غریب گز

برای شرکت در مراسم سالگرد مادربزرگ عزیزم آخر هفته رو در سمنان گذروندم. مراسم خیلی خوب و آبرومندانه برگزار شد و درست همون شب بعد مراسم در خواب دیدم که مادربزرگم درست بالای قبرش با عصای باشکوهی ایستاده و درحالیکه لبخند زیبایی به لب داره و کاملا جوون و بشاش به نظر میرسه، بهم گفت: "من حالم خیلی خوبه، خیلی پولدار شدم" و این در حالی بود که من روز برگزاری مراسم بر سر مزار پاکش با هق هق گریه ازش خواسته بودم بیاد به خوابم و از حال و روزش تو اون دنیا برای من بگه...بعد از دیدن این خواب چنان خوشحال و باروحیه بودم که دوست داشتم برای همه خوابم رو تعریف کنم.... من عاشق مادربزرگم بودم. دوسال از کودکیهامو پیش اون بزرگ شدم و رفتنش داغ بزرگی بر دلم گذاشت... اونهم بین نوه ها من رو بیش از بقیه دوست داشت و همیشه حواسش بهم بود و برام آرزوی خوشبختی یا به قول خودش سفیبدختی می کرد. روح پاکت شاد مادربزرگ نازنینم. دوست دارم همینجا اگر دوست داشتید به نیت اون و خواهرم ریحانه فاتحه ای بفرستید.... یک دنیا ازتون ممنونم.

نمیخوام توی این پست هم مثل پست قبلی با حرفهام ناراحتتون کنم...ببخشید که این مدت همش از مرگ عزیزانم نوشتم، به خصوص در مطلب قبل... دوستی به من گفت انقدر راجب ریحانه ننویش و من گفتم ریحانه جزئی از وجودمه، مثل رگ و خونمه. سخته بهش فکر نکنم. البته اون خیرخواه من بود، اما خب شاید ندونه که زندگی من هنوز هم به زندگی و دعای خیر خواهرم گره خورده و نمیتونم از یاد ببرمش، حتی لحظه ای.

از مقدمه بالا که بگذریم، میخواستم بگم که تو راه تهران به سمنان به روستایی رسیدیم که به گفته بابام حشره ای در اون به وفور یافت میشه به نام غریب گز...  این کلمه خیلی برام جالب بود، بابا میگفت  علت این نامگذاری عجیب اینه که این حشره فقط غریبه هایی رو که به روستا وارد میشند نیش میزنه و به بومیان روستا کاری نداره. واسه همینه که اهل این روستا هر مهمانی رو که به خونشون وارد میشه به طرز عجیب و چندش اوری نسبت به این حشره مصون میکنند و اون اینکه حشره بدبخت را له کرده و در داخل چای یا نوشیدنی مهمان بخت برگشته میریزند و این معجون خوش طعم، مقوی و پاکیزه را در حلق طرف فرو میکنند و به این ترتیب حشره جان دست از غریب گزی برداشته، سر به راه شده و به آن طرف کاری ندارد. این داستان کاملاً واقعی است! سبز

این را گفتم که بگم در منزل ما حشره ناشناخته ای زندگی میکند که با سایر اعضای خانوار زندگی مسالمت آمیزی را در پیش گرفته، اما نمیدانم با من چه پدر کشتگی دارد که با اینکه هیچ هیزم تری به او نفروخته ام و هیچ پیف پافی علیه او استفاده ننموده ام (برعکس بقیه)، در بین اعضای خانواده بیش از همه به این حقیر علاقمند است و چنان مرا میگزد تو گویی خوشمزه ترین شیرینی دنیا هستم (شاید هم باشم چشمک). هر صبح که از خواب بر میخیزم با صحنه دلخراشی در بازو و ساق پاهایم روبرو میشوم. دانه های قرمز رنگ و ملتهبی که تا شب تن و بدنمان را به حال خود وا نمی گذارد و در انظار عمومی ما را چنان به خاریدن وا می دارد که ملت فکر میکنند سالی به دوازه ماه حمام نمیرویم. شاید هم به خاطر دست و پای سپید و بلوری ما باشد که انقدر این بندگان خدا ما را میخواهند (آیکون از خود مچکر خود بزرگ بین لج درآر عینک).

پدر به شوخی میگفت اگر چند عدد از این حشره ها را با پیازداغ و روغن و زرچوبه و نمک سرخ کرد، ملغمه ای به دست میاید که ما را در برابر این حشره ها مصون میدارد. دست پدرجان که انقدر به فکر ما هستند درد نکند، اما امیدوارم اثرات جانبی این معجون درهم برهم طوری نباشد که مثلا ما را در برابر نیش این حشره ناشناس موزی مقاوم کنند اما در کنار آن موجب کج شدن و چپ شدن چشم و چال ما و دراز شدن گوشهای ما شود.

