تو همیشگی نیستی!

تا حالا پیش اومده که بدونی کاری رو که میخوای انجام بدی، کار درست و عاقلانه ای نیست، اما هر چی تلاش میکنی جلوی خودتو بگیری و انجامش ندی نمیتونی؟ خیلی خوب میدونی انجام دادنش ممکنه تبعات منفی همراه داشته باشته و پشیمونی به بار بیاره، اما تمایل به انجام دادنش انقدر قویه که نمیذاره ازش صرف نظر کنی؛ با اینکه یه حس قوی تو دلت هست که میگه این تصمیم اشتباهه، با خوشبینی تمام به خودت امیدواری میدی که شاید هم اشتباه میکنی و نتیجه کار انقدرها هم بد نیست. انگار یه دست محکم هولت میده به طرفش و تو هیچ کنترلی از خودت نداری.

قبلاً اینطور بود که وقتی میخواستم کاری رو انجام بدم که حس میکردم اشتباهه، توی دفتر خاطراتم یا تو یه برگه از کتاب درسیم میتوشتم: "خوب میدونم این کاری که میخوام بکنم اشتباهه، اما اون رو انجام میدم و تمام تبعات بعدیش رو هم میپذیرم"، اینطور میخواستم به خودم بقبولونم که فریب نخوردم و با علم به آینده و نتیجه کار قدم جلو گذاشتم و اصلاً هم دختر احمق و ساده لوحی نیستم! بعد که تا مدتها مجبور بودم با دردسرهای خودساخته ناشی از انجام اون عمل کنار بیام و به خودم لعنت بفرستم، به سراغ همون دستخط میرفتم و به خودم سرکوفت میزدم که خودت میدونستی داری چیکار میکنی، پس حقته! بعد چند تا فحش آب دار هم نثار خودم میکردم! و تا مدتها بعدش خودمو تو اتاقم زندونی میکردم و شعرهای غم انگیز میخوندم و گریه میکردم و به زمین و زمان بد میگفتم.

حالا که بزرگتر شدم و مثلاَ قراره عاقلتر شده باشم، گاهی فکر میکنم چه چیز بدتر از اینکه به عواقب احتمالی چیزی آگاه باشی و باز نتونی جلوی خودتو بگیری؟ اما گاه وسوسه خوشحالیهای موقت اونقدر قوی و مقاومت ناپذیره که نمیتونی جلوشون بایستی... مثل اون روز که میدونستم نباید بذارم حس وابستگی بهت دوباره توی من بال و پر بگیره، که بودن دوبارت تو زندگیم اشتباهه، که وجودت میتونه برای من عین سم کشنده باشه، اما نیروی عجیبی که جلوش یارای مقاومت نداشتم بین من و عقلم ایستاد. ارمغان این ندانم کاری برای من هزاران حس متناقض و مختلف بود که مدتهاست ذهن و تمام وجودم رو تسخیر کرده و راه فراری ازش ندارم...

الان هم میخوام به رسم قدیم اینجا مینویسم! بنویسم که شاید کاری که میخوام کنم اشتباه باشه، که خودم هم از اینکه بعدها پشیمون بشم و به خودم لعنت بفرستم، میترسم، که دوست خوبی رو که ساعتها وقتشو برای متقاعد کردن من گذاشت، ناامید کردم، که قدرت اختیار از من سلب شده و یارای مقاومت ندارم و هیچکس به قدر خودم از این بی اختیاری محض ناراحت نیست! که نمیتونم حلوی احساسات لجام گیسخته خودمو که هر لحظه بیشتر در من بال و پر میگیره، بگیرم، که به خودم امیداری میدم شاید هم آینده این کار انقدرها هم بد نباشه، که شاید هم به زندگیم شادی و آرامش بیاره، ولو برای یه مدت کوتاه...

