یاد استاد...

18 سالم بیشتر نبود. دانشجوی سال اول رشته مترجمی زبان انگلیسی. با رتبه بالا وارد دانشگاه شده بودم اما هنوز یک ماهی نگذشته بود که دلسرد و ناامید به دنبال انصراف از دانشگاه و رشته تحصیلی ام بودم که از قضا با عشق انتخابشان کرده، اما بعد از ورود به دانشگاه شوق و ذوقم را نسبت به هردوی آنها از دست داده بودم. علت این بی انگیزگی ام فقط یک چیز بود، این احساس که دیگر در کلاسمان نه تنها بهترین نیستم بلکه شاید بدترین هم باشم.

در تمام طول تحصیلم شاگرد اول کلاس بودم، هرگز کسی به گرد پایم نرسیده بود، حتی در دوران دبیرستان که رشته تحصیلیم را دوست نداشتم. طبیعتاً ریاضی و فیزیک رشته ای نبود که با روحیه منی که در عالم شعر و ادبیات و خیالبافیهای نوجوانی سیر میکردم سازگار باشد.. اما مگر میشد شاگردی را که معدل کلاس اول دبیرستانش 20 شده بود، به رشته ای جز ریاضی و فیزیک هدایت کرد؟ دبیران نگذاشتند. با این حال حتی با وجود تحصیل در رشته خشک و بیروح ریاضی که در کلاسهایش برای شنیدن زنگ پایان کلاس لحظه شماری میکردم، باز نمیتوانستم بپذیرم برتر از منی وجود داشته باشد. دیپلم ریاضیم را با معدلی نزدیک بیست گرفتم. من باید اول میبودم. این رسالت بزرگ من در زندگی بود!

معلمان و دبیرانم همیشه مرا تافته جدابافته میدانستند، از درک علتش عاجز بودم، اما خوب میدانستم فقط به خاطر درسخوان بودن و شاگرد اول بودنم هم نبود. همیشه در مرکز توجه قرار داشتم و رفتارهایم همواره زیر نظر. این توجه گاه شیرین و گاه به شدت آزاردهنده بود و دلیلش برای خودم هم مبهم. اکثر معلمان میخواستند ارتباطی فراتر از معلم شاگردی با من برقرار کنند و گاهی بعد از کلاس با بهانه های زیرکانه مرا به سمت خود میکشاندند و خواهان صحبتهای شخصی با من بودند. این را خوب میفهمیدم. این پروسه در دانشگاه هم تکرار شد، بعضاً از سوی اساتید مرد و آن موقع قضیه رنگ و بوی دیگری به خود گرفت. پچ پچ بچه ها و گاه بغض و حسدشان از اینکه فلان استاد که هرچه تلاش کرده بودند با توسل به شیوه ها و خدعه های زنانه و دخترانه (عشوه گری و آرایش های غلیظ، لباسهای تنگ مارکدار و ..) راهی به دل او باز کنند، نتوانسته بودند، به همین راحتی به یک دختر ساده معمولی از حیث ظاهر و لباس که به دنبال جلب توجه هم نیست و حتی راهش را هم نمیداند، اینطور توجهات خاص! ابراز میکند.

برای خودم هم جالب بود این علاقمندی و بذل توجه مثلاً از طرف استاد مطهری معروف و خوشتیپ و باسواد که دخترها برای اندک توجهی از سوی او سر و دست میشکستند و او همیشه موقع درس دادن می آمد درست کنار میز من می ایستاد یا روی نیمکت منی مینشست که ساده و بی پیرایه بی هیچ آرایش و لباس تحریک کننده ای سر کلاسش مینشستم و گاه حتی به صورتش نگاه هم نمیکردم (شاید از خجالت و سر به زیری زیادی که شاخصه آن دوران از زندگیم بود). گاه به زبان انگلیسی غلیظ (تمام کودکی و نوجوانیش را در استرالیا گذرانده بود) سخنان و کنایه های عجیب و غریب (و بیش از حد صریح از حیث مفاهیم فیزیکی!) به منی میزد که در زمره معدود دانشجویانی بودم که به نماز و سایر اعتقادات مذهبی پایبند بود. حرفهایش، توجهاتش و رفتار عریانش که با فرهنگ آزاد غربی آمیخته بود، باعث حرفها و حدیث ها در بین بچه ها شده بود و از شما چه پنهان در برهه خاصی از 20 سالگیم مرا درگیر احساسات متناقضی کرده بود که از توصیفش عاجزم. شاید هم نمیخواهم بگویم! 

