خود لعنتیم!

[دوستان عزیزم‌ چند روزی نمیتونم بیام وب... حال روحی و جسمیم تعریفی نداره. البته جای نگرانی نیست اصلاً... میخوام کمی تنها باشم. گاهی اینطوری میشم. شرمنده که بعضی کامنتهای این پست از جمله کامنت های خصوصی بیجواب مونده. هفته دیگه که برگشتم همه رو جواب میدم. از همگی شما ممنونم که به فکر منید و با حرفهای محبت آمیزتون دلگرمم میکنید.]

نه! من تضمینی نکردم که قراره در سال جدید فقط از گل و بلبل و نسیم خنک بهاری و ترنم بارون و عطرافشانی گلها بنویسم! تضمینی هم نکردم که هر بار میام و اینجا مینویسم حالم خوب باشه و بگم و بخندم و شوخی کنم و ملتو به وجد بیارم! یادتون نره من همون دختری هستم که تو آرشیو تیر و مرداد و شهریور و حتی بعدترش فقط شکوه کرد و ناله کرد و آرزوی مردن! آره قبول، الان بهترم! خیلی بهتر، هنوزم میگم دلم روشنه سال جدید بهتر از دو سه سال سختیه که پشت سر گذاشتم، اما تضمینی ندادم که هر از گاهی دیوونگیهامو به رخ خودمو جهانیان نکشم!

دوستی برای پست قبلیم کامنت گذاشته بود که " تو خود مانند هوای بهاری هستی، هوای بهاری متغیر و ناپایداره، نمی شود پیش بینی کرد. ناگهان ممکنه هوای روشن افتابی به باد و باران و تگرگ و مه و سیلاب و ... و هوایی بس مشکل تغییر کنه"... اعتراف میکنم حرفش درسته! با این اوصاف چطور تضمین بدم همیشه شاد و سرخوش و خجسته و میمون باشم! حتی وقتی هوای بیرون آفتابیه و خورشید در آسمان به زیبایی میدرخشه و نسیم ملایمی هم میوزه درست مثل الان؟

آره من متغیرم! ناپایدارم! 4 5 روز پیش شاد و سرخوش بودم و الان پر از خشمم! نه از کسی که از خودم! از خود لعنتیم که نمیتونم جلوی زخم زبون و متلک پرونیامو بگیرم! از حاضرجوابیها و کنایه های مسخرم که اگر یکیشو بار خودم میکردند دنیا رو به آتیش میکشیدم ! از خودم که حرمت کسانی رو که از صمیم قلب دوستم دارند نگه نمیدارم چون میدونم انقدر بهم علاقمند هستند که تحت هیچ شرایطی رهام نکنند! از خودم که قدر داشته هامو نمیدونم و آخر از دستشون میدم! از خودم که با اینکه ذاتاً دختر بدی نیستم، خیلی وقتها خودمو به مراتب بدتر از چیزی که هستم نشون میدم، در حالیکه اکثر آدمها برعکس این رویه رو در پیش میگیرند! از خود ضعیفم، از این غرور لعنتی، از این روراست نبودن با خودم، از این بلاتکلیفی و سردرگمی، از وعده های نافرجام، از بغض های رهانشده!

از خودم که هنوز هیچی نشده نتونستم به وعده های موقع سال تحویل عمل کنم و مدام فکر و خیالای بد و گناه آلود تو سرمه! از اینکه نمیتونم به وبلاگ دوستام سر بزنم، از اینکه نسیم دوست عزیز وبلاگیم دیگه نمینویسه، از اینکه سمنان بعد ننجون بوی غربت میده و وقتی میرم اونجا جایی برای موندن ندارم و باید زود برگردم، از اینکه بچه های دایی بی مادرند و یک طفل 7 ساله باید ماکارونی بپزه، از اینکه حسودیم میشه قد خواهر کوچیکم بلندتر از قد منه و دوستش ساعت 500 هزار تومنی براش خریده!

