مدتی نمی نویسم

بیش از این به آقای دکتر تدریس نمیکنم. حال و حوصله حاشیه های کلاسش و بازیهاش و ندارم. غرور کاذب و رفتار ریاست مابانه در کنار سوء ظن و شکاک بودن و حتی خرافه پرستیش باعث شده کاملا ازش سرد بشم.در هر یک از این موارد میتونم چند تا مثال بزنم که ترجیح میدم برای هیچکدوم وقت نذارم.

رفتارهاش اوایل منو مجذوب خودش کرده بود، درست مثل  رفتارها و خلقیات من که حمید جذبش شده بود، اما الان خصوصیات اون نه تنها برای من جذابیتی نداره که باعث عذابم هم هست و مایل نیستم بیش از این تجربش کنم.... و این انگار پایان دیگه ای هست به یک ارتباط اشتباه دیگه. مطمئنم دکتر منو به عنوان یک کیس ازدواج در نظر داشت و خود من هم اون رو، اما ما هیچوقت با خودمون کنار نیومدیم و غرورها و تردیدهامون این جدایی رو برامون به ارمغان آورد. هر چند که از نظر فاصله مکانی همچنان نزدیکیم، اما بعید میدونم تا قبل نقل مکان ما از این ساختمون که دو سه ماه دیگه ست، حتی چشممون تو چشم هم بیفته و نمیدونم نسبت به این موضوع چه حسی دارم....

نمیگم خیلی از این جدایی خوشحالم، چون دروغه، چون باز هم حماقت کردم. دوباره راه رو اشتباه رفتم، الان تو دلم غوغاییه. باز هم از گذشته درس نگرفتم، اما شاید خدا باز هم بهترین رو برای من خواسته و اشتباهات من فقط روشی بوده که خدا منو از یک اشتباه بزرگتر بازداره... نمیدونم. از طرفی فکر میکنم چه توجیه شرم آوریه که همیشه تمام اشتباهات و عبرت نگرفتنهامو میذارم به مصلحت خدا...گیج شدم.

علیرغم همه اینها، دغدغه آقای دکتر هنوز پابرجاست و نمیتونم بگم ذهنم کاملاً تهی از قضیست که اگر شده بود، کمک بزرگی میشد تا آزادانه به مسائل مهمتر فکر کنم. جدا از این قضیه، مشکل مالی که برای خرید خونه در پردیس بهش برخوردم هم مزید بر علت شده که روزهای پراسترسی رو بگذرونم. یکی از دوستانم که همیشه هوامو داشته قولهایی بهم داده، اما خب قطعی نیست و هنوز اضطرابش باقیه، به خصوص که حداکثر یک هفته برای تامین مبلغش وقت دارم. همه اینها یک طرف، درست از هفته قبل به این طرف دو شغل مهم و با پرستیژ بهم پیشنهاد شده که نمیدونم کدوم رو بپذیرم. هرکدومش میتونه سرنوشت منو تغییر بده و بنابراین تصمیم گیری خیلی مهمیه. هر دوی این شغل ها مثل کار فعلیم دولتی هستند، اما از حیث سازمانی رتبه بالاتری نسبت به نهادی که در حال حاضر درش مشغول به کار هستم، دارند. شاید اسم اینو بذارید اتفاق مثبت و خوش شانسی، اما باور کنید تا تو موقعیت تصمیم گیری سخت نباشید، حال منو درک نمیکنید، به خصوص در شرایطیکه دغدغه های فراون دیگه ای هم دارم.

از سوی دیگه این روزها از نظر جسمی به شدت کم آوردم و هرکس که منو میبینه از رنگ و روی پریده  و چشمان بی فروغم میگه (رنگ چشمهای من روشنه). عصرها که میرسم خونه به قدری خسته ام که گاهی با لباس بیرون روی کاناپه دراز میکشم و  نیم ساعت یکساعتی بلند نمیشم. شبها از شدت زانو درد به سختی بلند میشم و نمازمو میخونم و صبحها انقدر بد بیدار میشم که نمازم اکثرا قضاست. شاید علت رو نسبت بدید به رژیم غذاییم، اما من زیاد با این موضوع موافق نیستم چون من تغذیم بهتر از قبل شده و فقط میزان کمتری غذا به خصوص برنج و نون  و شیرینی جات میخورم. یا اینحال رعایت همین رژیم هم خودش نیاز به وقت و پیگیری داره و شده یه مشکل دیگه.