نه استاد! اگر فکر کردید این مطلب مربوط به شماست سخت در اشتباهید! زمانی فکر و دهنم در تسخیر شما و رفتارهای عجیبتان بود، اما الان اصلا خودم هم نمیدانم چطور در این مطلب به شما رسیدم! احتمالاً هنوز هم همانطور خوش چهره، جذاب و خوش لباس هستید، اما مطمئن باشید اگر روزی دوباره شاگرد شما شوم، باز هم نمیتوانم توجه خاصی در رفتارم نسبت به شما نشان دهم. هیچوقت بلد نشدم.  البته شاید هم در پست خصوصی مجزایی از حرفهای دوپهلوی عجیب غریبی که بی پروا و به راحتی در حضور دانشجویان پسر کلاس به زبان می آوردید و از دیدن گونه های سرخ و چشمان شرم زده ام نه تنها ابایی نداشتید که ظاهراً لذت هم میبردید،بنویسم، صرفاً برای یادآوری خودم و سرگرمی دوستان.... راستی هیچ میدانید شما اولین مردی در زندگیم بودید که از زیبایی چشمانم سخن گفت؟ آن هم در حضور چهل دختر و پسر جوان دیگر درست وسط درس جدی زبانشناسی زمانی که خیره نگاهتان میکردم تا شاید آن مطلب سخت را هضم کنم؟ (و بعد از آن تعریف  در میان بهت همگان و حیرت و شرم خودم به درس دادن ادامه دادید) قصدتان را هنوز هم نمیدانم، اما هر چه بود با حرکات و توجهات ویژه تان حسادت بسیاری از بچه ها را برانگیختید. بعید میدانم یادتان رفته باشد.

این مطلب من اما مربوط به شماست استاد خوبم خانم دکتر مرندی عزیز. دختر کم سن و سالی بودم که با کلی ذوق و اشتیاق راه به دانشگاه برده بود و بعد با آن فضای خاص، دخترها و پسرهای پررنگ و لعاب خودخواه پولدار که اکثر قریب به اتفاقشان به خاطر زندگی مرفهشان در خارج از کشور انگلیسی خوب و روانی صحبت میکردند، روبرو شده بود. دیری نپاییده بود که به این نتیجه رسیده بود در برابر اینها شانس موفقیتی ندارد! دستهایش را به نشانه تسلیم بالا گرفته بود و پذیرفته بود افسانه اول بودنش دیگر به پایان رسیده است. چند روزی را به گریه و اشک و آه گذرانده بود و بعد تصمیمش را (از همان دست تصمیمات ناگهانی و شتابزده که خودش هم نمیداند از کجا می آیند!) گرفته بود. آن موقع بود که با بغضی سنگین نزد شما - که هم استاد درس Reading او بودید و هم مدیر گروه زبانهای خارجی دانشگاه - آمده بود و درحالیکه به پهنای صورت اشک میریخت، گفته بود که دیگر نمیخواهد ادامه دهد و از شما شرایط و مدارک انصراف از تحصیل را پرسیده بود. یادتان هست لبخندی زدید و ساعتها برای او وقت گذاشتید و علت این تصمیمش را پرسیدید؟ و او معصومانه گفته بود شاگرد تنبل کلاس است و حتی نمیتواند سخنان شما را به زبان انگلیسی بفهمد (درسها در دانشکده زبان تماماً به زبان انگلیسی تدریس میشود)، در حالیکه همه همکلاسیهای خارج رفته اش به راحتی انگلیسی صحبت میکنند و میفهمند؟ یادتان هست چطور او را دلداری دادید و مثال خودتان و خواهرزاده تان را که گفتید مثل خودش بودند، برای او زدید؟ یادتان هست چطور به او گفتید اگر بخواهد می تواند بهترین باشد و انصراف و تسلیم شدن، به معنای شکستش در کل زندگی است و بعدها نمیتواند خودش را برای این تصمیم ببخشد؟ یادتان هست گفتید این دختران و پسران مرفه و زیبا انگیزه های قوی تو را ندارند و اگر بخواهی میتوانی دوباره اول باشی؟ یادتان هست چقدر با او حرف زدید تا بالاخره از تصمیمش برای انصراف منصرف شد؟ پس از آن دیگر هرگز استاد هیچ واحد درسی او نشدید، اما همچنان یکی از بهترین استادان او ماندید و در ذهنش جاودان شدید.

