نژادپرستی

بیست ساله بودم که به خاطر تقویت زبان انگلیسیم و شاید به خاطر رهایی از تنهاییهام، به دنیای چت رو آوردم؛ برعکس خیلیهای دیگه که چت کردن رو راهی برای سرگرمی و وقت گذرونی میدونستند، این دنیای تازه ای که به لطف تکنولوژِی روز به روم باز شده بود، برای من راهی بود تا خودم رو بیش از پیش در دنیای شگفت انگیز زبان انگلیسی به اوج برسونم و از طرفی با آشنایی با فرهنگ های مختلف هم تنهاییهامو پر کنم و هم دانشم رو راجب کشورهای مختلف بالا ببرم. اگرچه این اتفاق مزیتهای بیشماری از حیث پیشرفت زبان انگلیسی و ... برای من داشت، متاسفانه تبعات منفی خاص خودش رو هم به همراه آورد که از جمله معتادشدن به جهان مجازی و دور شدن از دنیای واقعیت ها بود، تا جاییکه در اغلب موارد نشستن پای کامپیوتر و چت کردن به زبان انگلیسی رو به هر کار دیگه ای، از رفتن به مهمونی و وقت گذروندن با دوستان، تا دیدن تلویزیون و بودن در جمع خانواده، ترجیح میدادم. اونموقع نمیدونستم با اینکار چه جفای بزرگی در حق خودم میکنم. حالا که خوب فکر میکنم میبینم درسته زبان انگلیسی من در سایه روی آوردن به این دنیای تازه دگرگون شد، اما عمر و زمانیکه رو که توی زندگیم به پای اینکار از دست دادم، میتونست صرف فعالیتهای خیلی مهمتری مثل خوندن صدها کتاب جدید بشه.... الان از بابت این تصمیمم تا جاییکه به یادگیری عالی زبان انگلیسی مربوط  میشد، خوشحالم، چرا که بخش زیادی از مهارتم در مکالمه زبان انگلیسی رو که یک سر و گردن بالاتر از همه همکلاسیهام بود، به همین چت کردن به زبان انگلیسی مدیونم، اما از بابت عمر گرانبهایی (نزدیک به 9 سال) که به پای اینکار و با زیاده روی در اون حروم شد، احساس پشیمونی و ندامت میکنم.

زندگی تو دنیای چت دوستان خارجی زیادی رو برای من به ارمغان آورد. روش من اینطور بود که در تمام چت روم ها سرچ میکردم تا فرد انگلیسی زبانی رو از کشورهای انگلیسی زبان پیدا و باهاش چت کنم تا از این طریق هم مکالمه زبانم رو روز به روز تقویت کنم و هم کسانی رو داشته باشم تا با اطمینان از پاسخ درستشون، سوالاتی رو که برام درخصوص این زبان و فرهنگ مربوط به اون پیش میاد بپرسم. در این بین، به افراد زیادی برخوردم که علیرغم اینکه انگلیسی صحبت میکردند، اما متولد کشورهای انگلیسی زبان نبودند و بنابراین نمیدونستم به عنوان دوستان مجازی خودم انتخابشون کنم، چون من به دنبال یادگیری یک زبان انگلیسی به اصطلاح پرفکت و عالی بودم و مثلاً یک هندی که انگلیسی صحبت میکرد نمیتونست برای اینکار مناسب باشه. از طرفی پیداکردن یک انگلیسی زبان native هم کار واقعا سختی بود، چرا که خیلیها به دروغ خودشون رو مثلاً اهل آمریکا یا انگلیس و .. معرفی میکردند درحالیکه فقط تبعه های خارجی ساکن در این کشورها بودند و من سریعاً از انگلیسی ناقص و پرایرادشون متوجه تناقش گوییشون میشدم. از طرف دیگه این حقیقت که اروپاییها و آمریکاییها کمتر در دنیای چت ورود پیدا میکردند، کار پیدا کردنشون رو برای من سخت تر و سخت تر میکرد. درنهایت بعد هفته ها تلاش و جسجوی مصرانه، بالاخره چند نفری رو که حائز شرایط بودند، پیدا کردم که هنوز هم که هنوزه با گذشت ده سال ارتباطم باهاشون ادامه داره، هر چند دو سه سالیه که این ارتباطها خیلی محدود شده و یا به ارتباط تلفنی و ... رسیده، افرادی مثل "رابرت، متیو، اسکات، دیوید، ریچارد، و ..." ویک پاکستانی به نام فیصل که به دلیل تسلط عالیش به زبان انگلیسی درمورد کشور غیر انگلیسی زبانش  استثنا قائل شدم و او رو به دوستی پذیرفتم... جالب اینکه دو نفر از این خارجیها از من خواستگاری هم کردند که خب هیچوقت جدی نگرفتمشون چرا که دنیای مجازی رو جا و مکانی برای این حرفها نمیدیدم.