اعتراف میکنم در زندگیم اشتباهات زیادی کردم؛ اعتراف میکنم بعضی از اونها سرنوشت منو تحت الشعاع قرار داده، اعتراف میکنم بعضیهاش منو از خودم و دنیا بیزار کرده و تا مرز دیوونگی و جنون کشونده... خیلی وقتها به خاطر دلسوزیهای بیجا برای کسانی که شایستگیشو نداشتند ضربه خوردم. بعضی وقتها فقط به این خاطر که نتونستم "نه" بگم، با مسائلی روبرو شدم که تا مدتها نتونستم از عواقبش رهایی پیدا کنم، خیلی وقتها به خاطر یه جرقه خشم ناگهانی، خرمنی رو سوزوندم، همه چیزو خراب کردم و حتی اگه حق با خودم بود، حقمو تبدیل به ناحق کردم. خیلی وقتها حرفهایی زدم که بعدها از گفتنش پشیمون شدم و آرزو کردم کاش لال بودم و به زبونشون نیاورده بودم؛ کارهایی کردم که هنوز هم وقتی بهشون فکر میکنم، باور نمیکنم از من سر زده باشه! هنوز هم چیز زیادی عوض نشده، هنوز حس میکنم همون دختربچه لجباز دبیرستانی، همون دختر جوون کله شق دوره دانشگاه هستم... هنوز وقتی چیزی از ته دل خوشحالم کنه، انجامش میدم و هیچ چیر نمیتونه جلومو بگیره....

به نظرم همونقدر که در فطرت انسان میل به خوبی و خوب بودن هست، به همون اندازه هم میل به بدی و بدشدن هست، مثل موقعیکه خواستم بعضی چیزها رو تجربه کنم، و فکر نکردم تجربه کردن همه چیز خوب نیست. اما مگه من حق ندارم برای خوب یا بد زندگیم تصمیم بگیرم؟ که مگه انقدر بزرگ نشدم که بتونم کاری رو که بعد از اینهمه درد و ناراحتی خوشحالم میکنه انجام بدم؟ مگه شادی حق من نیست؟ 

و اما چند خط هم برای تو مینویسم:

تمام روزهای گذشته رو به تو فکر کردم، انقدر تو و حرفاتو و گذشته ها رو تو ذهنم مرور کردم که جایی برای هیچ فکر دیگه ای نذاشتم، بارها خواستم بهت فکر نکنم، که بهت اهمیت ندم، به تویی که روزگاری به همون سرعتی که وارد زندگیم شدی، از زندگیم بیرون رفتی و به احساسات لطیف دخترانه من لحظه ای فکر نکردی، فکر نکردی که نمیتونی زنی رو وابسته خودت کنی و به یکباره از زندگیش بیرون بری، که اینکارت میتونه ویرونش کنه، داغونش کنه، که... این فکرها مثل صحنه های یه فیلم درام هر روز جلوی چشمام رژه رفتند، اما نه، باز هم نتونستم دروازه قلبم رو به تویی که اومدی تا دوباره بازش کنی، ببندم... اعتراف میکنم تا اینجای کار باز تو هستی که بردی، اما به خودت غره نشو! بدونکه اینبار نمیتونی آسیبی به من بزنی، که دیگه من همون دختر 22 ساله نیستم که به داشتنت دل ببنده و نتونه ازت رد بشه... بدون که هر وقت بخوام میتونم ازت بگذرم، درست مثل خودت! و به قلبت و احساست هم فکر نکنم، درست مثل خودت....

چند بار تلاش کردم تا این پست رو رمزی کنم و بصورت یادداشت خصوصی بنویسم، اما هر کار کردم نشد. هر باز که سایتو باز کردم دیدم باز مطلبم برای همه قابل مشاهدست. نمیدونم مشکل از کجاست. البته به تمام دوستانی که مطالب منو میخونند اطمینان کامل دارم، با اینحال به دلیل علنی بودم مطلب مجبور شدم قسمتهاییشو حذف کنم، اما در مجموع نتونستم از گذاشتنش صرف نظر کنم. دوست داشتم اینها رو بنویسم تا در آینده ببینم و بدونم قبل از انجام این کار به چی فکر میکردم..، که اگه باز هم شکست خوردم، قراره چیکار کنم... که اگر بیشتر وابسته شدم، باز به خودم تلنگر بزنم که حق ندارم برای همیشه بهت دل ببندم...که تو نمیتونی برای من همیشگی باشی، که من نمیتونم برای تو همیشگی باشم... که احساس کوچیکی که الان تو دلم هست، نه به خاطر خودت، که فقط به حکم روزهایی در گذشته هست که بودنت خوشحالم میکرد، روشن شدن دوباره جرقه محبتیه که خودت در گذشته در من برافروختی و مطمئن باش هر وقت بخوام خاموشش میکنم! بدون که اینبار هیچ چیز جدیدی برای عرضه به من نداشتی، دلبستت نیستم و نخواهم بود...فراموش نکن که همونطور که زمانی مجبور شدم ازت بگذرم، دیر یا زود باید از من بگذری! تکرار میکنم! تو برای من همیشگی نیستی و من هم برای تو همیشگی نیستم.

