خدایا کمکم کن.

فردا صبح ساعت 6 صبح میرم بیمارستان پذیرش میشم. صبح رفتم بیمارستان کسرا واسه آزمایشها. بابا هم امروز اومد. اضطراب زیادی دارم. خدایا به خیر بگذرن.
دیشب اصلا نخوابیدم و وفتی هم که برای مدت کوتاهی خوابم برد همش کابوس دیدم و از خواب پریدم. ساعت 1.5 بود که با صدای فرباد من مادرم بلند شد ...سعی میکرد بیدارم کنه اما نمیتونست. فقط فریاد میزدم. خواب دیده بودم تو یه شب تاریک دارم تو یه خیابون خلوت راه میرم، هیچکسی توی خیابون نیست، میرسم به یه پاساژ..میخوام برم داخل ولی میبینم خیلی تاریکه، با این حال به پله هاش نزدیک میشم و میحوام برم بالا که یکی ار پشت دستشو میذاره تو دهنم..دستاش زبر و سیاه و زشت و لاغره و من فقط فریاد میزنم. میخواد منو بدزده و من حس میکنم قصدش تجاوزه! به قدری فریاد میزنم که صدام درنمیاد و اون هم محکمتر دستشو رو دهنم فشار میده! بعد با صدای جیغ و صدای مادرم که تلاش میکنه بیدارم کنه از خواب میپرم..

با ترس و اضطراب ناشی از عمل به زحمت سعی میکنم بخوابم و بعد که با تلاش زیاد خوابم میبره دوباره حواب میبینم تو تاریکی شب ترک موتور کنار دو تا آقا داریم میریم جایی.. یکیشون محمدی رئیس آموزشگاست و مرد دیگه هم دوستشه که فوق العاده خوش چهرست. پشت من رو موتور نشسته و منو چسبیده که از موتور نیفتم. بعد به یه مسجد میرسیم. پیاده که میشیم محمدی بهم میگه این آقا یعنی دوستش که تو ترک موتور مراقب من بوده، به تو علاقه داره و من باهاش چونه میزنم که مگه میشه! داری اشتباه میکنی و اون همچنان رو حرفش پافشاری میکنه. خلاصه اونا منو روبروی مسجد پیاده میکنند و دور میشند. مدتی میرم داخل مسجد و در اونجا یکی از همکارام ( خانم نیک...) رو میبینم. به دلیلی مسجد شلوغ میشه و مردم با هم دعوا میکنند از جمله خود من که درگیر میشم، اما به یکباره مدیرم آقای ش رو میبینم که میاد داخل و با دیدن اون و ابهتی که داره ‌همه به یکباره و از روی احترام به اون ساکت میشند.من و همکارم از مسجد بیرون میایم. هوا تاریک شده و من دوباره تو کوچه های پیچ در پیچ  و تنگ و به شدت تاریک سرگردون و مضطرب میشم، گیجم و هرچی نگاه میکنم نمیتونم راهمو پیدا کنم، همینطور کوچه ها رو با ترس و نگرانی میدوم اما راهمو پیدا نمیکنم.... تو همین اثناست که دوباره بیدار میشم، اونم با صدای مادرم که به رضوانه که هنور بیداره و ار این اتاق به اون اتاق در رفت و آمده، میگه زودتر بره بخوابه!!! ساعت سه بود،اینبار که بیدار شدم دیگه اصلا خوابم نبرد و همش استرس داشتم... با صدای اذان از جام بلند شدم و وضو گرفتم و نماز خوندم و از خدا خواستم عملمو ختم به خیر کنه و به من قدرت تحملشو بده. کمی آروم شدم و بعدش که دوباره که به رختخواب برگشتم خوابم برد، اما کمتر از دو ساعت بعد بلند شدم تا آماده شم برم بیمارستان کسرا واسه آزمایشهای قبل ار عمل فردا صبح...شب بدی بود...

خدایا کمکم کن امشب خوابم ببره، هرچند میخوام آرام بخش بخورم تا آرومتر بخوابم. خدا یعنی میشه دو سه روز بعد عمل بیام و اینجا بنویسم و بگم خدا به من قدرت تحملشو داد؟ چرا که نه؟ میدونم خدا باهامه. خدایا خودمو فردا به دست تو میسپارم. تنهام نذار که سخت به حضور و کمک تو احتیاج دارم. آمین.

/ 0 نظر / 19 بازدید