حق ندارد بهانه بگیرد، دختری که عروسک ندارد

خسته بود، آنقدری که وقتی روی زمین افتاد، دلش خواست چند ساعت همانطور بیحرکت همانجا بخوابد. زمین بعد از آن باران و طوفان ناگهانی خنک شده بود و بوی خاک نم زده حالش را بهتر می کرد. فقط نور آفتابی که از لابلای داربست مستقیم به چشمانش می تابید کمی آزارش می داد.

چشمانش را بست، تازه داشت رخوت از دست و پایش بیرون می رفت. پیش خودش گفت فردا و پس فردا را می گویم مجتبی بیاید جایم بایستد و خودم بعد از چندماه استراحت می کنم. یکباری که مهندس مچش را گرفته بود و فهمید برادر دوقلویش را به جای خودش فرستاده سر ساختمان و او هم بندکشی دیوار را به طرز افتضاحی انجام داده، حقوقش را دو ماه دیرتر داد و او هم دستش به جایی بند نبود، از قضا دل و جرات شکایت هم نداشت. این ماه وضعش بهتر بود، با حساب مزد خودش و اضافه ای که برای روز کارگر بهشان می دادند، می توانست چند کار عقب مانده را جبران کند. آب گرم کن بخرد، از آن کفش های پاشنه دار طلایی توی سپهسالار برای سمیه و بالشت موزیکال برای مریم که شبها آرام بخوابد.

یاد ضربدری افتاد که دو روز است پشت دستش کشیده بود. باید برود داروخانه دنبال قطره بلادونا، که تازگیها کمیاب هم شده. دکتر گفته بود شبی سه قطره بدهند تا دل درد مریم خوب شود. خوب که نه، ساکت شود، وگرنه که مشکل چسبندگی روده اش هنوز به قوت خودش باقی بود. برای سمیه هم زانو بند می خرد. آخرین باری که داشت کف خانه اربابی را تی میکشید، پیش چشمش سیاهی رفت و پرت شد پایین. جدا از ضعیف شدن چشمش، درد زانویش را هم به رو نمی آورد، ولی وقتی از جا بلند می شد، چهره اش را از درد در هم می کشید.چرا چشمش باید سیاهی می رفت؟ حتماً کم خونی دارد. فکر کرد دستی از اوستا پول قرض کند و سر راه یک کیلو گوشت بخرد، جگر هم بخرد. سمیه جگر را بیندازد روی تور کباب کند.خودش هم یک تاس کباب خوشمزه بخورد...

آرامشی عجیب از کف پاهایش می خزید و بالا می آمد. سرش هر لحظه سبکتر می شد، با خودش گفت چقدر کار عقب افتاده دارد. خدا کند این طوفان سریع تر تمام شود، هنوز سنگ نمای طبقه چهارم مانده...

توی همین افکار بود که کسی از آن سمت خیابان فریاد زد: زنگ بزنین آمبولانس، یکی از طبقه چهارم پرت شد پایین.

چشمانش را یک بار دیگر باز کرد و نگاهش به خونی افتاد که خاک نم زده را قرمز می کرد... کاش قطره بلادونای مریم را دیروز خریده بود، بچه حتماً از دلدرد خواب ندارد.... (مریم زینلی)

