شاید مردم حواسم نیست....

دوستان خوبم، اومدم که بگم من زنده ام! نگران من نباشید! هنوز نفس میکشم! ایکاش نمیکشیدم! این چه زنده بودنیه؟ مردن رو تو این لحظات به این زندگی جهنمی ترجیح میدم. برام دعا کنید دووم بیارم فقط همین. پست "تو همیشگی نیستی" رو که نوشتم، دوستان خوب زیادی با نظرات زیباشون منو مورد لطف و تفقد خودشون قرار دادند، خیلی ها تو نظرات خصوصی و عمومی راهنماییم کردند، خیلی ها نگرانم شدند. همتونو دوست دارم و به داشتنتون میبالم. رمز پست قبلی رو ازم خواستید، ببخشید که نمیتونم بهتون بدم، باور کنید دوست ندارم کسی بفهمه چی به سرم اومده...فقط بگم این روزها به دعاهای همتون نیاز دارم.

از طرفی هم فکر میکنم شمایی که با شادی و غم من همراه بودید حق دارید بدونید الان چه مرگمه...نمیخوام حس کنجکاویتونو تحریک کنم، بهتون با تمام وجود اعتماد دارم و خیلیهاتونو حتی قابل اعتمادتر از دوستان دنیای واقعی میدونم: مریم رو که میخواد جراحی فک کنه و هر روز میاد و بهم دلگرمی میده، داداشی رو که مثل یه برادر واقعی به فکرمه  و راهنماییم میکنه، سعید رو که همیشه خدا نگرانمه.... و خیلی های دیگه. پس حقش نیست چیزی از حال و روز این روزهام نگم... فقط میخوام بدونید من با اشتباه خودم و بی انصافی و نامردی کسی که با ناجوانمردی تمام اول مهرش رو به دلم نشوند و بعد با تهمتهای نارواش و سوء ظنش، کاخ رویاهام رو فروریخت، زندگیمو تباه کردم.... تباه برای هر کس یک معنی داره، اما این شکستی که من خوردم در حال حاضر جر تباهی روح و جسمم، که این روزها دیگه حتی نمیتونم روی پاهام بکشمش، چیزی به همراه نداشته. این روزهای آخر فکر میکردم میتونیم باهم خوشبخت باشیم، میتونیم با بد و خوب هم بسازیم چون همدیگه رو دوست داریم....چون به هم اعتماد داریم، اما اشتباه میکردم. هرگز به هیچ مردی اینطور نزدیک نشده بودم، اما اون که روزها و هفته ها تلاش کرد محبت و علاقه منو بدست بیاره، یکباره با تهمت ناروایی که بهم زد منو تو بهت و حیرت فرو برد. حتی نخواست به حرفام گوش کنه، میگفت تعقیبم کرده و باچشمهای خودش دیده! ولی به خدا من قدم اشتباهی برنداشتم! به قرآن من کاری رو که اون میگه نکردم.... چرا باورم نکرد؟

دوستان خوبم ببخشید مطلبم تلخ و پر از انرژی منفیه. دست خودم نیست. حال و روزم به مرگ شبیهه. برام دعا کنید به آرامش برسم، که بتونم خودمو ببخشم، که دوباره رو پاهام بایستم... اما نه، دیگه نه میتونم خودمو ببخشم و نه اونو. دارم تو خلا زندگی میکنم، من دوباره گرفتار شدم، دوباره فریب خوردم، به خودم بد کردم.

ببخشید شاید نتونم مدتی بروز بنویسم یا بهتون سر بزنم، حال و حوصله هیچکس و هیچ چیز رو ندارم. دوست ندارم با منفی نویسیم ناراحتتون کنم. فردا میرم امامزاده صالح، همونجایی که آخرین بار دوتایی رفتیم و بعد زیارت کباب خوردیم، خوشمزه ترین کباب زندگیم.... آخرین بار به معنی دوسال پیش نیست! فقط دوروز پیش بود. اینهمه اتفاق فقط در عرض دو روز؟ باورم نمیشه. من پلهای پشت سرمو خراب کردم، دیگه به هیچکس دل نمیبندم.... از شما هم میخوام قبل اینکه دروازه قلبتونو بروی کسی باز کنید، یک کم، فقط یک کم فکر کنید، فکر کنید که ارزش شما و عشق شما رو داره؟