و اما داستان الان من مربوط میشه به "فیصل"، همون دوست پاکستانی که الان دکترای MBA از یکی از دانشگاههای معتبر انگلیس داره و در کشور خودش خیلی موفقه. این پسر خوش سیما از همون ابتدای آشنایی به قول خودش یک دل نه صد دل (به قول انگلیسیها head over heels) عاشق من شد و در سن 21 سالگیم از من خواستگاری کرد و اصرار پشت اصرار که خانوادش رو به ایران میاره و ... و اما من طبق معمول هرگز نتونستم جدی بگیرمش. حرفهاشو عمیقاً باور داشتم، میزان علاقشو میدیدم  اما برای ازدواج! نه! به هیچ وجه! حتی فکرش رو هم نمیتونستم بکنم، به خصوص که در اون مقطع متاسفانه جایگاه کشور اون یعنی پاکستان رو خیلی از کشور خودم پایینتر میدیدم و باید اعتراف کنم این رویکرد نژاد پرستانه! عامل مضاعفی برای جدی نگرفتن درخواست یا اظهار علاقش بود. بارها به من پیشنهاد سفر به ایران رو داد و من نپذیرفتم. از طرفی به دلیل رویکردهای خاص اخلاقی و فرهنگیش که مورد قبول من نبود و از جمله علاقه زیادش به ارتباط بی حد و حصر با دختران همسن و سالش در دانشگاه که شاید اون موقع مقتضای سنش بود اما از نظر من رفتار نادرستی به نظر میرسید، هرگز نتونستم کوچکترین علاقه ای به اون معنا نسبت بهش داشته باشم. بعد جواب رد به درخواستش و به دلایل متعدد دیگه، رابطه ما چندین و چند بار طی این سالها قطع شد و هر قطع شدنی گاه دوسال و سه سال هم طول میکشید......

و اما حالا با گذشت سه سال و بعد کش و قوسهای فراوون مجدداً برگشته و اینبار زمین تا آسمون متفاوت از قبل به نظر میرسه، مدرک دکتراشو از انگلیس گرفته و در حال تاسیس یک دبیرستان در پاکستان و بازکردن یک روزنامه محلی در این کشوره و به نظر میرسه برعکس من زندگی کاملاً هدفمندی رو در پیش گرفته. دو روز پیش دومرتبه درخواست ازدواجش رو بعد ده سال تکرار کرد و من باز شوکه که چرا این پسر تسلیم نمیشه.... در عین حال در کمال تعجب من گفت که تصمیم داره ماه سپتامبر به ایران سفر کنه و ازم خواهش کرد تو این سفر همراهیش کنم و مکانهای مختلف رو در تهران نشونش بدم و من هنوز نمیدونم در برابر این درخواستش چی باید بگم. از طرفی نمیتونم کسیکه رو که مشتاقانه میخواد به کشورم سفر کنه، از این سفر منع کنم و از طرفی دوست ندارم هیچ امیدی رو در دلش نسبت به پذیرفتن درخواستش ایجاد کنم. خودش مکرراً میگه بزرگترین دلیلیش برای سفر به ایران اول از همه ملاقات منه و بعد دیدن کشورم. خیلی واضح بهش گفتم که شاید در این سفر به دلیلی عدم تسلطش به زبان فارسی همراهش بشم و کمکش کنم، اما اینکه هیچ گونه درگیری عاطفی بین ما پیش بیاد کاملاً منتفیه. از شنیدن این حرف خیلی ناراحت شد اما ناامید نه، چرا که گفت امیدش رو هیچوقت از دست نمیده و تمام تلاشش رو میکنه تا منو به خودش علاقمند کنه و با قاطعیت گفت اینکه میتونه خوشبختم کنه و اما من باز هم جدیش نگرفتم...

اما دیشب که بعد گذروندن یک روز تلخ (بار دیگه به حمید برخورد کردم  و ...!) ناخواسته به حرفهاش فکر میکردم و با خودم میگفتم آیا اگر همین فرد حتی بدون هیچگونه دستاورد و تحصیلات و ... از کشوری مثل آمریکا یا استرالیا و کانادا و ... بود، باز رویکردم بهش همین بود؟ و اینکه آیا افکار نژادپرستانه که خواسته و ناخواسته در دل ما ایرانیها ریشه دوونده، یکی از دلایل اصلی رد درخواستش از طرف من نیست؟ بخصوص که من در برهه ای از زندگیم به شدت از ازدواج با یک خارجی استقبال میکردم (از نوع کشور اروپاییش!)، پس چرا به خاطر ملیتی که متاسفانه در اذهان ما ایرانیها از ملیت خود ما پایینتر و بی ارزشتر تلقی شده، حتی کسی رو که سالها به یادم بوده و بهم اظهار علاقه کرده نادیده می گیرم و حتی حاضر نیستم بهش فکر کنم....