مامان با آوردن خوراکیهای مختلف بهم میرسه، دلم براش میسوزه که به جای اینکه تو این سن من بهش برسم، اون باید اینکارو بکنه... چقدر مامان من بدشانسه که دختری مثل من داره. کاش میتونست بعد عمری زحمت تو این سن به آرامش برسه، کاش....

دلم بدجور گرفته. خیلی زیاد. اشکهام ناخواسته به روی گونه هام می غلطند...خیلی وقت میشد گریه نکرده بودم. فکر میکردم شاید اثر قرصهاست... اما حالا میبینم به پاش که برسه هیچی عوض نشده. الان که تایپ میکنم دستام میلزه و اشک امونم نمیده.  شبها خوابهای پریشون و بی سرو ته میبینم... شاید بقیه حسرت من و بخورند، شاید بقیه بگند ببین چقدر خواستار و طرفدار داره که چند تا شغل بهش پیش شده، شاید.... اما من احساس حماقت و بی پناهی میکنم. احساس حقارت... و جالب اینکه در اکثر جمع همکاران و دوستان من از همه خندون ترم و بقیه رو با شوخیهام میخندونم، جوری که خودم خوب میفهمم چقدر از حضور من در جمعشون لذت میبرند...

یکی از دوستان همکار که آدرس این وب رو داره، اومد و بهم گفت این چیزهایی که مینویسی برای مایی که تو رو میبینیم کمی اغراق آمیز به نظر می رسه و تو واقعا حتی تو اون روزهایی که تو وبت اینهمه از درو د رنج روحیت مینویسی، اوضاعت به اون بدی و خرابی که میگی نیست.... اما اون از دل من خبر نداره. نمیگم همیشه اینطوریم، نه خیلی روزها هم خوب و بانشاطم اما بعضی وقتها هم دجار بحرانهای سخت روحی میشم و به شدت به همه چیز زندگی بی میل و بی انگیزه و مدتی زمان میبره دوباره به زندگی برگردم... اما حتی اون موقع هم به شرط اینکه هنوز به حد خودکشی نرسیده باشم، طبق عادت با صمیمی ترین همکارانم (اما نه با همه) شوخی میکنم...

چقدر خسته ام خدا. این روزها از عهده تعهداتی که این وبلاگ رو به خاطرش درست کردم برنمیام. کامنت ها رو به دقت میخونم، اما جواب دادن بهشون برام سخت شده و این دیر جواب دادن برام عذاب آوره... ناراحتم از اینکه نمیتونم درست و حسابی به وبلاگ دوستان خوبم که همیشه به من لطف داشتند سر بزنم...

آره احساس بی پناهی می کنم. خیلی خسته ام، روحی، جسمی و همزمان باید به تمام موارد بالا فکر کنم و تصمیم بگیرم. سخته، خیلی سخته.

معذرت میخوام که تو این مطلب فقط از رنج و آلام روحی و جسمیم گفتم. چند وقتی نمیتونم آپ یکنم، نمیدونم چه مدت، فقط میدونم از عهدش برنمیام... منو به بزرگواری خودتون ببخشید اگه نتونستم جواب کامنت ها رو به سرعت بدم یا بهتون سربزنم. واسم دعا کنید همه چی درست بشه.

 دیگــر بهار هم  ســر حالم نمی کند

چیزی شبـیــه گریه زلالــم نمی کند

پاییز زرد هم که خجــالت نمی‎کشد

رحمی به باغ رو به زوالــم نمی کند

آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چه کار؟!