و اما تو! نمیبخشمت! دوستت داشتم اما در حقم بد کردی، با سوء ظن بیجات، با بی اعتمادیهایت...تقصیر من نبود که یکبار شکست خورده بودی! همیشه میخواستی منو با اون مقایسه کنی! اما من اون نبودم! کاش میفهمیدی لعنتی که تهمتی که بهم زدی چی به سرم آورد! چطور میتونی فردای قیامت توی صورتم نگاه کنی و حرفهایی رو که بهم زدی دوباره تو روم بگی! خدایی هم هست. تو به حرفهای من گوش نکردی و به چشمهایی اعتماد کردی که نمیدونم چی دیدند که از این رو به اون رو شدند! اما به روح پاک خواهرم قسم من کارهایی رو که تو گفتی نکردم! حتی لحظه ای به حرفهام گوش نکردی، حتی نخواستی دلایلمو بشنوی! این حق من نبود! به خدا این حق من نبود که بعد مدتها که بهت اعتماد کردم، این کار رو با من کنی.... اما بدون خدایی دارم که از حقیقت خبر داره و تنهام نمیذاره... شکایتت رو فقط پیش اون میبرم. میدونم با فکرهایی که راجبم کردی دیگه به سمتم نمیای، اما من هم میدونم کسیکه اینطور به من بی اعتماد باشه و با سوء ظن بیجاش و حس مالکیت بیش از حدش منو هر روز محدود و محدوتر کنه، نمیتونه مرد زندگیم باشه. جواب تهمتهاتو تو روز قیامت میشنوی. اونجا مجبوری بایستی و به حرفم گوش کنی! مجبوری!

و اما من! تکلیفم روشنه! خودم هم بی تقصیر نبودم، رفتارهای من میتونست هر مرد دیگه ای رو هم بی اعتماد کنه و من خواسته و ناخواسته اینکارو کردم و حالا دارم بهاشو میپردازم..با تمام اینها، حق من شنیدن تهمتهایی که اون براحتی به من نسبت داد نبود. حق من این نبود که حتی فرصتشو نداشته باشم که دلایل کارمو بگم و اگر هم گناهی متوجه منه، عذرخواهی کنم. این حق من نبود.

من عقلم رو فدای احساسم کردم. تا ابد خودمو نمیبخشم. تا ابد خودمو مجازات میکنم. 

اگه این زندگی باشه، اگه این سهمم از دنیاست، من از مردن هراسم نیست

یه حالی دارم این روزا، که گاهی با خودم میگم، شاید مردم حواسم نیست...

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داداشی

تلخ هست ولی خوبه که اینجا مینویسی بنویس شاید کمی دلت آروم شد 4 نفرم بدونن مرحمن دوست من

داداشی

و متشکر که به خاطر ما مینویسی که میدونی نگرانتیم[گل]

آوا

عزیزدلم....نبینم حالتو اینجوری.. به خدا اول صبحی جالم خیلی گرفته شد.دلم گرفت...آخه دوستم چرا باید انقدر ناراحت باشه؟ از نوشته هات کم و بیش چیزایی دستگیرم شد.خانومی.خودتو ناراحت نکن.میدوننم که سخته اما مطمئن باش خدایی هم اون بالا هست و همه چیز رو میبینه..همه چیزرو. مواظب خودت باش.شدیدا نگرانتم...

تینا

شنیدن ِ تهمت خیلی سخته ... خیلی خیلی خیلی سخت ... خصوصاً اگه از بیگناهیت خبر داشته باشی و نتونی ثابتش کنی ... من اینجور وقتا هیچی نمیگم هیچ تقلایی واسه تبرئه کردنم نمیکنم فقط به طرف میگم کاش انقد زود قضاوت نمیکردی و تمام ... اون دوستی برای ِ همیشه تمام ...

آوا

[ماچ]مرضیه جون خدا با این دردو رنجا بنده هاشو امتحان میکنه باید صبور بود عزیزم... قربونت برم حتما از ته دلم دعا میکنم..امیدوارم آرامشتو پیدا کنی خانومی.

من

مرضیه جون میخوام یه ذره دلداریت بدم، شاید بگی مزخرف دارم میگم... ولی آخه ببین زندگی با آدمی که اینقدر زود دچار سوء تفهم میشه جهنمه... بعدشم ببین وقتی دچار سوء تفاهم میشه چه کارا که نمیکنه.... عصبانی هم که میشه نمیذاره تو حرف بزنی و مساله رو حلش کن!!!!

من

بهتری دوستم؟[ناراحت]

مریم

مرضیه جان بهتری؟میدونم از نصیحت خسته شدی اما لااقل برا دل خودت بیا و بنویس اینجوری حالت هم بهتر میشه!!دلم برات تنگیده.این چند روز همش یادت بودم.[ماچ]

فرشید

خدایا ! خداياچگونه تورابخوانم درحالي که من، من هستم (بااين همه گناه ومعصيت) وچگونه ازرحمت تونااميدشوم درحالي که تو، توهستي (باآن همه لطف ورحمت) خدايا توآنچناني که من مي خواهم دوستانم را نيزچنان کن که تومي خواهي[گل]

گمنام

امان امان امان. از غیرت بیهوده خود ساخته. [ناراحت]