مکانیزم دفاعی من در برابر تبهکاران!!!

مثلاً تو ترک بودم! برای بار صدم! اما باز عهدمو شکستم و کاری کردم که نباید میکردم. میگند "صدبار اگر توبه شکستی بازآی"  والا ما که هزار بار شکستیم و بازاومدیم و باز شکستیم و هنوزم از رو نرفتیم.... از خودم بدم میاد که نمیتونم به عهدی که با خودم و خدا میبندم عمل کنم، از اینکه انقدر سست عنصر و بی اراده هستم حالم از خودم به هم میخوره. نپرسید از چی حرف میزنم، فقط فکر کنید مدتهاست تلاش میکنید یه کار نادرستو انجام ندید و مدام توبه میکنید ولی باز هم آدم نمیشید! چه حسی بهتون دست میده؟ از خودتون بدتون نمیاد؟

 پر از حرفهای ناگفتنیم اما ترجیح میدم سکوت اختیار کنم و علیرغم نیاز به یه همزبون از جنس مجازی حرفهامو تو دل خودم نگه دارم. موقعیکه وبلاگ قبلیمو تعطیل کردم و اینجا رو راه انداختم، دوست نداشتم نشونی این دفتر خاطرات مجازی رو به کسی بدم و درواقع هم هیچگونه تبلیغی براش نکردم، اما دوستانی بودند که به من لطف داشتند و منو خوندند و با گذاشتن نظرات ارزشمندشون منو شرمنده کردند. از داشتن این دوستان خوب و قابل اعتماد به خودم میبالم، ولی باز هم نمیتونم راحت و بی دغدغه بنویسم.

به نظر من وبلاگ نویسها سه دسته اند: دسته اول به جزء جزء اتفاقات روزمره و احساسات مختلفی که در برخورد با یک موضوع خاص دارند اشاره میکنند و هیچ چیز رو جا نمیندازند، حتی چیزهایی که از نظر خیلیها بی اهمیته. دسته دوم کسانی هستند که ترجیح میدند در لفافه سخن بگند، در واقع از احساساتشون حرف میزنند اما از اتفاقات و موضوعاتی که منجر به بروز اون احساسات شده چیزی نمینویسند و برای همین موقع خوندن مطالبشون نمیتونی حدس بزنی چی میگند و از چی حرف میزنند و حتی گاهی حرص آدمو از اینهمه مرموزنویسی (واژه نوساز خودم!!!) درمیارند، اینها عموماً آدمهای محافظه کاری هستند که از قضاوتهای دیگران میترسند و دوست ندارند خودشونو در معرض ارزیابی بقیه قرار بدند. و اما دسته سوم کسانی هستند که سعی میکنند وبلاگشون رو پر کنند از مطالب ادبی و شاعرانه که از این طرف اون طرف جمع کردند و درواقع ترجیح میدند اینطوری وبلاگشونو بروز نگه دارند بدون اینکه زحمت زیادی براش بکشند. اغلب هم مطالب عاشقانه بی ارزش و تصاویر سبک رو برای این هدف انتخاب میکنند. برای تمام این گروهها در صورت لزوم مصداقها و مستنداتی ارائه خواهد گردید!

تجربه وبلاگ نویسی تو این مدت به من ثابت کرده دسته اول معمولاً پر بیننده ترین وبلاگها هستند، وبلاگهایی که صاحباشون از پخت و پز و غذای ظهر و عصرونه و شام و مهمونیهای خونوادگی و کوچیکترین شیرین زبونیهای بچه هاشون و حرفهای عاشقانه شوهرا و دوست پسراشونو مدل و رنگ جدید موهاشون و لباسهای نو و گرون قیمتشونو.... مینویسند. نظرسنجی محبوبترین وبلاگها هم که هر سال برگزار میشه ثابت کرده (البته با قید استثنا) که این دسته از وبلاگها بازدیدکننده های بیشتری دارند که شاید به نوعی معیاری باشه برای سلیقه خاص وبلاگ خونهای ایرانی که اکثراً به دنبال مسائل روزمره و پیش پا افتاده هستند و از مطالبی که آدمو به فکر وا میداره استقبال چندانی نمیکنند. البته من به سلیقه همه دوستان در وبلاگ نویسی احترام میذارم و این حق رو برای همه قائل میشم که هر طور که باب طبعشونه بنویسند. به نظر خودم من از نظر سبک و سیاق وبلاگ نویسی متعلق به دسته دوم هستم، تا شما عزیزان چی بگید. 

