تعطیلات کسل کننده

4 روز تعطیلات عید فطر رو در سمنان گذروندم. متاسفانه با اینکه از مدتها قبل انتظار این سفر و تجدید دیدار با آشنایان رو در سر میپروروندم، اونطور که باید و شاید بهم خوش نگذشت و اصلا اونطوری که تصورشو میکردم نشد که شاید یکی از دلایلش ضعف شدیدی بود که از روزه داری ماه رمضون بر من عارض شده و باعث شده بود کم حرف و گوشه گیر بشم و  مدام دلم بخواد دراز بکشم.

دو روز اول رو در خونه اجاره ای پدرم که نزدیک زمین کشاورزیش در حواشی سرخه سمنان (شهر رئیس جمهور) واقع شده گذروندیم. پدرم عاشق این تکه زمینه اگرچه بهش به عنوان یک منبع مالی نگاه نمیکنه و بیشتر براش حکم سرگرمی بعد بازنشستگی رو داره (که البته مورد اعتراض همه ماست). روز دوم برای بازدید از زمین به همراه پدر و خواهرم رفتیم.باد شدیدی میوزید. من و خواهرم شروع کردیم به چیدن دونه های اسفند. چقدر اینکار برای منیکه به عمرم دست به چنین کارهایی نزدم جالب اومد اگرچه دستام زبر و خشک شدند. بعدش هم سری به محصولات دیگه زدیم، تو راه برگشت به خونه بودیم که حیوون خاکستری رنگی توجهمونو جلب کرد. بابام اولش فکر میکرد سگه اما خوب که دقت کردیم یک بزغاله بود که در بیابون سرگردون اینورو و اونور میرفت و مشخص بود که از گله دور افتاده. غروب بود و پدرم میگفت اگر نگیریمش شب طعمه سگ و شغال ها میشه. واسه همین با ماشین به سمت بزغاله کوچولو راه افتادیم که به محض دیدن ما پا به فرار گذاشت و بلافاصله رفت داخل گودی قناتی که دست کم عمقش 25 تا سی متر بود. البته خدا رو شکر داخل قنات نیفتاد و در چند سانتی متری دهانه قنات ایستاد. یک تکون کوچیک لازم بود که حیوون کوچولو به عمق چاه سقوط کنه. پدرم قهرمان بازیش گل کرد و میخواست برای نجات بزغاله به همونجایی بره بزغاله گیر کرده بود که با التماسهای من که خطرناکه و میفتی تو چاه منصرف شد. تو اون لحظات مدام به خانمی فکر میکردم که توسط اشرار در چاهی به عمق 25 متر افتاده بود و بعد 7 شب و 8 روز به طرز معجزه آسایی نجات پیدا کرد. خلاصه که پدرم تصمیم گرفت به کارگرش زنگ بزنه و برای نجات حیوون ازش کمک بخواد که کارگرش هم دور از دسترس بود و به دلیل تصادفی که کرده بود نمیتونست خودشو برسونه. همونموقع یکی از دوستان پدرم از راه رسید و سعی کرد با طنابی که همراه داشت بزغاله رو نجات بده که باز هم اینکار به خاطر وزش باد شدید کویر مقدور نشد.  در نهایت پدرم بخش کوچیکی از گودی دهانه چاه رو با بیلی که دوستش به همراه داشت کند و اون رو بصورت سطح شیبدار درآورد و بزغاله شیطون از اونجا بالا اومد، اما چشمتون روز بد نبینه که به محض بالا اومدن، پا به فرار گذاشت و هر چقدر پدرم و دوستش و ما دخترها دنبالش دویدیم نتونستیم بگیریمش... البته هدف ما نجات بزعاله بود تا اونشب شکار حیوونات وحشی نشه. خلاصه که نیم ساعتی صرف دنبال کردنش شد تا در نهایت خسته شدیم و بیخیال گرفتنش. اونشب گذشت و من مدام فکر میکردم این بزغاله حتما طعمه سگها شده که صبح فردای اونروز در کمال خوشحالی یکی از اهالی اون منطقه بزغاله  رو صحیح و سالم پیدا کرد و خدا رو شکر خیالمون از بابت سلامتش راحت شد. حالا این بزغاله پیش یکی از آشنایان نگهداری میشه... نمیدونم چرا این ماجرا رو گفتم، شاید به این خاطر که در زندگی بی تحرک و بی هیجان این روزهای من، همین اتفاق ساده خودش یک جور هیجان ایجاد کرد. تصویری از این بزغاله قهوه ای زیبا که دورگه ایرانی و پاکستانی هم هست در حالیکه در دهنه چاه گیر کرده بود گرفتیم که بزودی میذارم تو وبلاگم تا شما هم ببینید.

