و دوباره جابجایی!

این روزها صحبت سر جابجا شدن یا نشدن ما از خونه مستاجریمون و رفتن به منزل شخصی خودمون هست. بعد سمپاشی گسترده ای که به خاطر ساسها کردیم و متاسفانه با اینکه تعدادشونو خیلی کم کرده اما هنوز بطور کامل از بینشون نبرده، تمام وسایل خونه از فرشها گرفته تا لباسها و ظروف نیاز به شستشوی اساسی دارند و از اونجا که برخی گمانه زنیها حاکی از اینه که این حشرات کثیف در خاک خونه لونه کردند، پدر و مادر جابجایی رو تنها راه حل میدونند و از طرفی مامان معتقده بعد شستن فرشها و لباسها و ... نباید اونها رو مجدداً تو همین خونه آورد، یعنی به دلش نیست (بهش حق میدم) و این یعنی امکان اثاث کشی در آینده نزدیک و جدا شدن از محله نازنینی که سالیان درازه در اونجا سکنی گزیده ایم! بدی قضیه اینه که در صورت رفتن به خونه جدید که خونه خودمون هم هست نه تنها باید در متراژ کمی زندگی کنیم که با توجه به واقع شدنش در تقریباً جنوب تهران مسیر رفت و آمد من هم به شکل افتضاحی سخت میشه و مجبورم بیش از دوساعت در هر مسیر رفت و برگشت یعنی چیزی حدود 5/4 ساعت در روز رو در ترافیک بگذرونم و این یعنی "مرگ تدریجی مرضیه". خواهر کوچیکم رضوانه که بیشتر از من از این موضوع ناراحته. خب این اتفاق مثبتی نیست، سخته دل کندن از محله ای که سالها توش زندگی کردی و زیر و بمش رو میشناسی و کوچ کردن به محله ای که کاملاً باهاش بیگانه ای. اما انگار چاره ای نیست و به هر حال روزی باید این اتفاق میفتاد به ویژه با توجه به اجاره خونه و رهن های بالا و خب ما بچه ها هم باید به خاطر خانواده باهاش کنار بیایم، بخصوص که تو این سالها مامان و بابا فقط به خاطر ما جور اجاره نشینی رو به جون خریدند تا رفت و آمد ما به محل کار و دانشگاه راحت باشه و الان که رضوانه لیسانسشو گرفته و از شوهر کردن من هم تا اطلاع ثانوی خبری نیست! (آخه مامان بابا تو این سالها منتظر بودند من ازدواج کنم رضوانه هم درسش تموم شه تا با خیال راخت به خونه خودمون برند، اما ظاهراً پیش بینیهاشون درمورد من یکی که اشتباه از آّب دراومده).

درسته که از این موضوع یعنی امکان اثاث کشی خوشحال نیستم، اما این وسط تنها موضوعی که با وجود همه نقطه های تاریک این اتفاق، کمی باعث آرامش  خاطرم میشه، دوری از کسی هست که ناجوانمردانه منو بازی داد، همون پسر صاحبخونه که معرف حضور هستند  ( همونکه به اصطلاح شاگرد زبانم بودند!) و بعدا به وضوح دیدم و فهمیدم که قصد خودشو مادرش تدریس زبان توسط من نبوده و اهداف پشت پرده دیگه در لوای این تدریس صوری وجود داشته! چرا که دریغ از یکساعت زبان خوندن توسط این پسر .... این وسط فقط من  و احساساتم بودیم که بازیچه قرار گرفتیم. از پیشنهاد تلویحی ازدواجش گرفته تا رفتارهایی که این آخریها هیچ شباهتی به رفتار یک شاگرد نداشت، همه و همه باعث شدند خودم رو در معرکه ای ببینم که رهایی ازش راحت نبود و شاید اگر کمک دوستی که در تمام اون دوران و به قیمت آزاردیدن خودش کنارم ایستاده بود، نبود، نمیدونم چطور از پس بحران چه حین تدریسم و چه بعدش برمیومدم. دوست ندارم اینو بگم اما واقعاً سخته که از این آدم بگذرم و ببخشمش...

