بوی بهار

بدترین احساس وقتیه که از احساس کسی نسبت به خودت مطمئن نباشی، یعنی پا در هوا و معلق موندن میون مرز باریک محبت احتمالی یا محبت خیالی. به زبان ساده تر تردید درمورد اینکه آیا کسی واقعا احساس خاصی نسبت بهت داره یا اینکه تو داری به اشتباه چنین فرضیه ای رو باور یا درموردش خیالبافی بیجا میکنی، سردرگمی در خصوص اینکه کسی که ناخواسته وارد زندگیت شده، بهت علاقمند هست یا نه، زمانیکه بعضی نشونه ها حاکی از وجود این علاقست و بعضی نشونه ها نیست، یا مثلاً این نشانه ها یک روز هست و یک روز نیست. فکر کنم همه دخترها چنین حالت بلاتکلیفی رو درمورد دست کم یک نفر در زندگیشون تجربه کرده باشند، مثلاً درمورد یک استاد خاصشون در دانشگاه که به خاطر نگاه های خاصش تصور علاقمندی ویژه ای رو به دل یک دختر دانشجو انداخته و اون دختر بیچاره در هر جلسه کلاس کلی از عشق استاد به خودش خیالبافی میکنه و آخرش متوجه میشه تصورات ذهنی خودش بوده و از اساس بی پایه. این موضوع درمورد همکلاسیها، همکارها و ... هم صادقه و اگرچه بیشتر در بین دخترها به چشم میخوره، محدود و منحصر به دخترخانمها هم نیست و پسرها رو هم در برمیگیره.

بدی این قضیه اینه که تکلیفت روشن نیست، موضع گنگ، مبهم و غیرقابل پیش بینی طرف مقابل امکان هرگونه واکنش متناسب با شرایط و احساس واقعی مخاطبت رو از تو سلب میکنه و باعث میشه برخوردی بکنی که اگر از ذهنیت واقعیش آگاه بودی، امکان داشت رفتار دیگه ای رو در پیش بگیری. البته میشه تصادفی واکنش و رفتار متناسبی رو از خودت نشون بدی، اما خیلی وقتها هم ممکنه به خاطر ابهامات ذهنی و احساسات پارادوکسیکالی که از روی ندونستن موضع واقعی طرف باهاش درگیری، اشتباهی ازت در رفتار یا گفتارت سر بزنه که حتی سرنوشت و آیندتو تحت الشعاع قرار بده. 

اون طرح ابداعی نرم افزار فکرخوان که یک روز ازش به شوخی (یا جدی؟؟!!) در همین وبلاگ صحبت کردم رو یادتون میاد؟ البته بعداً به خاطر اینکه مرا دیوانه نامیدند، تبدیلش کردم به یادداشت خصوصی. اون فکر دقیقاً ناشی از همین سردرگمی در خوندن دست افرادی بود که خواسته و یا حتی ناخواسته برات مهم شدند، افرادی که به هیچ طریقی نمیتونی به اعماق فکر و ذهنشون دست پیدا کنی و اقدامات بازدارنده یا ترغیب کننده متناسب با اون رو از خودت بروز بدی. این افراد معمولاً شخصیت دوگانه ای دارند، اگر بهشون توجه یا ابراز محبت کنی، به خودشون غره میشند و فکر میکنند چه تحفه ای هستند و به اصطلاح واست کلاس میذارند، اگرم از اون طرف تحویلشون نگیری و سرد و مغرور برخورد کنی، مثلاً بعد یک سفر چند روزه "رسیدن به خیر" بهشون نگی، بق میکنند و میذارند به حساب سردی و بی محلی و هزار کوفت و زهر مار دیگه (کم کم دارم عصبانی میشم!!!). اگرم خودت باشی، باز یه بهونه دیگه میارند و کلاً رو اعصابتند.

خب آخه آدم ناحسابی موضعتو مشخص کن! یا زنگی زنگی یا رومی رومی! اگرم هنوز تکلیفت با خودت مشخص نیست، بیجا میکنی ملتو سر کار میذاری! مردم خودشون هزار مشغله و دغدغه ذهنی دارند، انقدر دوگانه و مرموز نباش! فکر نکن همه مشتاقند رمز و راز نگاه و کلامتو بخونند! عین بچه آدم رک و صریح حرفتو بزن! مطمئن باش کنار اومدن با هر کدوم از دو قطب متضادی که از خودت نشون میدی به مراتب گواراتر و راحت تر از این بلاتکلیفیه! بفهم اینو!

