ماه رمضان و حس های مثبتش

مطلب پست قبلی خیلی بهم آرامش داد. اینکه هیچ پایانی به راستی پایان نیست. درمورد مادربزرگ و عمم هم یقیناً همینطوره و همینطور درمورد خواهر گلم ریحانه.

این روزها کمی حالم بهتره. یعنی درست از روزی که ماه رمضون شروع شد و شروع کردم به روزه گرفتن، ‌حس بهتری پیدا کردم. احتمالاً باید تاثیرات معنوی روزه گرفتن و این ماه پربرکت باشه. بعد مرگ مادربزرگ و عمم واقعا همه چیز برام بی اهمیت شده بود و بارها حس مرگو تجربه کردم.  چیزی هم این وسط بود که اذیتم می کرد که البته شاید در برابر بزرگی غم و غصه ناشی از دست دادن عزیزانم چندان بزرگ نباشه اما تو اون روزهای پر غم و غصه خیلی دلمو سوزوند. چند تا از همکارهای ادارمون که از قضا باهم در گذشته تو یک بخش کار می کردیم و نسبتاً نزدیک هم بودیم، حتی یک تسلیت خشک و خالی هم نگفتند، با اینکه آگهی تسلیت فوت مادربزرگم رو در و دیوار اداره بود و بعداً هم همشون درمورد عمم فهمیدند. واقعا دلم شکست.... من انتظار اینو که بیان تو اتاقم نداشتم اما دست کم یک تماس یا حتی یک اس ام اس هم میتونست کمی بهم تسلی بده، اما اونا اینو هم ازم دریغ کردند. در کنارش بعضی ها که رابطه نزدیکی هم نداشتیم زنگ زدند و تسلیت گفتند و صد البته برای آدم تسلی دوستان و همکارای نزدیکش مهمتره. تو این جور موقع ها آدم واقعا نیاز به تسلی داره. شاید چند روز اول ترجیح بده با کسی حرف نزنه اما بعد مدتی خیلی به این تسلی ها و اینکه فکر کنه برای دیگران مهمه و اونا هم از غمش دلگیرند، مهمه... انقدر ناراحت شدم که به خودم گفتم دیگه هرگز با اینهایی که اینطور دلمو شکوندند گرم نمیگیرم و عملاً هیچ رابطه دوستی رو هم با اینها تصور نمیکنم... این موضوع به قدری ناراحتم کرد که گفتم خدا کنه اونا هم همین مسئله رو تجربه کنند. البته من به مرگ عزیزان کسی و داغدارشدنشون هیچکی راضی نیستم، چون واقعاً سخته، اما از خدا خواستم اونا هم روزی برای یک مسئله خیلی جزئی تر از مال من (و نه خدا نکرده فوت اطرافیانشون) نیاز به تسلی داشته باشند و کسی نباشه که حتی بهشون یه زنگ خشک و خالی بزنه و منظورم از کسی همون دوستای نزدیکشونه... تو همین فکرا بودم که دیروز آگهی تسلیت فوت یکی از بستگان یکی از همون همکارها رو دیدم...خدا منو ببخشه، اما اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که به هبچ وجه به حاضر به تسلیت به اون آدم نیستم که همین آدم از جمله کسانی بود که با اینکه میدونست من به فاصله چهار روز دو تا غم بزرگ دیدم، اما دریغ از یه تماس یا حتی یه تسلیت خشک و خالی وقتی تو یه جلسه همگانی همدیگه رو دیدیم... باید با اینها مثل خودشون رفتار کرد. انشالله خداوند درگذشته این خانمو بیامرزه و قرین رحمتش کنه، اما هرگز فکر نمیکنم کارم در تسلیت نگفتن به همچین آدمی که دو سال باهاش همکار بودم و حتی چکیده سخت پایان نامشو واسش ترجمه کردم، اما اون اینطور منو نادیده گرفت پشیمون بشم...

+ تو آزمون دوره آموزش بدو خدمت از 100 امتیاز 100 کامل گرفتم که جای خوشحالی داره. قبلاً هم که تو آزمون استخدامی بالاترین نمره رو تو ادارمون گرفته بودم. خدا رو شکر.

+ اگر خدا کمک کنه بعد ماه رمضون باید کاری رو بکنم که چندساله تصمیمشو دارم اما عملیش نمیکنم! تدریس زبان بعد از ساعت اداری. البته به خاطر دوربودن از زبان انگلیسی خیلی واژه هاشو فراموش کردم، اما میدونم با یه ذره تلاش دوباره یادم میاد...به هرحال زبان من تو دوره داشگاه تقریباً از همه همکلیسیها بهتر بود. خدا کنه اینبار زیرش نزنم و واقعاً شروع کنم. برای روحیم هم بهتره، و صد البته از لحاظ مالی هم می تونه کمک باشه. از خدا می خوام کمکم کنه با مشغول شدن به یه سری کارها از این جمودی و افسردگی نجات پیدا کنم.

+خالم که تا قبل از فوت مادربزرگم پیش اون بود و تا لحظه آخر تروخشکش کرد، برای ماه رمضون پیش ماست. به هرحال بعد فوت ننجون نمیتونست به این سرعت تو همون خونه و بدون اون عزیز سفر کرده زندگی کنه. بودنش برام دلگرمیه و از بابت مادرم هم خیالم راحت تره. تازه افطار رو هم همیشه خودش آماده میکنه! Shame on me!

/ 0 نظر / 7 بازدید