دوروز دوم سفر رو هم در خونه ویلایی یکی از آشنایان در یک منطقه خوش آب و هوای اطراف سمنان به نام درجزین گذروندیم که راستش اصلا بهم خوش نگذشت...شاید دلیل اصلیش جر و بحث با بهترین دوستم سر هیچ و پوچ بود که البته فکر میکنم مقصر خودم بودم. اگرچه آخرش به خوبی و خوشی آشتی کردیم اما خب به هردومون سخت گذشت. عمر دوستی ما به یکسال هم نمیرسه اما نمیدونم چرا به محض دورشدن ازش بیتابی میکنم و عین بچه ها بهونه گیر میشم. و دعوا راه میندازم...

+++ نکته ای ای که تو شهرستان بیشتر از همه آزارم میده نگاههای سرزنش بار یا بهتر بگم درخواست های فامیل برای ازدواج کردنمه که ناراحتم میکنه. به نظر من هر دختری هر وقت که قسمتش باشه ازدواج میکنه و گفتن و نگفتن دیگران و نگاههای پرسشگرشون تغییری در این قضیه ایجاد نمیکنه. به شخصه هیچوقت حاضر نیستم به دختری بگم "وقتشه دیگه، باید شوهر کنی"، یا بدتر "داره دیر میشه باید ازدواج کنی و بچه بیاری"، چون به نظرم همه دخترها و حتی پسرها خودشون نسبت به این موضوع آگاهی دارند و گفتنش بیفایدست. من این نگاههای پرسشگرانه و حتی گاهی دلسوزانه رو دوست ندارم.... به هر حال که تعطیلات خوبی رو پشت سر نگذاشتم و بالطبع از برگشتن به تهران استقبال کردم.

+++  برتراند راسل میگه "وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد که می‌توان مرتکب شد، چرا باید همان قدیمی‌ها را تکرار کرد؟" امروز صبح داشتم فکر میکردم چرا من و عموماً بیشتر ما انسانها از یک سوراخ چندین و چند بار گزیده میشیم و بعد پشیمون و نادم روزها با تاسف سر تکون میدیم... از خودم خیلی عصبانیم که مدام کاری رو که میدونم به شدت اشتباهه و عواقب بدی داره تکرار میکنم... کاش میشد عادتهای بد رو راحتتر ترک کرد. به قول جان اشتاین بک: هر چه سن و سال انسان بالا می رود به همان نسبت در رابطه با تغییر و تحول از خودش مقاومت نشان می دهد، به ویژه تغییراتی که موجب بهتر شدن امور می شود.

+++ این روزها دوباره احساس خلاء و تهی بودن میکنم. با اینکه تازه از مسافرت برگشتیم، اما دوست دارم چند روزی 'تنهایی' (یا با کسی که منتظرشم) برم مسافرت...یک دوره افسردگیه دیگه در راهه و من مجبورم برای مقابله باهاش برم خرید!!! خنده داره نه؟

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری
بــه دورتر برسانی ــ بـــه دورتر ببری
تمـــام بـــود ونبـــود مرا در ایــن دنیــا
که تا ابد چمدانی ست مختصر ببری
و من تمـــام خودم را مسافرت بشوم
تو هم مرا به جهان های تازه تر ببری
سپس نسیم شوی تو و بعد از آن یوسف ...!
کـــه پیرهن بشوم تــــا مرا خبــــر ببـــری
مرا به خواب مه آلود ابرهای جهان
بــه خواب های درختانِ بارور ببری
و بعد نامه شوم من ... چه خوب بود مرا
خودت اگــر بنویسی ــ خودت اگـــر ببری
عجیب نیست که هیزم شکن بیاشوبد
درخت اگر که تـو باشی دل از تبر ببری
دوبـــاره زوزه ی بــاد و شکستن جــــاده
چه می شود که مرا با خودت سفر ببری (پیمان سلیمانی)

/ 18 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه گلی

سلام بر مرضیه جان[گل] عیدت با تاخیر مبارک اون کسالت یکنواختی سفرت یه طرف این هیجان چند ساعته جدا +حالت رو درک میکنم[گل]

ماهک

اتفاقا تعطیلات به من هم خوش نگذشت مرضیه. یک عالمه مهمون از شهرستان ریخت سرم که نمیدونستم باهاشون چیکار کنم. پس شما اهل سمنان هستید.