از آقای دکتر که تکلیفش با خودش معلوم نیست و از طرفی از بودن من با هر پسر دیگه ای بیزاره و به کوچکترین نشونه هاش حساسیت نشون میده و از طرف دیگه غدبازی درمیاره و درست حسابی حرفشو نمیزنه و تازه از غرور من شکایت میکنه! از اینکه میخواد همه چیشو از رفتار و حرکاتش بفهمم و حاضر نیست دهنشو باز کنه و موضع لعنتیشو مشخص کنه! (که البته موضعش هر چی که باشه نه زیاد خوشحالم میکنه و نه زیاد غمگین، اما حداقل از این بلاتکلیفی درم میاره!) از خودم که اکثراً با وجود شکایت از مواضع نامعلوم اون، چنین ویژگی رو زیاد در خودم سراغ دارم و بارها باعث سردرگمی دوستانم شدم (مورد آخر درمورد یک دوست مجازی که سعی داشت کمکم کنه و من بهش گفتم به کمکش نیاز ندارم. امیدوارم منو ببخشه از بابت تمام طعنه ها و کنایه هام و بدونه من ذاتاً دختر بدی نیستم و شاید عمداً اونطور رفتار کردم...)!

از اینکه انقدر قوی و محکم نیستم که با وجود گرایشهای مذهبیم بتونم بین یک آدم مذهبی (از نوع مقیدش که میتونه دختر رو به سختی بندازه) و یک آدم نسبتاً لامذهب (که از اونور بوم افتاده و بارها تو همین وبلاگ معرفیش کردم!) یکی رو انتخاب کنم، چون هنوز نمیدونم چی و کی رو میخوام و چه نوع زندگی رو ترجیح میدم!

از اینکه میبینم کسانی هستند که عاشقانه دوستم دارند و من بیرحمانه از خودم میرونمشون، انسانهایی که با شادیم شاد و با غمم غمگین میشند. از بی انصافی و بیشعوری خودم که نمیتونم قدردان کسی باشم که 6 ماه تمام شب و روز در سخت ترین لحظات عمرم براش بهونه گیری کردم و غر زدم و شکایت کردم و اون با وجود شرایط خاص زندگیش هی نازمو کشید و با همه بداخلاقیهام ساخت و دم نزد! دوستی  که تو شادی و غم کنارم بود و ساعتها واسم وقت گذاشت و بی هیچ قضاوتی درمورد کارهای نادرستم، همیشه همراه و راهنمام بود و من آخرش با زبان تند و تیزم انقدر زخم به قلبش زدم که امروز بعد ماهها صداش درومد و باهام دعوا کرد و بهم توپید که تو اندازه یک دختر 18 ساله هم نمیفهمی و فقط ادعات میشه! راست میگفت! حق داشت، آره حق داشت!! من شایستگی محبتشو نداشتم. مگه من کی هستم هان؟

پر از خشمم از خود لعنتیم که جز خودم هیچکیو قبول ندارم!

حقمه تنها بمونم!

/ 41 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
arezoo

دعا دست عزیز انشاالله هرجا هستین سالم و شاد باشین واقعا از خوندن نوشتتون لذت بردم و با تمام وجودم لمسش کردم عین حقیقته حقیقته محض...

اکرم

بلا به دور چرا فقط نظرات من رو تأیید نمیکنید؟ یعنی فقط باید مثل آقا یا خانم دعا دست نظر داد تا قابل رؤیت باشه؟ یا فقط با تأیید و آفرین به ایشون میشه توی لیست سفید قرار گرفت؟ جامعه ای که تحجر و سنت گرائی انتخاب اول و آخرش هست عاقبتی جز گرفتاری و آشفتگی نداره.. امیدوارم زودی خوب بشید... [گل]

دعادست

گمونم بعضی خواننده هات سرطان جونت بشن و با این نظرات عالمانه راهی آرامستانت بکنند... حداقل تیمارستان... انقدر بکش بکشت میکنند تا از وسط جر بخوری.. اگه میخوای خوب بشی بیخیال وبلاگ شو.. هرکاری هم که دلت خواست کن... دانشمند عاقلی مثل شما احتیاج به توصیه کسی نداره.. خودش بهتر میدونه دنیا دست کیه. خرد برتر از گوهر آمد پدید این بهترین توصیه هست... هرکسی هم گردن کلفته بیاد جلو البته با تعظیم به بعضیها که بلا به دورشون تقلید از بعضیهاس