هیچ میدانید شاگرد خجالتی شما یک سال و نیم بعد از آن تاریخ بهترین دانشجوی دانشگاه ادبیات و زبانهای خارجه شد و همانهایی که به او فخر میفروختند و موقع جواب دادن به سوالات درسیش پشت چشم نازک میکردند و گاه با تفاخر نادیده اش میگرفتند، تنها دوسال بعد برای کمک گرفتن از او در درسها و پروژه هایشان از هم پیشی میگرفتند؟ برای داشتن شماره تلفنش و کمک او در درسهایشان سر و دست میشکستند؟ پیشنهاد مبالغ هنگفت میدادند تا پروژه هایشان را ترجمه کند؟ هیچ میدانید او سه سال و نیم بعد از آن تاریخ در کنکور سراسری کارشناسی ارشد دانشگاهها حائز رتبه اول کل کشور شد و به عنوان دانشجوی نخبه برای ادامه تحصیل او از دانشگاههای برتر کشور تماس میگرفتند؟ هیچ میدانید سالهاست به راحتی انگلیسی صحبت میکند و بهترین دوستش طی این ده سال یک آمریکایی دورگه بوده است؟

فکر نمیکنم اینها را بدانید، آنقدر بی وفا بودم که دیگر هرگز به ملاقات شما نیامدم و نشد برای شما بگویم آنچه را که اگر میدانستید، افتخار میکردید. اما از آنجا که کوه به کوه نمیرسد و...  سه روز پیش خواهرتان را - که از نظر ظاهری، گفتاری و حتی واکنشهای رفتاری درست شبیه خودتان بود و کم مانده بود با شما اشتباهشان بگیرم - در جلسه ای در محل کارم ملاقات کردم. به محض تمام شدن جلسه به نزدش رفتم و با احساساتی که از درون فوران کرده و بر زبان و نگاهم جاری شده بود، همه آنچه را که که باید زودتر از اینها به خود شما میگفتم، برایش گفتم و او با چشمانی که از شادی برق میزد و به نظر می آمد هر دم به اشک بنشیند، به حرفهایم گوش کرد. چقدر خوشحال شده بود از شنیدن سخنان دانشجوی قدیمیتان که خوب میداند چقدر به شما مدیون است. خواهرتان که درست مثل خودتان و پدرتان (دکتر مرندی  عزیز وزیر بهداشت سابق) پر از رافت و  عطوفت و معرفت و احساس بود، از من خواست برای شما دعا کنم و من به او گفتم تمام این سالها هر وقت به یادتان افتادم جز این کاری نکردم. به او گفتم که در تمام این سالها هر بار که از من پرسیدند زبان انگلیسی خوبت را چطور یاد گرفتی، به ماجرای خودم و شما و امیدواریهای بی دریغ و بی قید و شرطتان اشاره کردم. امیدوارم هر جا که هستید سلامت باشید و زندگیتان پربرکت.