خب بعد از این تخلیه عصبی- هیجانی، میخوام دو شعر زیبای انگلیسی به مناسبت فرارسیدن فصل بهار بذارم. البته میدونم قسمت بالا با قسمت دوم مطلبم ارتباط منطقی ندارند اما 1- کی گفته من آدم منطقی ای هستم؟ 2- ربطش واسه خودم از این جهته که در قسمت اول مجبور بودم باگله و شکایت کردن، عصبانیتمو فروکش کنم و به خودم مسلط بشم و در قسمت دوم جهت تمدد اعصاب، این دو تا شعر رو که به نظرم پر از انرژی مثبته، همراه با ترجمش براتون بذارم تا موج منفی حاصل از چند پاراگراف اول از اذهان دوستان خارج شده و جای خودشو بده به شور و نشاط بهاری که با بارون لطیف امروز صبح به اوج خودش رسیده.

البته خدمت دوستان عرض کنم که عدم تناسب خطوط فارسی و لاتین و به خصوص نقطه گذاری شعرهای لاتین، به خاطر امکانات فنی محدود پرشین بلاگه که خط لاتین رو اینطوری نشون میده و تقصیری متوجه این بنده حقیر نیست. به بزرگواریتون ببخشید. البته پرشین بلاگ رو! 

عکس عشقبازی اون دو تا آهو رو تو اون چمنزار خیال انگیز میبینید؟ من عاشق این تصویرم! و البته تصویر دوم! کاش الان به جای نشستن تو فضای کسل کننده محل کارم، زیر اون درخت پرشکوفه کنار اون جویبار زلال نشسته بودم و در بارش شکوفه های زیبای بهاری، یکباره متوجه میشدم... نه فکرمو واسه خودم نگه میدارم. اینطوری بهتره، اما دعا کنید این رویا به واقعیت بپیونده! آخه شما که نمیدونید چقدر شیرینه! 

 و حالا این شما و این سروده های زیبای بهاری:


Yesterday's frozen and wintry nature becomes like a paradise with her pleasant breeze,
And trees forget all the cold memories on the auspicious arrival of spring.

دنیای بی روح و یخ زده ی دیروز با نسیم دلنشینش چونان بهشت می شود؛
و درختان، تمام خاطرات سرد زمستانی را به یمن ورود بهار از یاد می برند.

                                              *****************

I was thinking;
Maybe I am just like this nature.
And until my heart is the prison of bitter memories, it won't host the spring!
My heart shook! How can I forget?
But…forgiveness in not naivety, it’s not forgetfulness…
Forgiveness is a present for our heart, to become weightless, to be peaceful & mellow.
I clean my heart from hatreds and annoyances, to welcome the spring full of affection, love and truthfulness…
Calm and light, like the spring…


با خود اندیشیدم؛
شاید من نیز همانند این طبیعتم
و قلبم تا زمانی که زندان خاطرات تلخ است، میزبان بهار نخواهد شد؛
دلم لرزید. چگونه فراموش کنم؟
اما بخشایش، سادگی نیست، فراموشی نیست..
بخشایش پیشکشی است برای قلبمان، که سبک شود، که آرامش یابد.
پس دلم را از کینه ها و رنجش ها می شویم، تا با وجودی مملو از مهر و پاکی، به استقبال بهار بروم،
سبک و آرام، همچون بهار...

 

/ 34 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گمنام

درسته. همه ما تجربه های مشابهی داریم. گاهی از این طرف میله گاهی اون طرف. ماها در اصل هم بندی های زندانی هستیم که خودمون حصار دورشو کشیدیم. حصار عدم صداقت حداقل با خودمون

نجمه

همه ما چنین احساسی داشتیم و خیلی از ما بیشتر از یک بار ولی من نظرم اینه که اگه طرف مقابلت دوستت داشته باشه سردگمی نیست ینی اگر یه احساس دو طرفه بین دو نفر باشه هردو در این خصوص به یقین می رسن اگه سردرگمی و نمی دونی که اون چه حسی بهت داره به خاطر اینه که اون هنوز تکلیفش با خودش روشن نیست پس بی خیالش شو بذار زمان خودش همه چیزو حل کنه بذار وقتش بشه و عجله نکن برای دونستن احساس طرف مقابلت.

