مردم چه می کنند که لبخند میزنند؟

+++ هفته پیش بعد ماهها دیدمش. درست موقعیکه حتی بهش فکر هم نمیکردم. همیشه همینطوره. روزیکه یکی رو از ذهنت بیرون کردی روز بازگشت دوباره اون به زندگیته. 

تو ایستگاه تاکسی نشسته بودم که ناگاه متوجه شخصی درست در صندلی کناری خودم شدم، کسی که در گذشته ای نه چندان دور چه ها که بر سرم نیاورده بود و در عرض چند هفته چطور منو از زندگی و آدمهاش ناامید نکرده بود. چقدر برای دیدن دوبارش تقلا کرده بودم و درست زمانیکه موفق شدم ببینمش، ذره ای میل و علاقه در وجودم برای دیدن دوبارش نمونده بود.... خودش هم متوجه من شده بود و دنبال راهی میگشت که باب صحبتو باهام باز کنه.... با تلفن همراهم بازی میکردم و درست زمانیکه حس کردم میخواد کلمه ای بگه، با زنگ زدن به دوستم و خوش و بش کردن با اون در شرایطیکه تو دلم آشوب بود، سد راه هر نوع ارتباط دوباره و همکلامی شدم... و طولی نکشید بی آنکه نگاهش کنم بلند شدم و سوار تاکسی شدم.... اون هم بلند شد و درست روبروی تاکسی که من توش نشسته بودم ایستاد تا منو متوجه خودش کنه و من همچنان حتی سرمو بلند نکردم.

ماهها به دنبال فرصتی برای دیدنش بودم و درست زمانیکه این فرصت فراهم شد، انقدر خسته و منزجر بودم که نخواستم حتی گوشه چشمی بهش بندازم...  این رسم روزگار ماست و حالا حتی بعد دیدن دوبارش باز هم بهش فکر نمیکنم... تنها چیزی که تو این روزها بارها به ذهنم هجوم آورده این جمله است که  "ناگهان چقدر زود دیر میشود..."

+++ اوضاع خوبی نیست. نمیتونم تصمیم بگیرم. همیشه در ترتیب اولویتها و گرفتن تصمیم نهایی مشکل داشتم. خدایا خودت میبینی چقدر متزلزل و مرددم. خودت بهترین تصمیم رو برای من بگیر که من از هیچ چیز مطمئن نیستم.

+++ خیلی خسته و بی حوصله ام. از انجام ساده ترین کارهای روزمره عاجزم. حوصله خودمو هم ندارم چه برسه بقیه رو. سعی میکنم تو خانواده و در  جمع دوستان و آشنایان، گرم و صمیمی رفتار کنم، در حالیکه لبخندهای تصنعی فشار زیادی رو بهم وارد میکنه. این روزها تنها کسی که باهاش بطور جدی ارتباط دارم اونه.... اما حیف که اون هم رفتنیه. خسته ام از اینهمه سانسور، خودخوری...نفس کم آوردم. این روزها بارها از خودم و خدا میپرسم چرا به دنیا اومدم و اصلاً چرا زنده هستم...

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می‌شوم
مرده‌ام، دارم خوراکِ جانورها می‌شوم

بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند
باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می‌شوم

با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها
هم‌نشین و هم‌کلامِ‌کور و کرها می‌شوم

هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این
این‌که دارم مثل مفقودالاثرها می‌شوم

عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای
می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم!

میدونم از این مطلب آشفته و پراکنده من چیزی نفهمیدید، اما واقعاً نمیشه همه چیزو گفت و نوشت. نوشته من انعکاس روح آشفته و پریشون منه. دوستان عزیزم، شاید مدتی به روز نباشم. شاید هم این وبلاگ رو برای همیشه تعطیل کردم. حال خوشی ندارم و حتی با نوشتن هم آروم نمیشم. دوست ندارم دیگران با خوندن مطالب تلخ و ناامیدکنندم پر از انرژی منفی بشند... هرگز اینو نخواستم.... واقعاً مردم چه می کنند که لبخند میزنند؟

شعرهای این مطلب از نجمه زارع عزیزمه که هر روز که میگذره به رفتنش بیشتر از قبل غبطه میخورم. نجمه جان، تو چقدر خوش اقبال بودی که مجبور نبودی بمونی و روزهای تلخ رو نظاره گر باشی.

آوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم
دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

مردم چه می کنند که لبخند می زنند؟
غم را نمی شود که به رویم نیاورم

قانون روزگار چگونه ست کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم؟

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست
از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که "بهترم"

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طنین آواج بی حوصلگی به خودت برس بهت قول میدم حالت عوض میشه

دنیای مجازی واقعی تر از هر جای دیگه س چون بدون درنظر گرفتن قیافه ها سطح مدرک و نوع زندگی و طرز پوششمون همو دوس داریم باشد که در واقعیت هم اینگونه باشیم! دوست من باید دست از غصه خوردن برداری نمیخام نسخه های تکراری ببندم اما داری مشکلاتت رو بیش از اونچه که هستن بزرگ میکنی . گل من کمی تغییر واسه خودت ایجاد کن از هر نوعش که باشه خوبه. تغییر رو از دیدگاهت گرفته تا نوع پوششت تا رنگ مانتو یا شالت! بهترینم کمی تفریح کن و هر کاری حتی در اوج بی حوصلگی که بتونه بهترت کنه رو انجام بده...مرضیه یه یاخدا بگو و دست بردار از نا امیدی

مائده

دوس ندارم اینقدر ناراحت بخونمت، کاش میتونستم کاری انجام بدم یا حرفی بزنم که کمکی بهت کرده باشم، ولی فکر میکنم هر کسی خودش بهتر از بقیه میتونه به خودش کمک کنه. آره عزیزم مشاور خودت باش، بشین با خودت و خدای خودت خلوت کن، اینقدر این مار و پلۀ زندگیتو بالا و پائین کن که به خونه مقصد برسی. اگه یه روز ی دکتری به مریضی بگه ( هیچ راهی برای درمان نداری) مریض چه حالی پیدا میکنه؟؟؟؟ تو داری نقش اون دکتر رو واسه خودت بازی میکنی.

نگاه

مرضیه...اصن من ممیتونم با دوس جونم قهر کنم که...[نیشخند] مرضیه جان بنویس...نوشتن آدمو سبک میکنه اصلا خصوصی واسه دل بی نویس بعد بخون و از بیرون به دنیات نگاه کن نظر بده... منم تهنا نذار[گریه][گریه]

مریم

مردم چه میکنن که لبخند میزنند؟مردم امید دارن به روز بعد به اینده به خداوندی که در همین نزدیکی است. میدونی مرضیه تو پزشکی داروهایی داریم به نام "پلاسبو"که تو تحقیقات پزشکی به عنوان دارو نما یاد میشه.بجای داروی اصلی به بیمار میدن و در کمال ناباوری بیمار خوب میشه.میدونی چرا چون به خودش تلقین کرده این دارو ست و من باید خوب بشم.از این پلاسبو ها هر روز به خودت بده.نماز هاتو بیشتر کن این ایمانه که ادم رو در برابر مشکلات اروم میکنه

نجمه

اصلا نگران نباش این دوره ها موقتی و زودگذرن برای هر فردی گاه گاهی پیش میاد و یه سراغی ازت می گیره فقط خیلی پذیراش نباش که از این مهمونای ناخوونده مزخرفیه که بیاد کنگر می خوه و لنگر می ندازه.بی خودی نمی خوام حرفای آرامش بخشی که بقیه بهت زدن و بزنم چون تا دوره اش طی نشه هیچ یک از این حرفا نمی تونه درمونش باشه.بی خیال آجی

مامان ژورنالیست

برو سفر اسمتو توی یه تور بنویس و برو سفر معجزه میکنه این سفر یه چند روزی از همه چیز دور باش روحت آرامش پیدا میکنه و فکرت هم از آشفتگی در میاد الان فصل کیشه:) برو کیش و لب ساحل آرامش بگیر

سعید

سلام مرضیه. هر روز بهت سر میزنم و هر روز امیدوارم چیزی یا حرفی ازت بخونم و امید و شادی رو از نوشتت درک کنم، اما این اتفاق نمیفته و حالا داری از تعطیل کردن وبلاگت صحبت میکنی. با نظر دوستان موافقم. این بی انصافی در حق دوستاته. همیشه به نظرم دختر قوی و با اراده ای اومدی. نمیدونم این روزها چه اتفاقی افتاده که اینطور ناراحتی اما بدون ما به عنوان دوستات به فکرت هستیم. خودت به خودت کمک کن و قوی باش دختر خوب

دعادست

با اینکه حاله درب و داغونی داری خیلی قشنگ و روون مینویسی.. شعرهای پر مغز و قشنگی هم انتخاب کردی که آدم با خوندنشون حال میاد.... بعضی آدمها انقدر پرمحتوا هستند که حتی غم و مرگ و درد بی دوا درمونشون هم تحسین برانگیزه... و قول میدم که اگر روزی از سر خریت خود کشی کنی و من هم در مقتل شما حاضر باشم، بالای نیم ساعت به جنازه ات تعظیم کنم و کف بزنم... نیم ساعت زیاده ... 15 دقیقه.. [گل][دست] فقط خدا کنه قبل از 15 دقیقه پلیس سر نرسه... [شکست]

2adast

راستش من از جنازه میترسم..... ببینم کف میکنم [وحشتناک]

گمنام

بعضی وقتا که فرصت کمِ و تند تند آشپزی میکنی خیلی خوشمزه از آب در میاد. متنی که نوشتی خوش مزه بود. به نظرم کار خوبی کردی که ایگنورش کردی. اگه بخواد دوباره بر میگرده. این بار خواسته نه ناخواسته.