میدونم حرفام بعضاً نامربوط و متناقضه و زیاد از این شاخه به اون شاخه پریدم، اما همینها که نوشتم، با ربط و بیربط، افکار و احساسات منو تو این لحظات پر از بیم و امید نشون میده و من میخواستم اینها رو بنویسم تا بعداً بخونم و بدونم، تا فراموش نکنم....

/ 23 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماهك

من كه هرچي نوشتم نيومد برات ولي خلاصش درد دلت قابل دركه اين روزها ما دختران شبيه هم شده ايم به مرداني اعتماد ميكنيم كه به ما اعتماد نميكنند

آمد

البته اين پست همونطوري كه گفتي قرار بوده خصوصي و رمزدار باشه و به نوعي ميشه گفت هيچي نبايد گفت و فقط بايد خوند .

گمنام

متأسفانه اینجا خیلی باید صبر کرد تا دوست داشته بشی.

نگین

سلام بلاگتون رو دیدم مطالب خوبی داشت ازش استفاده کردم اگه دوست داشتید از وب سایت ما هم دیدن کنید مطالبش راجع ساختمان هوشمند هستش مثل بیاری گیاهان و تغذیه حیوانات خانه هوشمند دسترسي و كنترل از راه دور خانه هوشمند سیستم های صوتی و تصویری خانه هوشمند کنترل روشنایی خانه هوشمند و .. اگه از مطالب وب سایت ما خوشتون اومد لطفا مارو لینک کنید ممنون که به من سر میزنید http://mehestan.org

مریم

سلام مرضیه جان ,کجایی خواهر نیستی؟دلمون برات تنگ شد.بیا دیگه!!![ماچ]

seool

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... امیدوارم موفق باشین. به منم سر بزنی خوشحال میشم. seool.blogfa.com

خیال

متن زیبا و در عین حال واقعی بود، هممون کارهایی رو میکنیم که بعضاً میدونیم اشتباه، ولی من به این باورم که تصمیمی رو که در حال میگیری بهترین تصمیم در زمان خودش هست، هرچند که شاید بعدها پشیمون بشی و شاید بهای خیلی سنگینی براش پرداخت کنی. در نهایت اگه دوست داشتی میتونی به وبلاگ منم سر بزنی که سرشار از شعرهایی هست که میتونه حرفامو تصدیق کنه.[گل][خداحافظ] http://derakht-e-roya.persianblog.ir/

داداشی

یه بزرگی میگفت وقتی به خدا بگویی خدایا من غیرازتو کسی را ندارم خدا غیورست وخواسته ات را اجابت میکند. همینطوره نه ؟!

داداشی

اگرمیخواهید دعایتان گیرا شود دوستان و همسایگان واهل مملکتتان را جلو بیندازید و اول برای انها دعا کنید. این و برات میفرستم که بدونی به طمع خودمم که شده برات دعا میکنم دوست من . ایشالا که مشکل همه حل بشه و این آشفتگیه حال شما هم عاقبت به خیری همراش باشه .انشاالله (توکل به خدا)[گل]

مریم

مرضیه جون،نگو که به انتهای خط رسیدی. من از این عبارت متنفرم.خیلی دردناکه.تو قوی تر از این حرفایی.مطمانم که همه چی درست میشه. زود خوب شو و برگرد،من روزی چند بار بهت سر می زنم و منتظر پست های جدید و امیدوار کننده ات هستم. [گل]