+++وقتی این متن رو خوندم نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم. خدایا چرا در گوشه ای از شهر ما اینهمه بدبختی و فلاکت و فقر بیداد میکنه و در گوشه ای دیگه جز صدای خنده و شادی صدای دیگه ای شنیده نمیشه؟ چرا بدبختها هر روز بدبخت تر میشند و پولدارها هر روز پولدارتر و ککشون هم نمیگزه چی به سر مردم بدبخت و آواره ای میاد که به نون شبشون محتاجند و بچه هاشون با گرسنگی سر روی بالش می ذارند. خدایا چرا هر چی مریضی و زلزله و بدبختیه سر آدمای بیچاره و تهیدست فرود میاد و مرفهان و دردنکشیده ها همیشه از این بلایا مصونند... خدا جون این با عدالت تو جوره؟ خدا جون میدونی من دیروز مردی رو دیدم کوتاه و تکیده که با اشک و زاری تو مطب دکترم ازش میخواست فقط کمی کمکش کنه تا خواهرش از تالاسمی نمیره؟ خدا جون میدونی چند روز پیش دختر فال فروشی رو دیدم که رفت برای خودش بستنی بخره و دید پولش نمیرسه و برگشت بقیه فالهاشو بفروشه؟ خدا جون میدونی دختری رو میشناسم که برای اینکه نمیتونه کرایه پانصد تومانی یک مسیر مستقیم رو هر روز بده، اون مسیرها رو پیاده میاد و ناهارها توی دانشگاه پیش دوستاش بهونه میاره و میگه سیره سیره تا هزینه ناهار رو صرف خرید چیزی کنه که سالهاست انتظارشو کشیده و خودت بهتر میدونی اصلاً هم بزرگ نیست؟ خداجون میدونی همون دختر میگه اگه روزی پولدار شه از همون شال قشنگهایی که توی مترو میارند دو سه تا برای خودش برمیداره چون هر بار که نگاشون میکنه خودشو توی اونها تصور میکنه؟ خداجون میبینی فرق بین آرزوی کوچیک این دختر و آرزوهای پوچ اشرافیها چقدر زیاده؟ خداجون ناشکری نمیکنم اما به خدایی که خودت باشی قسم دلم می سوزه، خودت میدونی چقدر دوستت دارم و به خاطر داده ها و نداده هات شکرگزارتم، اما میشه کمی، فقط یکمی، بیشتر حواست به این بدبخت بیچاره هایی باشه که به خاطر بی مروتی و بیرحمی ثروتمندا و مرفهان جامعه به این حال و روز افتادند؟ همونایی که هیچکی به فکرشون نیست و جز خودت هیچکسیو ندارند؟ میشه گاهی، فقط گاهی، اجازه بدی یک صدم درد اینها رو همون بیدردهایی که به خاطر پول و قدرت و شهرت همه رو زیر پای خودشون له کرده و میکنند، بکشند و بچشند تا شاید گاهی نظری به اینها کنند؟ میشه خداجون؟ 

دیروز یک لحظه از خودم متنفر شدم وقتی دختر فالفروشی اومد سمتم و اصرار پشت اصرار که یک فال ازش بخرم... از موضوعی دلگیر بودم و دخترک ول نمیکرد... خیلی وقتها از این دختربچه ها و پسربچه ها فال میخرم، نه از روی اعتقاد به درستی و صحت محتواشون ( که توی این سالها حتی یکدونه از این فالها هم درست درنیومده!)، بلکه از سر دلسوزی که کاش میشد به جای دلسوزی کاری براشون میکردم. هر چی بهش گفتم من فال نمیخوام بیفایده بود، بارها و بارها ملتمسانه ازم میخواست یکی ازش بگیرم، آخرش خلقم تنگ شد و با نگاه غضب آلودی بهش گفتم "گفتم نمیخوام! برو دیگه!".دخترک بلافاصله رفت، دیگه ازم نخواست فال ازش بگیرم...رفت سراغ یکی دیگه و دوباره اصرار و التماس و نگاههای بیتفاوت بقیه... چند دقیقه ای گذشت، دلم بدجور از خودم گرفته بود، عذاب وجدان ولم نمیکرد... نباید تند باهاش حرف میزدم، رفتم سراغش، تو بحر چهره سیاه و دودآلودش که رفتم چقدر زیبا و دلنشین به نظر می رسید، دستی به سر و روش کشیدم، دو تا فال ازش خریدم و بهش گفتم "ببخشید عزیزم که دعوات کردم." دخترک لبخند زد و با خوشحالی رفت سراغ نفر بعدی و باز صدای التماسهای دردناک دخترک بود که به گوش میرسید، دخترکی که هیچکس فالهاشو نمیخرید....

 
حق ندارد بهانــــــــه بگیرد، دختــــری کـــــه عروسک ندارد 
«نه ندارم!» پدر راست می‌گفت. او به حرف پدر شک ندارد 
 دخترم خستـه‌ام چند بخش است؟ باز هـم کفر بابا درآمد 
 او نمی‌فهمد این حرف ها را، او که یک قلب کوچک ندارد 
 یاد روز نمایش که افتاد، باز هم صورتش سرخ تر شد 
 «من بیایم؟ اجازه؟ اجازه؟» نـــــه لباس تو پولک ندارد 
 رادیو، قبض برق و اجاره. «ماه لالا و خورشید لالا» 
 برق آمد و او خواب می دید باز برنـــامه کودک ندارد 
 صبحِ فردا، خیابان، بهانه، «دختر بد تو دیگر بزرگی 
 لج نکن اه، ببین آن یکی هم مثل تو بادبادک ندارد»
کودک
 