مریم

سلام.ماشاالله چه خبره مثل اینکه موضوع این پستت طرفدار زیاد داره.عکس ها خیلی خوشگلن اما در مورد قسمت اول نظرت فعلا بیخیالی پیش بگیر تا تکلیف خودش با خودش معلوم بشه.گاهی اوقات هم تکلیفشون با خودشون معلوم نمیشه و اخر سر بیخیال همه چی میشن البته دیدم که میگم[چشمک]

گمنام

نمیدونم از فکر کردن بهش چه نتیجه ای گرفتی. ولی من لااقل نظرم در مورد خودم بود. خدای نکرده به شما جسارت نکرده باشم.

دعادست

در مورد شما و نجمه و فاطمه، چون شما و فاطمه خانم هر دو عاشق نجمه خانوم هستید، این نجمه خانوم هست که باید نقش مخالف شما دوتا رو بازی کنه ... فقط ترو خدا دعواتون نشه که هیچکس حوصله گیس کشی و دمپائی پرونی نداره...

فاطمه

سلام جناب دعادست ممنون از محبت های بی دریغتون لطف نموده تو مسائل به این مهمی (ناموسی) وارد نشوید وگرنه یه دونه از همون دمپایی ها نثار شخص شخیصتون می کنما( نجمه خانم جمع کن بریم چن بار گفتم اینقد جلو غریبه ها عرض اندام نکن اینم عاقبتش[منتظر]خاک بر سر ...... اینم حال و روز ما تو این اول سالی با این دوتا دوست نایاب[بغل] مرضیه جان قربونت من حاضرم با تو کنار بیام دیگه پای غریبه هارو وسط نکشید ای بابا این چه وضعشه دو روز نباشیم اموالمونو به غارت می برننننننننن[کلافه]

دعادست

به قول يكي تا دژمن خارجي نباشه ملتها متحد نميشوند... اينم دژمن! حالا سه تائي جمع كنيد زير يك سقف به خوبي و خوشي زندگي كنيد تا غريبه ها دست به كاره خاله زنك بازي نشدند و واستون حرف در نياوردن....[قهقهه] ماشالله غيرت فاطمه خانوم با اون سيبيلهاي نداشتشون آدمو ياد داشاتان ميندازه....... جمع كن اون چادرتووووووو.....[قهقهه] خواهشاً منو قاطي دعواتون نكنيد...[اضطراب] نوشته هاي خودتون نشون داد كه كي عاشقه، كي معشوق... من فقط نظر خودمو گفتم....[تعجب] و معلومه كه فاطمه خانوم عاشق سينه چاكه و مرضيه خانوم عاشق از خود گذشته كه فقط آسايش معشوقش براش مهمه... من هم هيشكاره بيدم ...[گریه]

فاطمه

آقا درس صبت کن با من شما از کجا می دونی چادر من همش از سرم می افته؟؟؟[نیشخند] واقعا معضلی شده جمع کردنش.[اوه]درضمن ما قاطی تون نکردیم خودتون پا برهنه پریدید وسط زندگی ما عاشق و معشوق کدومه برادر من [متفکر]ما سه تا دوستیم که با صلح و صفا[کلافه] و کاملا در آرامش کنار هم زندگی خوشی داریم. [نیشخند]همین. نفرمایید شما یک دوست مجازی دلسوز و بسیاررررررررر با تجربه در یاری رسوندم به دوستان مونث هستید خدا قوت برادر [قلب]

مهدیه

مرضیه جان این پستت فکر کنم حرف دل خیلیها به خصوص ما دخترا بود، منم میشه گفت به نوعی با این آدما روبرو بودم آدمایی که هیچ وقت نمیشه فکرشون خوند و به قولی شخصیت پیچیده ای دارند یا شاید اختلال شخصیتی و غرور کاذب،اینکه حرف و دل عملشون یکی نیست و نمیدونند با این رفتارشون چه احساسایی که به بازی نگرفتن و چه دلهایی که نشکوندن شایدم خودشون هیچ وقت دلیل رفتارشون ندونند و اگه بهشون یادآوری کنی حتی اونو کتمان کنن. ولی خوب چاره ای جز بخشیدن اینجور آدمها نیست چون اگه نخوای ببخشی همیشه یه چیزی تو دلت سنگینی میکنه و خودت بیشتر عذاب میکشی پس باید ببخشی و بگذری ازشون.

امیرحسین

درسته تاکید دینه ولی همین دین ازدواج عاقلانه رو قبول داره نه هر ازدواجی رو اصلا ازدواج رو میگه تا نیازها برطرف بشه و فرد تعالی پیدا کنه اگه ازدواجی باعث پس رفت بشه نباید صورت بگیره