اندر خواص کلم پیچ

دیروز سر  کار نرفتم. باز ضعف و بیماری به من چیره شده بود. سخت بود روی پاهام بایستم. برای صدمین بار طی این چند مدت از خودم پرسیدم مگه تو چند سالته که اینطور بیجونی؟ و باز از فکر اینکه وقتی در جوونی اینطور ضعیف و بیحالم، در سالمندی به چه دردها و رنجهایی که مبتلا نخواهم بود، به خودم لرزیدم.

تمام این ضعفها منجر به افسردگی از نوع نمیدونم درجه چند شده که بعید میدونم روانپزشکی قادر به درمانش باشه. به نظر شما کدوم دکتره که بتونه دختری رو که این روزها عین این دختربچه های سه ساله بهونه بابا و مامانشو میگیره (هیچکدوم خونه نیستند!) و همینکه یادشون میفته گریه میکنه، مداوا کنه! کدوم پزشکه که بتونه دختری رو که با خوندن هر مطلب نه چندان غم انگیزی یا سریالهای تراژیک ایرانی یا حتی یادآوری خاطرات شیرین گذشته اشک بریزه، درمون کنه؟ اگه دوست داشتید اسم این دخترو که زمانی پر از شور و شوق زندگی و جوانی بود و ساعتها در روز کار میکرد و درس میخوند رو بذارید دیوونه، اما اون فقط احساس ضعف میکنه، یا دنیا داره زیادی بهش سخت میگیره یا اون دنیا رو زیادی سخت گرفته. به نظر میرسه این سالها برای موفقیت و کسب اعتبار و جایگاهی که دنبالش بوده بیش از حد دویده، یا شاید برای دستیابی به آرزوهایی که تا چندسال قبل سهل الوصول میدیده و حالا دوردست و رویایی به نظر میرسه، زیادی تند رفته و حالا که بهشون دست پیدا نکرده، حس میکنه از همه چی عقب مونده و به هیچ جا نرسیده. خب کدوم دکتر روانشناسیه که اینها رو روانکاوی کنه؟ یا کدوم قرص لعنتیه که این افکار رو از سرش بیرون کنه؟؟؟

دیشب زودتر از معمول خوابیدم، به امید اینکه امروز که مجبورم دوباره سر کارم برگردم سرحالتر باشم.....اما نه، اوضاع فرق زیادی نکرده بود، هرچند نسبت به روز قبلش خیلی بهتر بودم. صبح که از در خونه اومدم بیرون و مجبور شدم خودم رو به زحمت از سربالایی چهارراه جهان کودک بالا بکشم، یک لحظه به خودم گفتم :هی دختر بسه! چه وضعشه! کی گفته مریضی! کی گفته ضعف داری؟ تو خوب خوبی! از همیشه هم سالم تر و سرحال تر"...و با گفتن این حرفها به سرعت خودم اضافه کردم. تو محل کارم هم سعی کردم همین افکار رو به تن خستم تزریق کنم که خب نتیجش شد یکساعت و نیم خوابیدن روی میزم و چشمهای متورم و سستی و کسالت و ... اما با همه این احوال به نظرم گام مهمی بود.

و اما صبح امروز در اقدامی عجیب و کم سابقه، به فکر مسافرت یک روزه یا دوروزه با این تورهای گردشگری افتادم، به این امید که تنوعی در زندگیم حاصل شه و هم از نظر روحی و هم جسمی کمی بهبود پیدا کنم. یکساعتی جستجو کردم و چند مورد خوب پیدا کردم که متاسفانه یا تاریخ و زمانش به من نمیخورد یا مکانش رو زیاد نمیپسندیدم که در این اثنا یاد یکی از دوستان وبلاگی افتادم که مدت خیلی طولانی هست که از من دعوت کرده از شهرشون بازدید کنم و حتی امکان اقامت رایگان در یکی از مهمانسراهای محل کارشون رو برام فراهم کرده که من تا به امروز چندان به این پیشنهاد فکر نکرده و جدی نگرفته بودمش، اماالان که حس میکنم کم کم دارم به ته خط میرسم، حاضرم برای رهایی از این وضعیت به هر دستاویزی چنگ بندازم، چه برسه به این پیشنهاد سخاوتمندانه. اینه که تصمیم دارم طی خرداد ماه دو سه روزی رو انتخاب کنم و تنها یا با یکی دو تا از دوستان به این گشت و گذار برم، شاید از این شرایط بغرنجی که داره از کنترلم خارج میشه دربیام! نمیدونم دوست عزیزی که این امکانات رو برای من فراهم کرده، با توجه به مشغله زیادی که داره، این مطلب منو میخونه یا نه، اما در همینجا صمیمانه به خاطر این لطفش ازش سپاسگزاری میکنم.

*** جدا از مواردی که برای بهبود حالم در بالا به اون اشاره کردم، روش دیگه ای رو هم برای از بین بردن افکار منفی و احساس تنهایی و افسردگی این روزهام پیدا کردم که به نظرم حتی از مسافرت هم بهتر میاد. استفاده از کلم پیچ! بله، درست شنیدید، کلم پیچ! هیچوقت فکر میکردید کلم چنین خاصیتی داره؟ من هم نمیدونستم تا اینکه امروز فهمیدم گروهی از جوانان چینی برای مبارزه با افسردگی و حس تنهایی خودشون با بستن نخ یا طنابی به یک کلم پیچ اونو در خیابان‌های پکن به دنبال خودشون میکشند.... چرا میخندید؟ باور کنید این روش رو یک هنرمند چینی ابداع کرده و در جشنواره موسیقی پکن به نمایش گذاشته که در همینجا به خاطر این نبوغشون ازشون تشکر میکنم!