+++ درسته که مطلب بالا طنز بود (طنز واقعی)، اما این روزها هزار تا فکر و خیال تو سرمه. یکیش ریزش عجیب و شدید موهام که باعث شده موقع شستشوی موهام در حموم چنان هراسان و غمگین بشم که تا مرز گریه کردن برم. شاید به نظر شما این بیم و هراس کمی مبالغه به نظر میاد، اما خدا اون روز رو نیاره که مشت مشت موهاتون رو تو دستتون ببینید. خیلی میترسم از اینکه موهامو از دست بدم. موهای من به قدری پرپشت بود که هر آرایشگری رو به تحسین وامیداشت، حتی فرق سر من به دلیل همین پرپشتی دیده نمیشد، اما حالا این ریزش موی وحشتناک تمام خونه ما رو پر از مو کرده و شکایت همه رو به دنبال داشته، اما واقعا دست خودم نیست که کاریش بکنم، حتی یکماهه که قرص زینک مصرف میکنم،  اما هیچ اثری نداشته و این ریزش هر روز بیشتر تر روز قبل میشه.....نمیدونم چطور این بلا سرم اومد و چی باعثش شد که خدا باعث و بانیشو لعنت کنه الهی!!!. در کنار این موضوع سفید شدن موهای مشکی پرکلاغیم هم به قدری ناراحتم کرد که برای اولین بار در عمرم تصمیم به رنگ کردنشون گرفتم. با اینکه دوستانم متفق القول از تغییراتی که کردم تعریف میکنند، اما من هنوز مطمئن نیستم موهای جدیدمو دوست دارم. هنوز هیچی نشده، دلم برای رنگ مشکی موهام تنگ شده....، شاید این موضوعات از نظر برخی بی اهمیت باشند، اما برای من مهمه که به عنوان یک دختر موهامو ذره ذره از دست ندم.  

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طنین آوا

این روند طبیعی ترین تجربه ی زندگی در این سنه!! و اصلا عجیب و ترسناک نیست . اصلا نیازی به فکر کردن یا ترسیدن ندارع چون روندشو تسریع میکنه. دختر نازی نازی الکی با چیزای پیش پا افتاده واسه خودت دلمشغولی نتراش

بانوی شرقی

حتما از موهات یه کم کوتاه کن و سبک کن قرص زینکو همچنان بخور ممکنه در اثر رژیم بدی بوده؟رژیم نگرفتی این چند وقت؟

نجمه

یه ذره بیشتر از دست و پای بلوریتو و موهاتو قیافه ات تعریف کرده بودی خودم می اومدم تو اتاقت تمام موهاتو می کشیدم تا خیالت یه دفعه راحت شه و یه دفعه کچل بشی انقدر هم کتکت می زدم و سیاه و کبودت می کردم تا یه مدت نتونی به اون دستو پای بلوری نگاه کنی چه برسی فکر تعریف به ذهنت خطور کنه فهمیدی؟؟؟!!!! موهاتم به خاطر فکر و خیالای الکیه که می کنی تقصیر هیچکس نیست بی خودی نفرین نکن و ننه من غریبم بازی در نیار اگه فکرم می کنی نمی تونی بگو آدرس یه دکتر خوب بدم بری پیشش بازم فهمیدی؟؟؟؟!!! (این همون نجمه ای هست که دیروز می گفتی خشنه خواستم یه چشمه بیام گفتم حتما دلت تنگ شده)[نیشخند]

فاطمه گلی

خووو شاید ریزش موهات واسه کمبود ویتامین یا املاح معدنی یا مانند اینها در بدنت باشه آزمایش بده. +ماجرای روستا هه خیلی جالب بود

arezoo

مرضیه جونم برو دکتر نخعی(دکتر پوست خوب و معروفیه)اگه ریزش دلیل هورمونی یا غیر اون داشته باشه درجا تشخیص میده چون من یه مدت مشکل مشابهی داشتم و فک میکردم چ فاجعه ایه اما درجا خوب شد[لبخند]

دعادست

گمونم کفش تنتاک مشکلت رو حل کنه.. من یدونشو پای یکی دیدم کلا ریزش موهام متوقف شد... ولی راستشو بخوای به نظر من درون تو انقلابی هست که هم جمعیت انقلابی آن در حال کشتار سلولی هستند... هم عده ای اصلاح طلب در حال خودکشی هستند.. هم عده ای تکفیری در حال سر بریدن بیگناهان هستند.. هم نیروهای خارجی در حال رساندن سلاحهای کشتار جمعی به تروریستهای داخلی هستند... همه هزینه ها هم قبلاً توسط خودت پرداخت شده ... احتمالا اگه از طرف مجامع همنوع در محدوده فرماندهی کل ممنوع الپرواز بشی حتماً سقوط خواهی کرد... ولی با همه اینها کفش تنتاک علاج همه دردهاست.. من یدونشو دیدم....

مسعود

سلام خدا مادر بزرگتو بیامرزه چقد روح خالصی داری که در خواستت اینقدر زود اجابت شده خوش بحالت خیلی فعالی توی نوشتن به مسایل اطرافت خیلی دقت میکنی شایدم همه چیز زندگی برات خیلی مهمه که اینقدر راجع بهش حرف داری ... در هر حال زندگی رو نباید با فکر و خیال های شلوغ پلوغ گذروند خود آدم خسته میشه و کم میاره ...

مسعود

تو کامنت قبلی یادم رفت آدرس وبمو بذارم [نیشخند]

khodai

سلام... مرضیه جون خدا رحمت کند خواهر و مادر بزرگ تو.ان شا...جاشون در بهشته/راستی اسم اون روستارو بگو تا اگه گذرمون به اون طرفا افتاد حواسون جمع باشه[نیشخند] ان شا... ریزش موت هم قطع میشه و دوباره از دیدن همون موهای خوشگلت لذت میبری عزیز.نگران نباش در ی مقطعی از این اتفاق ها میفته.برو دکتر خوب میشه.یکی از عواملش استرسه پس استرس نداشته باش خوبه خوب میشه.[گل][گل]

انسان

سلام...خدا رحمتشون کند...شما چه قلب پاکی دارین...التماس دعا[گل]