خوب که فکر میکنم می بینم قدیم تر ها چه راحت با خودم کنار می آمدم. حساس و عاطفی بودم، زیاد بغض می کردم، اما گریه ها و بغضهایم موقتی بود. زود سر پا میشدم. با حرفی، نوازشی، محبتی، درددلی، اما حالا.... قدیمترها همیشه روی پاهای خودم می ایستادم، هرگز برای نیازهای مالیم به هیچکس رو نمیانداختم تا جاییکه از گرفتن پول تو جیبی از پدرم که سعی میکرد برایم کم نگذارد، ابا داشتم و قبل از 20 سالگی و یا حقوقی اندک مشغول به کار شدم تا دستم در جیب خودم باشد، 16 ساعت در روز کار میکردم و درس میخواندم اما همیشه میدانستم آینده ای هست، انگیزه ای هست، هدفی هست، دلخوشی ای، خدایی... میدانستم قرار است بهترین شوم، بهترین باشم.... شاید به نظر برخی شدم، اما از نظر خودم نه. کاش آهسته میرفتم و پیوسته، نه پرشتاب و منقطع. آرزوهای من دور و دراز بود، آنقدر بزرگ که وقتی به آنها نرسیدم، سرخورده شدم، کم آوردم. دنیایم تمام شد. حالا چندسالیست که دیگر از خودم دور افتاده ام، آن مرضیه پرشور چند سال پیش کجا و این دختر خسته دل شکسته بی انگیزه بی هدف کجا. دیگر خودم را نمیشناسم.

حتماً تا به حال خواهر دکتر مرندی پیام شاگرد قدیمیش را به او رسانده است. احتمالاً استاد غرق غرور شده است، شاید این ماجرا را برای شاگردانش هم تعریف کند. حالا خوب میداند شاگردش کجا کار میکند، اما چیزهای زیادی است که او نمیداند. دختر در پیامش آنها را نگفته است. او نمیداند شاگرد ده سال پیشش دوباره زمین خورده است و اینبار دیگر نمیتواند بلند شود، دستی هم برای یاریش نیست و درد بزرگترش این است که اینبار برخلاف گذشته حتی نمیداند دردش چیست، پس درمان را کجا یابد؟ درد بی دردی بددردی است. کاش همچون گذشته ها بعد هر بار فرو افتادنی، بلند شدنی در کار بود. مدتهاست خود را از پیش بازنده اعلام کرده است و حرفهایش در گلو خشکیده است...

دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است

تمام ترسم از این آبروی لعنتی است

نمیدانم چند نفر تا آخر این مطلب طولانی و کشدار رسیدند و در میانه راه نماندند. خوب میدانم این روزها حوصله هیچکس به خواندن این مطالب طولانی پایان ناپذیر! نمیرسد. اما چه کنم که هرگز نتوانستم کوتاه بگویم و بنویسم چه الان که ذهن و روحم بد مغشوش است! بگذارید به حساب اینکه من حرفهایم را فقط همینجا میگویم...  این روزها در خلوت خودم مدام ابی و سیاوش گوش میدهم و یاد گذشته ها میکنم، گذشته هایی که حالا بیش از حد دور به نظر میرسند...

/ 41 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

جناب استاد اعظم ؛دایرالمعارف ضرب المثل. مرضیه جان خودش بسیار موقرتر و با بردباری خیلی بیشتری که نشونه ادب خودش و احترام متقابل او نسبت به دوستان و خوانندگان مطالبشه حالا چه از نوع نقد و چه از نوع یکسره تعریف و تمجید که دیگه واقعا فکر کنم داره حوصله حتی خودشم سر میبره و هیچ راه چاره ای هم براش نداره برخورد می کنه دوست واقعی کسیه که مشکلتو بهت بگه و در صدد حلش بربیاد نه صرفا باهات هم نوا بشه و یه مشت خزعبلات تحویلت بده مثل طرفدارای تیم های فوتبال که غریب به اتفاقشون هم از ادب بویی نبردند شعار بده که " مرضیه دوستت داریم" این دوست داشتن نیست این جهل یه آدم به مشکل دوستشه .مرضیه جان معذرت می خوام ولی لازم دونستم این توضیح رو به یکی از خوانندگان وبلاگ پرمحتوات بدم.