مثلا وقتی میگم "تو ترک بودم" خودم میدونم راجب چی حرف میزنم و ده سال دیگه هم که دوباره این مطالبو بخونم، میدونم منظورم از این حرف چی بوده، اما صلاح رو در این میدونم که موضوع رو در وبلاگم باز و به قول معروف دستمو رو نکنم، چون فکر میکنم هیچکس به جز خود آدم نمیتونه به خودش کمک کنه و با گفتن حرفهای نگفتنی نه تنها چیزی بدست نمیاری بلکه چیز مهمی رو هم از دست میدی و اون یک ذره آبرویی هست که قطره قطره جمع کردی و نمیخوای دریا دریا از دستش بدی.

بگذریم. همکاری دارم که این اواخر حس میکنم به بهونه های مختلف دوست داره به من نزدیک بشه. ممکنه اشتباه کنم اما تجربه بهم ثابت کرده تو مسائلی از این دست کمتر دچار قضاوت نادرست میشم. این موضوع از بعد عملم پررنگ تر شده. من توجه و محبت به شیوه این آقا رو اصلا نمیپسندم. چند روز پیش  یکی از همکاران پیشنهاد داد تا یه مسیری منو برسونه، این آقا هم سوار ماشین بود. اول پیشنهادشو رد کردم اما با اصرار همکارم و در حالیکه به شدت دچار ضعف و تشنگی ناشی از روزه بودم سوار ماشین شدم. نامبرده (یا نام نبرده؟!) از اول تا آخر مسیر زیرچشمی مدام براندازم میکرد، از این دزدکی نگاه کردنها اصلاً خوشم نمیاد. دوست داشتم هر چه سریعتر اون ترافیک لعنتی تموم شه و از ماشین پیاده شم تا در معرض دید موشکافانه این آقای محترم (؟؟؟!!!) نباشم. تو محل کار قبلی و در دانشگاه هم با چندنفری مثل این آقا مواجه شده بودم که برام مشکلاتی درست کردند و بدتر از اون اینکه هیچوقت نفهمیدم چطور با افرادی از این دست برخورد کنم، از طرفی نگاههای پرمعنیشون آزارم میده و خیلی دوست دارم با صراحت تمام ناخرسندی خودمو از این کارشون ابراز کنم و از طرفی دلم نمیخواد با اعتراضم به اونها بفهمونم که متوجه رفتارشون شدم، چون اینطور مجبورم در صورت ادامه رفتار نادرستشون باهاشون برخورد و یا حتی دعوا کنم و اگر هم اینکارو نکنم، به نوعی مهر تایید بر کارشون گذاشتم که میتونه چراغ سبزی بشه برای قدمهای بعدیشون. واسه همین در این موارد سکوت و تحمل میکنم و سعی میکنم خودمو به حماقت بزنم و در عین رفتار احترام آمیز با اونها، نشون بدم من اصلاً متوجه توجه خاص شما به خودم نیستم. اینطور هم برای خودم دشمن تراشی نکردم و هم با بی توجهی ها و حماقت های صوریم متنبهشون کردم. در عین حال تمام تلاشمو میکنم که از افرادی از این دست که محل کار و دانشگاه  و تاکسی و .. رو با .... اشتباه گرفتند، فاصله بگیرم و کمتر جلوشون سبز بشم. این "مکانیزم دفاعی من" گاهی جواب میده و گاهی هم نمیده. مثلا در مورد دو تا از اساتید دانشگاه جواب داد اما در مورد یکی از همکاران اداره سابقم جواب نداد و برام مشکل ساز هم شد. با اینحال از روشهای جایگزین دیگه بهتره. دوستان خوبم اگه پیشنهادی غیر از این دارید بفرمایید، چون من که روش دیگه ای رو در برخورد با این انسانهای نه چندان شریف بلد نیستم. باور کنید پیاده کردن همین روش بطور مکرر هنری میخواد که تنها با ریاضت و ممارست فراوان بدست میاد....

البته لازمه بگم که من با ابراز علاقه با شیوه منطقی و محترمانه اصلاَ ‌مخالف نیستم و دوست ندارم تو ذوق کسی هم که منطقی و باادب جلو میاد بزنم، اما این نوع رفتار دقیقاً استفاده ابزاری از وجود پاک و لطیف یک زن و مصداق بارز و روشن تجاوز به حقوق زنان و در معنای کلی ترش، نقض حقوق بشره. حالا چرا یکدفعه وسط این مطلب اینا رو نوشتم؟ نامبرده در اثنای نوشتن این پست شرفیاب شدند و مراتب ارادت و خرسندی خودشون رو از تشریف فرمایی بنده (که امروز به دلیل بیماری خواهرم دیرتر به سر کار شرفیاب شده بودم) اعلام کردند که باعث شد اشاراتی در این مطلب به وجود میمون و مبارک ایشون بکنم. واقعاً چرا زنان جامعه ما انقدر مورد ظلم قرار میگیرند و دادشون در هیچ مورد به هیچ جا نمیرسه؟ در کشورهای اروپایی این رفتارها مصداق نوعی Sextual Harressment هست که میتونه برای متجاوز (واژه بهتری برای این نوع آدمها سراغ دارید؟) مجازاتهای سنگینی رو به دنبال داشته باشه.