از اونجا که آقای دکتر در آپارتمان طبقه پایین ما (به تنهایی) زندگی میکنه هر روز که به محل کار میرم یا بر میگردم و درب منزلشو میبینم، ناخواسته به یادش میفتم و این باعث میشه نتونم این تجربه تلخ رو فراموش کنم... هر روز که برای رسیدن به طبقه بالا از حیاط رد میشم، ماشین و موتور آقا رو میبینم و مطمئن میشم خونست و این به شدت آزارم میده (اوایل جدایی صدها برابر الان)، یا وقتی یکبار دیدم که آقا دختری زیبا رو به خونه خودش برده که نمیدونم باز به بهانه تدریس بوده یا چیز دیگه (دم در ورودی خونش من و اون دختر که در حال وارد شدن به خونه بود به هم برخورد کردیم و خود من در حیاطو باز کردم تا خانم مجبور به زنگ زدن نباشه! تصور کنید چی کشیدم اون لحظه)، این واقعاً حق من نیست که بشینم و ببینم کسی که انقدر بهم ابراز علاقه میکرده به راحتی... شاید بیش از اینکه از حضور آقا اذیت بشم، یادآوری حماقت خودم هست که آزارم میده، یادآوری برخوردهایی که نباید میکردم، حرفهایی که نباید میزدم، احساساتی که نباید نشون میدادم... واقعاً که برای حماقت انسان پایانی نیست... نه بهتره بگم حماقت مرضیه!

بیش از این نمیگم چون هر چه بیشتر راجبش حرف میزنم بیشتر آزرده خاطر میشم، فقط میخواستم بگم تنها حسنی که رفتن به منزل جدید علیرغم همه بدیهاش از جمله مسافت دور به محل کارم و ... میتونه داشته باشه، همین دور شدن از حمید و شاید فراموش کردن خودش و حماقتهای خودمه... من نه میتونم اونو ببخشم نه خودمو و روزی که قرار به رفتن از اینجا باشه، اینو به خودش هم میگم.... باید صبر کرد و دید وضعیت جابجایی ما به کجا میرسه.

+++ دوست عزیزی مطلبی رو  در وایبر برای من فرستادند که شخصاً از خوندش لذت بردم و بخشهایی از اون رو بی ارتباط با پست قبلی هم نمیبینم. اسم این نوشته "بازی روزگار" هست از دکتر حسابی عزیز:

بازی روزگار را نمیفهمم، من تو را دوست می دارم، تو دیگری را، دیگری مرا.... و همه ما تنهاییم...

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند، این است که از دوست داشتن باز میمانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم، پس بیاییم آنچه را که به دست می اوریم، دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود، بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست.

انسانهای بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است، دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند، اما هیچکس دوست ندارد که بمیرد.

عشق مانند نواختن پیانو است، ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جایی باشد، پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم، تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

اگر انسانها بدانند فرصت با هم بودنشان چقدر محدود است، محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید و دوست داشتن در امتداد زبان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

/ 24 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مـونـآ

امیـدوآرم هـر چی خیـر و صـلاحتهـ بـرات پیش بیـآد [قلب] + بـآزی روزگـآر هـم خ قشنگ بـود

مسعود

دوست تون راست گفته ان مع العسر یسرا (نمیدونم املاش درسته یا نه [نیشخند] ) اینم شعر کاملی که گذاشتمش : مرگ من مرگ من روزی فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبار آلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور مرگ من روزي فرا خواهد رسيد روزي از اين تلخ و شيرين روزها روز پوچي همچو روزان دگر سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها ديدگانم همچو دالانهاي تار گونه هايم همچو مرمرهاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شد از فرياد درد مي خزند آرام روي دفترم دستهايم فارغ از افسون شعر ياد مي آرم كه در دستان من روزگاري شعله ميزد خون شعر خاك ميخواند مرا هر دم به خويش مي رسند از ره كه در خاكم نهند آه شايد عاشقانم نيمه شب گل به روي گور غمناكم نهند بعد من ناگه به يكسو مي روند پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند روي كاغذها و دفترهاي من در اتاق كوچكم پا مي نهد بعد من با ياد من بيگانه اي در بر آينه مي ماند به جاي تار مويي نقش دستي شانه اي مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش هر چه بر جا مانده ويران مي شود روح من چون بادبان قايقي در افقها دور و پنهان ميشود مي شتابند از پي هم بي شكيب رو