فارغ از اینکه چند روزیه فکر میکنم آیا ازدواج با چنین فردی از اساس نادرسته یا نه و اینکه شاید باید بیشتر بهش فکر کنم، این مسئله که چرا ما ایرانیها چنین رویکرد نژادپرستانه ای رو به کشورهایی مثل هند و پاکستان و کشورهای آفریقایی داریم، به شدت ذهنمو مشغول کرده؛ از طرفی سفر احتمالی فیصل به ایران هم تبدیل به درگیری ذهنی تازه ای برام ذهن خستم شده.

خود شما هیچوقت به نژادپرست بودن ما ایرانیها که از ساختن جکهای بیشرمانه درمورد اقوام و ملل ایرانی کاملاً مشخصه، فکر کردید....؟

کاش میدونستم چه رویکردی رو درخصوص فیصل باید در پیش بگیرم، به خصوص با توجه به امکان سفر قریب الوقوعش به ایران...

پ.ن. شبهای عزیز قدر نزدیکه. تو دعاهای قشنگتون منو فراموش نکنید.

/ 24 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طنین آوا

سلام مرضیه. من دیشب احیا بودم و شاید باور نکنی تو خواهر هایت را خالصانه یادکردم. البته همه دوستان وبلاگی رو هم.امیدوارم که راهتان روشن باشد . و اما فیصل: تا زمانی که انسان خودش در موقعییت کسی واقع نشه نمیتونه نظر بده اما من با اجازه ات میخوام حس الانم رو بهت بگم. من کلا با ازدواج دو نفر با فرهنگهای مختلف مخالفم مگر در شرایط خاص. ...

طنین آوا

چون تفاوت ها همیشه در ازدواج باقی میمونه! اما تو میتونی همراه فیصل باشی در سفرش به ایران و محکش بزنی و بشناسیش بعد تصمیم بگیریبنظرم باید این فضا رو که داره ایجاد میشه از دست نده حداقل برای شناخت کافی از این دوست خارجی خیلی خوبه شاید هم همسر انتخابی تو شد! در ضمن نژادپرستی در وجود همه ما هست نمیشه منکرش شد اما شدت و حدت داره.

نسیم

مرضیه جون به نظر موندی سر دوراهی تصمیم گیری.. یه سوال: اگه همین نژادپرستی ای که ازش صحبت کردی رو بذاری کنار، دلیل منطقیه دیگه ای داری برای نپذیرفتنش؟

نجمه

تصمیم بگیر مرضیه زودتر تصمصم بگیر تا ما یه عروسی ایرانی خارجی بیفتیم بابا دلمون لک زده واسه یه عروسی[نیشخند] الان فکر کردی ما ایرانی ها خیلی نوبریم نه والا همچینم نیست این فکرای مسموم رو بریز دور و یه تصمیم منطقی بگیر بخیل نباش دیگه ما دلمون شام عروسی می خواد ای بابا...[زبان]

نسیم

حالا من یه پیشنهاد دارم عزیزم. من فکر میکنم هرچند انسانها گذشتشون درشون جمعه و یک سری چیزها رو در درونشون به وجود آورده، اما مهمتر از همه حاله. پیشنهاد من اینه که اونو در حال ببین. یک هفته میاد ایران، تو فقط به این نیت برو که اونو ببینی درونشو.اعمالشو،. اونو بیشتر بشناسیش.تو موقعیت هم طبیعی هم واقعی و هم از نزدیک.بدون هیچ نیت و امیدواری برای ازدواج باهاش. اونو در حال حاضر میبینی که چه طوره... و این میتونه تصمیم اصلیتو برات روشن کنه و ذهنت رو بازتر. اگه احیانا رفتی،به ایشون هم بگو که امیدی نداشته باشه و این فقط همراهیه براش به عنوان یه ایرانی. به نظرم اینطوری ذهنت بازتر میشه و تصمیمت دقیق تر بدون اینکه مقاومتی داشته باشی.بهش فاطعانه حرفتو بزنی وارد رابطه ی صمیمانه هم نخواهی شد.

پــآییــــزآنـــــﮧ

من بعد از خوندن کتاب بادبادک باز واقعن حس کردم هیچ رنگی و هیچ مدل چشمی و رنگ پوستی،هیچ لهجا ای و هیچ مکانی به هیچکس برتری نمیده[گل]

گمنام

کامنتام پیدا شدن. راستش منم حس خوبی به این پسره حمید ندارم

نسیم

سلام مرضیه جون. با توجه به چیزهایی که گفتی شاید کار درستی بوده. راستی تبریک میگم بابت وب جدیدت دوست خوبم. سر میزنم. راستی رژیم و موهات در چه حالن؟

دعادست

نژاد پرستی جنبه ای کثیف از وجود همه انسانهای دنیاست... ولی جون اون مادرت خر نشی با یه پاکستانی ازدواج کنی...

غبار زمان

من به این نژادپرستی فکر کردم. آره ما ایرانی‌ها یه جورایی نزادپرست هستیم. مثلا یه نگاه حقیرانه‌ای به افغانی‌ها داریم.