براستی برای تظلم خواهی از این دست آدمها باید به چه کس و کدام مرجع رجوع کرد بدون اینکه خودت متهم ردیف اول شناخته و به اشد مجازات محکوم بشی؟

 

/ 15 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تینا

جای ِ تو بودم یه بار بشدت زل میزدم تو چشاش بعد میگفتم چیه شناختی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[نیشخند]

تمشک خانوم

سلام . من یادم نیست ما کی با هم آشنا شدیم آخه ؟ [سوال] سعی میکنم بعد از عروسی دیگه رمزی ننویسم . آخه الان یکم میخوام غیبت خانواده ی شوهر رو بکنم واسه همین نمیشه رمزی نباشه که آخه [نیشخند]

مغز

جالب بود [قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه] بهم سر بزن کامنت یادت نره

مریمی

فکر کنم منم جز دسته ی دوم وبلاگ نویسا(با توجه ب دسته بندی شما) باشم! چون گاهی فقط خودم میدونم چی میگم!![نیشخند] [گل]

مریم

سلام مرضیه جون.خوبی عزیزم؟ببخشید مزاحمت میشم ولی چاره ای نیست.امروز واسه ویزیت رفتم پیش دکتر مهاجرانی.مثل یک پدیده ی نادر باهام برخورد کرد و گفتش که مورد من خیلی پیچیده است.بعدش هم گفت که من اصلا متوجه نمی شم که ارتودنتیستت می خواد چی کار کنه؟برو ی نامه واسم ازش بیار.گفت هم فک بالا هم پایین و هم چونه احتیاج به عمل دارن که فک پایین و بالا رو در ی مرحله عمل می کنه.بعد شش ماه هم چونه رو!!! از این ناراحتم که واقعا به ارتودنتیست ام شک دارم،نمی دونم کارش رو بلده یا نه؟وگرنه به دکتر مشگرزاده که شکی ندارم.از ی طرف هم می گم که من تهنا مریض این ارتودنتیست که نبودم.واقع نمی دونم دچار شک و تردید و ظن و بدگمانی و وسواس فکری توامان شدم.نمی دونم چی کار کنم؟[ناراحت]

من

درک میکنم چی میگی[گل] راستی با اجازه لینکتون کردم...

من

نمیدونم چرا نذاشتم...[سوال] ببین منم دلم برا زنانمون میسوزه[گریه]

sarina

چه زیبا مینویسی خیلی خوشم اومد

آمد

مرسي كه وبلاگ من رو هم جزو خوبها قرار داديد.البته اون رتبه اي كه به وبلاگ من اختصاص داده شد لطف همه دوستان و خواننده هاي وبلاگم بود كه وبلاگ كمترين من رو بهش راي دادن .به هر حال مرسي از همه دوستان.

مریم

سلام مرضیه جان. واقعا نمی دونم چه جوری می تونم ازت تشکر کنم؟تو این مدت،تنها حرفای تو آرومم کرده و همیشه ی راهی جلوی پام باز کرده. من که هیچ شکی در انتخاب دکتر مسگرزاده ندارم،فقط به اصرار اطرافیان و مادرم خواستم که پیش دکتر مهاجرانی هم ویزیت بشم. تنها چیزی که من و می ترسونه عملکرد دکتر ارتودنتیستمه.من حدودا شش ساله که ارتودنسی دارم،در صورتی که دندون هام خیلی تو وضعیت بدی نبودن و فقط ی دندون نهفته داشتم که دکتر نتونست اون دندون رو برام خارج کنه و اتفاقاتی که بعد از اون ماجرا برام افتاد. مدام تو ذهن ام با ارتودنتیست ام بگو مگو می کنم ولی از طرفی هم می گم که شاید اون،مقصر نبوده و این اتفاقا واکنش بدن خودم بوده نه کوتاهی در عملکرد اون.دو سال پیش هم که دکتر مسگرزاده عمل پیوند ام رو انجام دادن،ازشون سوال کردم که آیا لازمه ارتودنتیست ام رو عوض کنم یا نه که ایشون گفتن نیازی نیست. حالا این روزا من نه از عمل و نه از عملکرد دکتر مسگرزاده نمی ترسم،تنها شک ام به دکتر ارتودنتیستمه. ی دنیا ازت ممنونم مرضیه جان.امیدوارم ی روزی بتونم مجبت هات رو جبران کنم[گل]