امیرحسین

اه اخرش نرسیده: شاید تو محله جدید چیزای خوبی در انتظارتون باشه تمام

نجمه

جابجاییه حداقل خوبی که داره از دست ساس راحت می شید در مورد اون پسره که من از اولش هم هی بهت گفتم این پسره یه جاش می لنگه نگه باسن مبارکشون بوده... باید بگم اگه می خوای با جابجایی حالت خوب شه که انتظارشو نداشته باش... اصلا ببینم مرضیه تو چرا همش دنبال درمان موضعی و راه حل های سطحی و پاک کردن صورت مسئله ای هان؟ مثلا اینکه موقع جابجایی 4تا لیچار هم بارش کنی چه اتفاقی می افتی؟ عزیز من اتفاق باید درون تو بیفته نه اطرافیانت... به این حرفهای قشنگی که می نویسی و خودت بهتر از هرکس دیگه بهشون اشراف داری عمل کن. [لبخند]

نجمه

اوهوم خیلی خوبه اگه نگی این آدم ارزش نداره حتی بخوای باهش در مورد بخشیدن و نبخشیدنش صحبت کنی تا فکر کنه گوه زیادیه[ماچ]

مـونـآ

سـلـآم خیلـی ممنـونـم مـرضیهـ جـآن . آره خـوب بهـ خـودم رسیـدم تـآ امـروزش رو گـرفتـم ، بقیهـ ش رو هـم میگیـرم ان شـآء الله . یهـ کوچولـو تـوهمـآت بعـد عمـل سـراغـم اومـده بـود کهـ بـآ حـرف شمـآ دلـم قـرص شـد . بـآزم ممنـون :)

arezoo

اره دقیقا با نجمه جون موافقممممممم میبخشم و نمیبخشم نداریم عمرا حتی یک کلمه براش خرج نکن اتفاقا محل سگ بهش نده بذار پووووددررررر بشه خودتو خیلی شاد و شنگول نشون بده اگه هم حس کردی اون دور و براست با تلفن مشغول حرف زدن شو اگه خواستی مشکوک هم حرف بزن که حسابی حرصش دربیاد[نیشخند] ببین مرضیه جون بدترین چیز برا ادمای خودشاخ پندار اینه که اصلا جز امار حسابشون نکنی و نشون بدی که عددی نیستن[نیشخند] یوقت فک نکنی من بدجنسمااااا نهههههههه با هرکی باید در حد خودش برخورد کرد اره جونم[چشمک] [قلب][ماچ][گل]

انوشه گلبن

قلمتان را دوست دارم . . انقدر صادق و روان است که حس می کنم همراه تان شده ام شاید ربطی به من نداشته باشد اما متاسفم که در اجتماعی زندگی می کنیم که نیرنگ بازان خیلی راحت مقصود خودرا پشت کلام پنهان می کنند متاسفم که محدودیتهای اجباری ِ بی دلیل موجب تاوان دادن های سخت میشود و بیشتر متاسفم که همیشه تجربه ها با زخمی تلخ همراه است

نسیم

چیزی که در مورد قصد دکتر و مادرش گفتی متوجه شدی بعدا، نشون میده که احتمالا این آقا پسر زیاد سالم نبوده... میفهمم ازش عصبانی ای .... اما میخوام بگم این میتونه یه تجربه ی مفید باشه.با جود سختیهاش. خودتو سرزنش نکن. تو الان صاحبه یه تجربه ی مفید هستی دوست خوبم[قلب] یادته ؟ یه پست گذاشته بودم که متنش این بود: بزرگان زاده نمیشوند،بلکه ساخته میشوند...[گل]

قطره

اسباب كشى،خوبيش تنوعشه و بديش ،سختيشه. به هر حال ،براى تو كه خوبه. [قلب]آدرس جديدم به دوست گلت بده،[ماچ]