جالب اینکه یکی از جوانان چینی در این باره طی افاضاتی ارزشمند گفته که قدم زدن با کلم در خیابان‌ها احساس خوبی بهش میده و با وجود اون می‌تونه به روشی کاملاً بی ضرر تنهایی و افکار منفی خودشو بهش انتقال بده! باز هم که دارید می خندیدید! باور ندارید؟ اینم عکسش!
 
مجله اینترنتی فرانشر
 
القصه اینکه اگه فردا دیدید دختری با کفشهای کتونی کلم پیچی رو پشت خودش میکشونه و تو خیابونهای تهران پرسه میزنه، شک نکنید اون کسی نیست جز من که برای فرار از تنهایی و افسردگی به کلم پیچ پناه آورده. چشمک 
/ 21 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام چقدر این مدت حرف کلم تو وبه.مثل اینکه عاشقین کلم زیادن.بیخیال کلم ,مسافرت رو عشق است.

مریم

اره عزیزم.یکی از دوستان وبلاگیم درباره کلم نوشته.البته اون در باره خواص جسمانی کلم نوشته تو به بعد درمان روحی کلم اشاره کردی[چشمک]

khodai

سلام... عالیست ولی عزیزم این کاری که در اخر مطلبت گفتی نکنیا این جا ایران است . در کل مطلب جالبی است ممنونم[گل][گل][گل]

khodai

باران باش و ببار نپرس كاسه هاي خالي از آن كيست.کورش کبیر[گل]

tanha

سلام خوبي؟ بابت تعريفتون خيلي ممنون هميشه شما به من لطف داريد. الان ميخوام دعواتون كنم :چرادختر من انقدر بي حال شده وحرفاي نااميد كننده ميزنه؟واقعا چي شده ؟ مشكلات و سختيها هميشه بوده و هستن اين هنر ماست كه چطور باهاشون برخورد كنيم. پس شناختي كه من از تو دارم خيلي راحت ميتوني از پس اين موضوعات پيش پا افتاده بربياي! ديگه ازاين حرفا نزن لطفا كه ازدستت ناراحت ميشم با بهترين بهترين آرزوها براي تو

مسعود

شاید زیاده روی کردی دختر جوان چه در گدشته که غرق در کار بودی و چه الان که به خودت داری تلقین میکنی افسردگی غیر قابل درمان داری بهر حال به یاد گذشته اشک ریختن و با دیدن تراژدیک غمنگین شدن نشان افردگی نیست نشانه احساساتیه که جایی واسه ابراز نداشته و الان داره لبریز میشه راستی : خوشحال میشم جوابای کامنت هامو تو وبلاگ خودم بدی نه زیر کامتم ...

ماءده

سلام عزیز دلم. خوبی ؟ نه اینجوری که معلومه زیادم خوب نیستی. حال و احوالاتت زیاد هم عجیب و نایاب نیست. این روزا همه کم و بیش همین احساس ها رو دارن ولی ... کاش به همین راحتی که میشه توصیه کرد به چیزای خوب فکر کنیم و برای خودمون تنوع ایجاد کنیم ، میشد بهش عمل هم کرد. فقط یه تصمیم قاطع و با فکر میتونه یه تکونی به زندگیمون بده. حالتو خوب میفهمم ، تا چند ماه پیش شاید خیلی بدتر از تو بودم و دلم به حال خودم می سوخت . ولی فکر میکنم الان بهترم. خودت که در جریانی .... فقط باید راهتو پیدا کنی ، همین

نجمه

دکتر دندون پزشکم دیروز بهم گفت می دونی فامیلیت اسم یکی از برنامه های گوشی های اپله خندیدم بهش و شروع کرد در مورد برنامه صحبت کردن و بعدم گفت این گوشیا خوب سر جوونا رو گرم کرده دیگه هیچ کس به هیچ کس احتیاج نداره چند لحظه بهش خیره شدم من واقعا دکترمو دوست دارم یه استاد مسن که نگرانم دیگه نبینمش... گفتم نه دکتر جان این تلفظ از فامیلیه من اشتباهه ...ما خیلی بیشتر از قبل به هم احتیاج داریم ولی روش سرپوش گذاشتیم چون نه کسی توانایی داره نیاز مارو بر آورده کنه نه ما می تونیم نیاز کسی دیگرو ... خلاصه اینکه ما آدمها نیاز داریم به ارتباط نه ارتباطات وسیع گاهی محدود اما عمیق تا بتونیم زندگی کنیم بتونیم اجتماعی باشیم و مرضیه نیازتو نشون بده غصه هاتو نشون بده اگه ناراحتی یا افسرده ای به اولین کسی که اعتماد داری بروزشون بده با دوستان مهمونی بگیر و مهمونی برو تو خیابون و پارک و کوه باهاشون قرار بذار و شیطونی کن پسرارو سرکار بذار و اذیتشون کن و بهشون بخند گاهی اوقات لازمه که زندگی کنی با همین سطحیات حتما لازم نیست عمیق باشی تا فکر کنی که زندگیو خوب درک کردی باور کن اصلا اینطور نیست...

نجمه

... ایده خوبیه با کلم راه بیفتی تو خیابون من پایتم یه روز کلم کشون همین خیابون جردن آشغالیو فتح کنیم...

نجمه

آره به جون تو کلا پسرا رو سرکار بذاری خیلی حال میده[نیشخند] (البته با عرض ، ارز، عرز، ارض،ارظ،عرظ پوزش از خوانندگان پسر وبلا مرضیه ولی خدایی حال میده میدونم خودتونم قبول دارید[نیشخند])