پس اگه کسی بیاد و پرده دری کنه مطمعن باش خدا ازش نمیگذره ...خدا دوست داره فقط خودش بدونه. بگو ولی مراقب باش پرده دری نکنی،خدا "ستارالعیوب" ه.به این صفتش احترام بذار.[گل]

نازنین بانو

صد در صد آیه روی پرده کعبه یکی از امید بخش ترین آیاتشه سرچ کن ببین چیه

سمن

آه مرضیه .. سلام به تو عزیزم . مطلبت و خواندم و کاملا درک میکنم که چرا باید اینگونه سخن برانی .. مرضی جان اینکه تو نور هستی و به از خورشید و گلشنی هیچ تضادی با چیزهایی که گفتی نداره .. همه ی اینها در وجود تو هست .. و در یک کلام زن تشکیل شده از تمامی اینهاست هم توصیفات من و هم توصیفات تو .. انسان چند بعدی هست و اگر این چنین نبود که پیچیدگی اش به این سان نبود که همه در پی یافتنش باشند . گمون میکردم بدانی که میدانمت . [گل][گل][گل]

مامان ژورنالیست

حالا که استقبال کردی، دوتا کتاب دیگه که در راستای اون قبلی ها و هم موضوع با اونهاست رو هم اضافه میکنم "استادان بسیار زندگی ها بسیار" "عشق هرگز نمی میرد" من همه این چهار کتاب رو از انشارات هاشمی که ضلع جنوب شرقی میدون ولیعر واقع شده خریدم. کلا این کتابفروشی خیلی خوبه. توی انقلاب معمولا آدم سردرگم میشه

طنین آوا

مرضیه جان ممنون بخاطر حضورت و توضیحاتی ک داده بودی. درست برعکس فکر میکنم این کارت شهامت میخواهد که نفس اماره ات را اینچنین تخریب میکنی ، این از حسن کمال توست. خدایت با تو باد...

کافر خداپرست

بسیار خوب است که "خودآگاه" اید. این نخستین آموزه ای است که از سقراط می آموزیم. نخستین فیلسوفی که در همین راه کشته شد! ... البته پس از شناخت خود، باید گامی در راه شناخت خدا برداشت. چه بسا خدایی انسان وار وجود نداشته باشد. مگر آن که پای احساس و عشق ورزی در میان بیاید... (گل)

دعادست

شاید برای همه لحظات زندگی که شاید هرگز آن لحظات را نبینیم سرمایه گذاری کنیم و اصطلاحاً آینده نگری باشیم.. ولی برای لحظه مرگ که حتمی است هیچ نیندیشیده ایم... امروز به نوشیدن چای با کسی که فریادرس لحظه مرگ ماست، بیشتر از شام شب نیازمندیم..... ولی نمیفهمیم.. آن لحظه بسیار نزدیکتر از آن است که ما در آینه میبینیم. و و و خواهشاً این کد امنیتی رو بردار که خیلی لج درآره

مامان ژورنالیست

اوه پوزش اسم کتاب اینه" تنها عشق حقیقت دارد" اشتباه نوشتم میدونی چرا؟؟چون طبق معمول خوابم می اومد که کامنت گذاشتم:))