سمن

خانم نجمه عجیبه برام..آیا شما نظری از جانب من میبینید که نام شما درونش باشه؟؟![لبخند]

مونالیزا.ا

عزیزان بزرگان اندیشمندان فرهیختگان(منظورم اوناییه که درکمال احترام نظرشونو میگن و اسم کسی روتوکامنتشون نمیارن،بعضیابرن یادبگیرن.زندگی برای یادگرفتنه) . دقت کنیدکه بعدازتوضیحات مدیرعزیزنظرم روگفتم.چراکه مشخص بوددرکمال احترام قصد مخالفت بادوستمون روندارن حقیرآخرکامنت عرض کردم هنوز متوجه منظور نشدم نکنه یک هوادار این حق رو هم نداره که بدونه موضوع چی بوده اماعزیزمون جای شرمنده کردن بنده با توضیحی کوتاه، شروع به متلک پرانی کردن ایشون حتی این حق روبرای مدیرهم قائل نشدن که منظورشون رو بگن دوست واقعی اینه واقعا؟! . اغراق درتوانایی هادر اوج منفی بافی چیزی جز فریب مخاطب رو نمیرسونه.نکنه منظور شما اینه ؟!! بنظرم مدیر عزیز ازموفقیت ها و توانایی هاش کم گفته چون هرچی بیشتربهشون فکر کنه بیشترپی میبره که جاش اینجایی که الان نشسته نیست و حقش و تواناییش خیلی بیشترازاینهاست گفتیدازنزدیک میشناسیدشون ولی انگارفقط نزدیکشون هستید شناختی درکارنیست.(پوزش از رک گویی) . دوست باشیددوستان،جبهه نگیرید.سوالی بود بس ساده.همین... مدیر هم میدانست، راضی بودیم .اما او هم خود نمیداند ...

آمد

اتفاقن خوندم تا اخرش هم خوندم .باید بگم که بعضی وقتها حس نوستالرژی بخصوص در ما ایرانیها عجیب زنده میشه و یه نقبی به عقب زده میشه بخصوص توی دورانهایی از زندگی که برامون نسبتن با ارزشه .و توی این دنیای بزرگ وقتی یه اشنارو بعد از مدتها میبینی حتی به نوعی شبیه اون شخص مورد نظر باشه مثل خواهر استادتون باز هم برای ادم دلنشینه .

گمنام

اینکه باید به داشته هات فکر کنی و چیزایی فراوانی که بهت داده و اینکه آیا واقعا لیاقتشونو داشتی یا نه که شکی نیست. ولی به نظرم دست از شماتت خودت برای همیشه بردار. مطمئن باش که همیشه بهترین تصمیم رو گرفتی و قرار نیست همه زندگی مطابق رفتار ما تغییر کنه. شرایط بخش مهم تری از دنیای ماست. هرچی هم که تلاش کنی وقتی که شرایط برات مساعد نباشه اونطوری که تو میخوای پیش نمیره. زندگی کن برای حالا نه برای گذشته و نه آینده. مجموع حال های خوب رو درک کن.

tanha

Hi, we're strangers? Well what about us Just enter the code

گمنام

حرفام خیلی شبیه مامان بزرگای پیر بود. میدونم که همشون رو میدونستی. ولی گفتم چون فکر میکردم باید بگم و برام مهم بود که ناراحت نباشی از خودت.

حسین

سلام اونقده متن جالب و قشنگی نوشتین که تا اخر خوندمشو کلی لذت بردم از اینکه همیشه تونستین موفق باشین خوشحالم و امید که همینطور موفق باشید اما اینکه چرا اخر نوشتین: دوباره زمین خورده است.................یه کم برام مبهم بود که ادمی با این اراده چرا..............

حسین

انشالا که دوباره مثل قبل با انگیزه و اراده جلو میرین و به تمامی خواسته هاتون میرسین به اون چیزی که لیاقتشو دارین [گل]