دلم هوای امام رضا رو کرده...

این روزها چقدر به پوچ بودن این زندگی ایمان آوردم... قرار نبود این وبلاگ رو تبدیل کنم به یه غم نامه اما از غم چه گریزیه؟ من که ذاتم با غم سرشته شده. از کودکی، از نوجوونی ، جوونی و پیری هم لابد. برای این وبلاگ هم هیچ جوره تبلیغ نکردم و میدونم خواننده های زیادی ندارم که بخوام دلواپس انرژی منفی باشم که دارم با حرفام به اونا منتقل میکنم...درواقع به جز خودم احتمالاً آدمایی که اینجا رو میخونند تعدادشون به انگشتای دست هم نمیرسه، پس اینجا فقط مینویسم تا داغی رو که رو دلم مونده، از فوت مادربزرگ عزیزم، عمه گلم که فقط سه روز بعد ننجون از دنیا رفت با اینکه تو مراسم ننجون بود و منو بوسید و بغل کرد و هرگز فکر نمیکردم بخواد سه روز بعد اونطور ناگهانی ما رو ترک کنه. خواهر بی وفام هم خیلی زود منو ترک کردم و داغشو گذاشت رو دلم.... یه عمر دلم براش تنگ شد اما میدونستم خدا بهترین تصمیم رو براش گرفت. ریحانه من نباید میموند، باید میرفت، این یک اجبار بود برای اون از طرف خدایی که نمیتونست ببینه فرشته ای مثل اون بمونه و یک عمر مثل خواهرش غصه بخوره و زجر بکشه. نه، ریحانه من لیاقتش بالاتر از اینا بود، جای اون در اون قبرستان غمگین به مراتب بهتر از جای من تو این شهر غریب و سرده با مردمای دوروش که تو رو نمیفهمند و نادیدت میگیرند. ریحانه من حقش نبود اینا رو بمونه، اون یه فرشته بود که ماموریت داشت بیاد و چند روزی تو این دنیا بمونه و بعد برگرده به همون جایی که بهش تعلق داره، بهشت خدا.

دل من از دوری همه اینا گرفتست، بخصوص مادربزرگی که همین چندروز پیش کنارش تو بیمارستان بودم و بهم میگفت همه چیز قراره بهتر بشه، و شاید هم شد...راست میگفت، برای اون همه چیز بهتر شد...اما برای من؟ نه ننجون، برای من هیچ چیز بهتر نشد...با نداشتن تو خیلی چیزها بدتر شد... اما دلگیری این روزای من رو نباید فقط به اونایی که دوستشون داشتم و رفتند ربط داد، من مدتهاست که همه انگیزمو از دست دادم، دقیقا همون وقتی که حس کردم امیدی برای رسیدن به چیزهایی که میخوام نیست، دقیقاً همون وقتی که فهمیدم یه آدم سست اردادم که توان تغییر هیچ چیزو نداره. دقیقا از وقتی حس کردم که حتی خودم هم نمیتونم خودمو دوست داشته باشم. این روزها چقدر دلم هوای حرم امام رضا رو کرده.... 

/ 7 نظر / 23 بازدید
مریم

مرگ،پایان کبوتر نیست. چقدر حس و حالم شبیه به شماست. من هم توان تغییر چیزایی رو که می خواستم،ندارم

آوا

ممنون مرضیه جان چشمات قشنگ میبینه. فدات.روزت بخیروخوشی.[گل]

سمن

سلام مرضیه جان ،تسلیت میگم عزیزم ،می فهمم که چقدر می تونه برات سخت باشه ،ولی یادت باشه تو تازه از خدا یک هدیه ی بزرگ گرفتی الان نمی تونی انقدر ناراحت باشی ، من الا ن همه ی ذهن و فکرم جراحی فک هست که چطور می شه همه چیز با هم جور بشه که بشه اونوقت تو این عمل و انجام دادی عملی که آرزوی خیلی ها هست و تازه خوب هم بوده و نتایج رضایت بخش بوده و همه هم ازش تعریف کردند ،میدونی چقدر خوبه که این دوران و پشت سر گذاشتی و همه چیز تموم شده؟ مراقب خودت باش عزیزم ،بازم بهت سر می زنم

نرجس

دستت درد نکنه

نرجس

بخاطر وبلاگ دستتون درد نکنه وتسلیت هم میگم

سمیرا

خدا رحمتشون کنه..امیدوارم همیشه موفق باشی

[گل]