 آب، بابا، خرابه، شب بعد، دزدکی رفت و چادر به سر کرد 
 جانمازِ پر از اخم بی بی و خدایــی کـــــــــه سمعک ندارد
 «شاید از او عروسک بگیرم، باید این را بخواهد» ولـــــی نـــــه
توی گوشش یکی گفت: مادر، چند سال است عینک ندارد
دخترم خسته‌ام چند بخش است، ها هجی کن: «به قرآن نــ دارم»
نقطــــــه. ای آسمان ســه سـاله، بــــــــــی تو اینجا چکاوک ندارد 
 لای لا لا امید برادر. گریــــــه! نه نه تو باید بخوابی 
 در مزار غریبی که دیگر شیشه‌های مشبک ندارد 
 
 
این طرف پله های سیاست، آن طرف میزهای ریاست     
 و پدر کــه به من گفته حتی، پول یک نان سنگک ندارد 
 باید او بشکند قلکش را، تا بـــرای پدر گــــــل بگیرد 
 چند شب بعد، بابا که آمد، یادش آمد که قلک ندارد 
 عمه! بیدار هستی، عزیزم: «لای لا لای لا لای لا لا» 
 «حق ندارد بهانه بگیرد، دختری که عروسک ندارد» (محمد مرادی)
/ 12 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزانه

چقدر دردناک بود مرضیه. با طنین موافقم.از این موارد تو کشور ما خیلی زیاده انقدر که نمیتونی بشماریش. من خونواده ای رو میشناسم که بچه هاشون توی زمستون همون کفشهای تابستونیشون میژوشند چون برای کل سال فقط همون یک کفش مندرس رو دارند. مردم بهشون کمک میکنند اما هر چقدم کمک کنند کفاف 4 تا بچه رو نمیده. شعر آخر اشکمو درآورد، انگار دقیقا شرح حال دختر 5ساله اون خانواده که گفتم بود.

بانوی شرقی

مرضیه خیلی غمگین بود ..خیلی....[ناراحت][ناراحت] کاش میتونستم برای تک تکشون کاری انجام بدم

خانم جان

خیلی متاثر شدم مرضیه جان . نمیدونم چی بگم فقط یاد یه حرف خدا افتادم که تو قر آن گفته اونم اینه که لقد خلقنا الانسان فی کبد همه در سختی زندگی میکنند هرکس به سهم خودش و به نوبه خودش شاید ثروتمنداو پولدارها هم شاید که نه حتما به نوعی سختی دارند

شهر عجیب

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد سارا به سین سفره مان ایمان ندارد انگار بابا همکلاس اولی هاست هی می نویسد این ندارد آن ندارد بابا انار و سیب و نان را می نویسد حتی برای خواندنش دندان ندارد بنویس کی آن مرد خواهد آمد؟ این انتظار خیسمان پایان ندارد ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد این شعر بلندتر از این حرفها بود که متاسفانه این حافظه یاری نمی کنه چند ساله... باید بجای ماهی ، ماهیگیری یاد اون بچه ها داد.

فاطمه گلی

چی بگم؟ از دلسوزی واسشون خوشم نمییاد. کاش دلهای کمتری اینچنین آزرده باشد[گل]

دعادست

انسان در سختی آفریده شده که خود را برای آسایش و آرامش دیگران به زحمت بیندازد... ولی متأسفانه همین انسان عافیت طلب برای راحتی و خوشی زود گذر دست به هر جنایتی میزند... خاصیت جنایت ، درد و خون و بدبختیست... از حکمت خدا به دور است که با وجود خلق اینهمه نعمت برای آسایش و آرامش بشر دوباره شخصاً وارد عمل شود و خاصیت اعمال زشت و پلید انسانها را خنثی و تبدیل به خیر و برکت کند... خاصیت زهر و سم فنا و نابودیست.. چنانچه بر بیگناهی بنوشانند، طبیعتی مرگ آلود بر آن بیگناه ظاهر میشود... آیا آن بی گناه میتونه بگه خدایا من که نمیدونستم این زهر است ، پس عدالت تو کو که زهر را تبدیل به آبی گوارا کنی؟؟؟ تا گریه سوزناکی نباشد خنده مستانه شبانه نخواهد بود.. تا کمری خم نشود زباله ای به خیابان ریخته نمیشود... تا پیاده ای در پی مرهم و درد پا نباشد لوکس سواری نخواهد بود... تا سفره ای خالی نباشد، سطل زباله ها لبریز از غذا نخواهد شد.. تعادل در جامعه بشری به خود انسانها واگذار شده است.. و دستگیری مستمندان بسیار سفارش شده است.. درد اصلی از سیاستگذار فاسد در عدم تعادل در تقسیم علم و ثروت است... و در اصل خدا به داد مترفین برسد نه فقرا

نجمه

[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

نجمه

حالم بد شد نمیتونم فعلا نظر بدم عزیزم.

قطره

وااااای هم مطلب جالب هم شعر عالی.دست مریزاد.