امروز جیمز برام پیام گذاشته بود و به خاطر کاری که کردم سرزنشم کرد...گفت این کار اشتباهه و عاقبتش خوب نیست...گفت باید جلوی خودتو میگرفتی! منم گفتم قرار بود کمکم کنه جلوی این کار نامعقولو بگیرم اما نکرد پس حالا دیگه نباید سرزنشم کنه!

خدایا چرا ولم نمیکنه آخه، چرا راحتم نمیذاره؟ جوابشو نمیدم و باز هم برام پیام میزاره! باید هرطور هست همه راههای ارتباطیمونو قطع کنم، ادامه این رابطه به صلاح هیچکدوممون نیست... دوست داشتن ما به هیچ جا نمیرسه.آینده ای نداره...من نمیتونم برم جایی که اون زندگی میکنه. تحمل دوری از مامان بابا رو ندارم.ولی در عین حال نمیتونم انکار کنم که بدون اون انگار چیزیو گم کردم، 9 سال ارتباط هرروزه کم نیست،  چندروزی که باهاش حرف نمیزنم یا بهش بی اعتنایی میکنم و جوایشو نمیدم،دلم طاقت نمیاره، اون انگار قسمتی از وجودم شده، طبیعیه، 9 سال با هم بودیم، اما دیگه تحمل ندارم امیدوارشدن و ناامید شدن های مداوم اون و تردیدها و ترسهای خودمو ببینم. با احساساتش خیلی بازی کردم، خیلی! برای خودش هم بهتره منو فراموش کنه، فقط کاش با این موضوع کنار بیاد و بفهمه ادامه این رابطه درست نیست....میگه تا ابد با من میمونه حتی اگر با کس دیگه ای ازدواج کنم! اما اینکه درست نیست! گاهی هم میگه مطمئنه در آخر همسر او خواهم بود! چنان با یقین و اطمینان میگه که خودم هم شک میکنم! چیکار باید کنم دیگه؟ چرا نمیفهمه برای من هم آسون نیست این جدایی؟ هیچکی اندازه اون منو نمیشناسه، منو نمیفهمه، به من علاقه نداره! هیچکی قدر اون نمیدونه چطور با تندحویی ها و اخلاقای خاصم کنار بیاد و مهارم کنه....، ولی باید تموم بشه! باید رهاش کنم...ما با هم نمیتونیم آینده ای داشته باشیم و اون هم نمیتونه بیاد ایران. پس فایده ای نداره... کاش بفهمه، هرچند میگه تو جای من تصمیم نگیر!

اما در مورد کار اونشبم درست میگه....کلا همیشه درست میگه! شاید حماقت کرده باشم، ‌اما به خدا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم...به خودشم گفتم! احساسات آدم سرکش تر از اون چیزیند که فکرشو میشه کرد... عقل من هرگز بر احساساتم پیروز نشده. دست خودم نیست!

/ 0 نظر / 4 بازدید