خانوم جان

عیدشما هم مبارک خانووم گل [گل] تجربه خوبی این سفرها من زیاد از شهرمون نیشابور خوشم نمیاد یعنی بیشتر از یکی دوروز دوام نمیارم اما برای تنوع بد نیست غصه اون نگاهها رو هم نخور ما هم تا مجرد بودیم همه میگفتن شوهر حالا همه میگن بچه یعد میگن یه یچه دیگه .... این حرف ها همیشه هست منم دلم یه سفر میخواد ایشا ا... شهریور میرم مشهد دلم برای خانوادم یه ذره شده

دعادست

دقيقاً مشخصه... چيزائي كه نوشتي رو آدم ميتونه به چشم ببينه... بي حوصله و احساس تهي بودن و افسردگي... يه جورائي مشخصه كه انتخاب اغلب ما از زندگي همين چيزي هست كه هستيم... اين يك انتخابه... پاينده باشي..

nasim

سلام مرضیه جون.چه ماجرای جالب بود مزرعه و بزغاله و دنبال کردنش مخصوصا گشت تو مزرعه و چیدن اسپند و ... . ازین چیزا تهران نمیشه یا کم میشه پیدا کرد.[لبخند] نگاه ها و حرفای مردم هیچ وخت تموم نمیشه. بعضیا اوقاتشون اینطور میگذره به جای فکر به خودشون و امورشون میشینن به مردم و کا ها و زندگیه اوند فکر میکنن.اون ادمها اتفاقا از خودشون دور هم هستند معمولا. هر دختر یا پسری زندگیش ماله خودشه و خودش تصمیم گیرنده ست در موردش. دیگران چیزایی که میگن همه فکرای ذهن خودشونه.هیچ اتفاقی با اونا در دنیای واقع نمیفته.بذا خوش باشن[نیشخند] زندگیت ماله خودته. یه سوال: یه دوره افسردگی در راهه یعنی چی دوست من؟ نشستی منتظرش که بیاد؟ ...................... عزیزم تو اونیکی وبت مشق گذاشتم واسم تصحیحش کن.مرسی خانم معلم [بغل]

nasim

راااستی دویدن دنباله بزغاله رو تجسم کردم.وای که چه کیفی میده [تایید]

nasim

اون دختری که توی چاه افتاده بود و با معجزه نجات پیدا کرده سالم رو تو ماه عسل نشون داده.خعلی دوست داشتم ببینم اما نشد متاسفانه.دختر عموی یکی از دوستام بوده.

مرضیه همایونی

مرضیه جان گاهی این احساس میاد سراغ آدم انشالله که زودگذر باشه و اینکه خرید واقعا گزینه ی خیلی مناسبیه [چشمک]

ساجده

سلام مرسی از حضورت دوست عزیزم[قلب] خاطراتت قشنگ بود من که از خوندنش لذت برم به خصوص اون بزغاله کوچولو[لبخند][چشمک]

مائده

من بزغاله خیلی دوس دارم و شما کار خیلی خیرخواهانه ای کردین . ولی مرضیه جون بالاخره اون بزغاله بیچاره بزرگتر که بشه خود ماها قربونیش میکنیم و هیچ کس هم دلش به حالش نمیسوزه . بگذریم ... به حرف این فک و فامیل گوش نکن . فکر میکنن هر چی به آدم بگن عروسی کن یا مثلا بچه دار شو این اتفاق سرعت میگیره. کار خودتو بکن و راه خودتو برو . توکل بخدا همه چیزو حل میکنه. ایشالا به هممممه آرزوهات برسی. دلم واسه گپ زدن باهات و خنده هاتتنگ شدههههه.