فاطمه گلی

مرضیه جان ما چطوره؟[گل] خشمت فروکش کرد.البته خشم یک حس کاملا طبیعیه[لبخند]و نبودش جای سوال ولی این کنترلش هست که هنر ه[گل] منتظر مرضیه جان هستم[گل]

mostafa

ببین اگه من تهران بودم خودم میومدم از بلاتکلیفی درت میاوردم ..[خنده]

کامران

با عرض پوزش و با تاخیر سال نو شما هم مبارک سالی پر از برکت و سلامتی برای شما و خانواده ارجمندتان ارزومندم.[گل][گل][گل][گل]

مریم

سلام مرضیه عزیزم.با اینکه این وب توست و به همه این اختیار ور دادی که بدون تایید تو نظرشونو برات بنویسن اما ازنظر این خانم اکرم اینقدر دلم گرفت که نتونستم بخونم و چیزی نگم.از این که ادم ها رو به گوشت تشبیه کرده و ازادی رو در این میبینه که مثل مردها برای خودت لقمه دندان گیر پیدا کنی و و بعد هم...حالم بهم خورد.من نه به عنوان یک زن به عنوان یک انسان در برابر کارهام باید پاسخگو باشم .مرضی ما انسانیم و کرامت انسانی مطمئنا در این حرف ها نیست.میدونم دوست داری به ارامش برسی و ب قطع بهت میگم ارامش رو در نقش یک گرگ یا بره بودن به دست نمیاری .هرچی ارزوی خوبه مال تو[گل][قلب]

اکرم

امیدوارم حالتون که احتمالاً از قید و بندهای بیجائی هست که خودتون به دست و پای خودتون بستید خوب شده باشه. من فکر میکردم اگه کسی نظر شخصی داره باید اونجا علامت بزنه [قهقهه][لبخند] ادامه امروز فرصتی هست برای تو تا که خودت رو از قید و بندهائی که هیچ ربطی هم به دین نداره آزاد کنی... دیدم جواب دادی "مادر ایشون زنی به شدت مذهبی و مومنه که از روی اعتماد به پسرش و خودم تقاضای تدریس من به اونو با مادرم مطرح کرد و به قدری ایشون که دبیر هم هستند در محل ما سرشناسند" [خنده][قهقهه] از شما بابت خندهای بیجای خودم معذرت میخوام، ولی همین فرمایش شما نشون میده که حرف من در مورد زیرکی ایشون کاملاً درسته. خانمی با مشخصاتی که شما ذکر کردید کاملاً میدونه که برای پیشنهاد تدریس و پشت پردهء فلان آن، نباید مستقیم به خود دخنر مراجعه کنه. و همین خانم با همون مشخصات خوب میدونه که در تنهائی یک دختر بالغ و پسر کاکل زریش چه اتفاقات عاطفی و ... خواهد افتاد. اگه میگفتی مادرش بی سواد و غیر سرشناس است، میشد باور کرد که کاسه ای زیر نیم کاسه نبوده. در هر صورت پیشنهاد من اینه که در این فرصت به سرخوردگی و بلاتکلیفی خودت پایان بده و آزاد و ر

مهدیه

من هم با نظر مریم جان موافقم، واقعا که بعضیا چقدر کوته فکر هستن آدم نظرشون میخونه حالش بهم میخوره! نمیدونم چرا فکرم میکنن علامه دهر هستن و برای دیگرانم نسخه میپیچن! منم با خودم کلی کلنجار رفتم تا اینارو بگم ولی واقعا نتونستم دیگه چیزی نگم! خانم عزیز مرضیه الان تو شرایط روحی بدی قرار گرفته اونوقت شما اینجا هرهرکرکر راه انداختی واقعا برات متاسفم! فکر نکن همه مثل شما فکر میکنن! نجابت و حجب و حیا هم خوب چیزیه والا[ناراحت][افسوس]

مهدیه

مرضیه عزیزم جسارت منو ببخش نمیدونم چرا یه دفعه عصبی شدم! آره متاسفانه همونطوری که تو گفتی این حقیقت جامعه ماست یه حقیقت تلخ[ناراحت] تو خیلی بزرگوار و مهربونی، مواظب خودت و خوبیهات باش [قلب][گل]