من پر از تردیدم...

"صحبت درباره پلیدی باعث بروز پلیدی می شود. هرچه بیشتر به شر توجه کنید بر شر می افزایید. هر عیبی را که در دیگران ببنید همان عیب یا نقصی مشابه را به زندگی خود فرا میخوانید. ایراد گرفتن از دیگران سبب می شود که خودتان با نفی و انکار روبرو شوید. وقتی با سرزنش و انتقادتان شیره وجود دیگری را می مکید راه می گشایید تا شیره ذهن و تن و امور خودتان مکیده شود."

این جملات از "کاترین پاندر" کشیش و روانشناس آمریکاییه. خیلی دوست داشتم اینها رو برای دو سه نفر از اطرافیانم میخوندم. گاهی وقتها آدمها باید بدونند که انتقاداتی که به آدم وارد میکنند، به جای اصلاح در روشها و بازنگری در خطاها، منجر به تزلزل هر چه بیشتر اعتماد به نفس فرد و در نهایت خود کم بینی شدیدش میشه و به قول خانم پاندر شیره وجودش رو انقدر میمکه که از خودش متنفر میشه و انگیزه دست زدن به کارهای جدید رو از دست میده. فرضاً رفتار و اخلاق یک نفر شایسته انتقاده، اما وقتی انتقاد کردنهای مداوم درمورد یک شخص جواب نداده، آیا نباید سعی کرد تغییر رویه داد و ضمن یادآوری کردن نقاط قوت فرد، اونو درمورد حسن نیتت مطمئن کرد؟ بعد به آرومی و با یادآوری این موضوع که اگر بعضی رفتارهاتو تغییر بدی، نقاط قوتت بیشتر به چشم میاد، به اون در تغییر رویکردش کمک کرد؟ شاید این روش بهتر جواب بده، ضمن اینکه باعث جریحه دار شدن احساسات فرد و زیرسوال رفتن کل شخصیت وجودیش نمیشه. 

+++ این روزها باهام خیلی مهربونه... هم اتاقیمو میگم. با هم میخندیم، گریه میکنیم، درد دل میکنیم. از برنامه هاش برام میگه، از رویاهاش و انگیزه هاش. ازم حمایت میکنه. خیلی وقته دعوامون نشده. مهربونیهاش باعث شده کدورتهای گذشته رو فراموش کنم. حالا میفهمم چقدر راحت میشه کسی رو که زمانی دشمن خودت میدونستی تبدیل به یه دوست بشه. تا چند روز دیگه برای همیشه از ایران میره، به دنبال رویاهاش تو آمریکا... انگیزه هاش روی من اثر گذاشته. حتی بطور غیرمستقیم گفته بدش نمیاد منم برم اونجا و باهاش هم اتاق بشم! حرفش برام غیر منتظره بود. عجیب نیست این پیشنهاد از طرف کسیکه کمتر از سه ماه پیش به خاطر هم اتاق شدنمون اونهمه سر و صدا راه انداختم؟ کسیکه چند بار باهم درگیری و اختلاف پیدا کردیم و صدامون ساختمونو برداشت؟ انگار خیلی چیزها فرق کرده. مدام ازم میخواد برای موفقیتش دعا کنم و من هم میکنم. خوش به حالش که تصمیم قطعیشو درمورد مهاجرت گرفت و عملی کرد، اما من همچنان اندر خم یک کوچه موندم و هر روز یک جور تصمیم میگیرم.

+++ تا حالا شده احساس کنید در مورد دوست داشتن یا نداشتن کسی مطمئن نیستید؟ میدونم سوال عجیبیه، اما خوب من این روزها نمیتونم بفهمم کسی رو که زمانی بهش علاقه خاصی داشتم هنوز دوست دارم یا نه و این حس آزارم میده. زمانی تردید نداشتم که علاقه خاص و ویژه ای به این آدم دارم تا جاییکه ... بهتره جملمو کامل نکنم، اما این روزها اصلاً مطمئن نیستم. احتمالاً برای همه پیش اومده که کسی رو به دوستی پذیرفته باشند که بعداً از انتخابشون پشیمون باشند، اما اینکه هنوز مطمئن نباشی، حس خوبی نیست. دوست داشتم راحتتر حرف میزدم، اما متاسفانه نمیتونم.

بیش از هر زمان دیگه ای حس میکنم آدمهای دور و ورم برام غریبه شدند. بیش از هر زمان دیگه قضاوتهام در مورد کسانیکه زمانی تردیدی نداشتم که دوستشون دارم،  زیر سوال رفته و این تردید برام از هر چیزی زجر آورتره. 

+++ مامان این روزها خیلی تلاش میکنه حال و روزمو درک کنه... مامان خوبم منو ببخش که تو هر چقدر تلاش کنی به من بفهمونی خوشبختی من برات خیلی مهمه من اینو نمیفهمم، ببخش با کوچکترین انتقادی که ازم میکنی، با زبان تند و تیزم به دل نازکت زخم میزنم، ببخش که شبها که از سر کار برمیگردم، ازشدت خستگی مفرط ناشی از کار، یک لبخند کوچیکو هم ازت دریغ میکنم....ببخش که هنوز خونه نرسیده، پای تلفن و اینترنتم و یادم میره تو هم هستی، ببخش اگر میوه ای رو که برام تو بشقاب میذاری و گاهی حتی پوست میکنی که حتماً بخورم، نمیخورم، ببخش که برای حرف زدن با تلفن از کنارت میرم و تو حس میکنی برام غریبه ای، ببخش که هیچوقت نتونستم جای خالی ریحانه رو برات پر کنم، ببخش که دختر خوبی برای تو نبودم و فقط دردها و دردلهامو برات آوردم و خوشحالیهام برای دیگری بود، ببخش اگر دوستت داشتم و نگفتم، ببخش اگر تو وبلاگم به خاطر کارهای احمقانم ازت معذرت میخوام اما جرات اینکه اینو رودررو بهت بگم ندارم، ببخش اگر هزار بار امیدوارت کردم و باز ناامید...

+++ این روزها  هیچکس از پرخاشگریهای من در امان نیست، چه اونهایی که دوستشون  دارم و چه اونهایی که ندارم. با کوچکترین رفتار ناراحت کننده ای زمین و زمان رو آتیش میزنم.  نمیتونم خونسردیمو حفظ کنم و در آرامش تصمیم گیری کنم. نمیفهمم چه مرگمه... 

+++ خدایا شکرت که اینجا رو دارم و میتونم حرفهایی رو که به هیچکس دیگه ای نمیتونم بگم، اینجا بنویسم. ممنون که هستید دوستان خوبم تو روزهایی که با آدمهای دنیای واقعی غریبگی میکنم...

بی تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها
می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من نمی‌دانم هنوز
دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیر معمولی است رفتار من و شک کرده است
ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

عکس‌هایت، نامه‌هایت، خاطرات کهنه‌ات
می‌زنند اینجا به روحم ضربه خیلی چیزها

هیچ حرفی نیست دارم کم‌کم عادت می‌کنم
من به این افکار زجرآور، به خیلی چیزها

/ 14 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

این همون هم اتاقیت نبود که یکبار همینجا ازش گله کردی و از رفتاراش ناراحت بودی؟ اگه همونه که خوشحالم رابطتون خوب شده. این شعر آخر رو خیلی دوست داشتم

آوا

مرسی عزیزم. خوشحالم که خوشت اومده.[قلب]

من

شخصا بعضی انتقادها داغونم کرده... مخصوصا اونایی که تو ظرف خوبی نبوده... اینروزا منم شبیه تو ام، بد اخلاق و پرخاشگر:((... چیزایی که درمورد مامانت نوشتی حقیقت محضه و در مورد همه ی ماها صدق میکنه ولی شاید باورت نشه، از نظرم داری خودتو به شیوه ای کاملا جامعه پسندانه سرزنش میکنی و کتک میزنی و این اصلا اتفاق خوبی نیست:((( من گاهی که خیلی نسبت به مامانم احساس عذاب وجدان میکنم به خودم دلداری میدم و میگم: عزیزم شما دوتا به یه اندازه به هم خوبی کردین و به یه اندازه به هم گند زدین پس زیاد به خودت عذاب وجدان تزریق نکن

آمد

اين ترديد به حتم توي مسائل احساسي خيلي خودش رو نشون ميده و براي رفعش به نظر من بايد كمي حس رو كنار گذاشت و تصميم گرفت

دعادست

خدا به هممون صبر بده [گل][ناراحت]

شاهـــــــــرخ

سلام بانو در سپنج این روزگار غریب و فریب بروز این احساسات اجتناب ناپذیره و شایسته ترین راه برخورد با این هجوم بی رحمانه احساسات منفی ابراز اونهاست که سرکارعالی با درک این مهم، قلم رو به یاری گرفتید و بخوبی از واژگان جملاتی ساختید که ضمن تخلیه احساسات منفی آرامش رو به شما نزدیک تر می کنه. بنویسید بانو ؛ هر چه دل تنگ تان می خواهد و سنگینی می کند بنویسید و تا می توانید با آرامش دوستی کنید. احساس پاک و ناب تان به مادر بزرگوارتان ستودنی است دست مریزاد این دلسروده فاضل نظری هم زبان حال ماست: تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است هر نگاهی می تواند خلوتم را بشكند كوزه‌ی تنهایی روحم سفالی تر شده است آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است گفت تا كی صبر باید كرد؟ گفتم چاره چیست؟! دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است ماهی كم طاقتم! یک روز دیگر صبر كن تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است

sh

مرا چه به فال حافظ که یوسفم را سال هاست گرگ خورده است و در قحطی عشق چنان به سنگ ها دلبسته ام که حتی میان فال ها هم کلبه ی احزان من گلستان نمی شود

سعید

مرضیه جان قدر مادرتو بدون که هیچ چیز و هیچ کس ارزش یک لحظه رنجوندنشو نداره. اون حسی که تو میگی که نمیدونی کسیو دوست داری یا نداری رو منم تجربه کردم. حس بدیه.

گمنام

وبلاگ نعمت تازه ایه واسه کسایی مثل ما که دیگه خیلی وقت و همین طور کسیو ندارن واسه درد دل