وقتی که سنگ،رحم به بالم نمی کند

مبهوت مانده ام که چرا چشمهای شب

دیگر اسـیر خواب و خیالـــم نمـی کند...

این اولین شب است که بوی خیال تو

درگــــیر ِ فکـرهای ِ محـالم نمی کند

حالا کـه روزگار قشنــــگ و مدرنتـان

جز انفـعـال شـامل حالــم نمی کند

باید به دستـهای مسلّح نشان دهم

حتـــی سکـوت آیـنـه لالـم نمی کند

/ 66 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مونالیزا.ا

3.. میشه بپرسم چرا یه چیز میگید ولی عملتون چیز دیگست ؟ چی شد که مطمعن شدید آقای دکتر(گوشت لخم) روحشون رو به مدیر وبلاگ ما سپرده بودن ؟ که گفتید اگر جای ایشان بودید فرصت رابربادنمیدادید . به نظر من شما فقط حرف خودتون و میزنید . و پیرو جمله ی گرانبهاتون فقط "نمیخواید که بخاطر خودداری از لذت بردن از کسی که دوستش داریدحماقت کرده باشید".وگرنه اسلام پویاوجمله ی چاپلین بهانه است .واضح است که سرکار، کارخودرامیکنید . بعضی حرف هایی که در کامنتهای آخر زدید مورد قبول منم هست البته با کمی تفاوت که اتفاقا اندک هست ولی تاثیر گذار، که در صحبتی که با دوستی دیگر دارم حتما بیان میکنم ولی پر واضح است که این حرفها تماما برای شما بهانه ای بیش نیست . بهانه ای برای وارد شدن به دنیای زنانگی قبل از زمانی که باید(شاید همزمان با پسرانی که در ده سالگی مرد شده اند).

مونالیزا.ا

4.. بدانید ذات زن تکشوهرگراست .حرف من نیست . و زنی که تنوع طلب شد دیگه زن زندگی نیست(جبه نگیرید درموردمردان هم صادقه، با این تفاوت که ذات مرد تنوع گراست ولی دلیل به آزادی برای تنوع طلبی نیست و خود اسلام کامل بهش پرداخته و چیزی که در ایران میبینیم اسلام محمدی نیست اسلام ایرانی است، بهانه نگیرید و از شنیدن نام اسلام آمریکایی برسرحرفهایتان ناراحت نشوید) انتظار نداشته باشید که همه توان تحمل خیانتهایی که در حق دختران میشود را داشته باشند. بسیاری از دختران ما از ترس خیانت دیدن است که تن به بدن های بی هویت نمیدهند . نه ترس از دست دادن بکارت . همین که به جمله ی چاپلین که به دخترش گفت عمل کنیم کافیست : دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند….. برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من "تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است".

مونالیزا.ا

5.. میشه این تناقضاروتوضیح بدید.. اول گفتید (پیشنهاد من این است که اگر دکترشمارابه عنوان گربه ای ملوس وشخصی خودمیداند، شماهم باتوجه به عشق پنهانی که در درون خودنسبت به اودارید،اوراهمانندگوشت لخم آماده طبخ بدانیدوبی وقفه به دندان بکشیدوازلحظه لحظه فرصتی که مادردکتر برای شمافراهم کرده است استفاده کنید،تابعداًدچارحسرت وپشیمانی برای ازدست دادن این فرصت طلائی نشوید)چرادائم اشاره به این حسرت میکنی؟تا حالا نمیدونستم خوابیدن با یه مرد که دوستت نداره میتونه حسرت یه دختر باشه .این اگه یه عشق یه طرفه باشه همون نادیده گرفته شدن دختر از طرف کسی که عاشقشه و بهش تن داده برای تمام عمر بسشه و حسرت جنسی خیلی راحتتره تا این حقارت . بعد گفتید(حتی خودم را گفتم که تا کسی روحش را در اختیارم نگذارد، من هم جسمم رادر اختیارش نمیگذارم واز لذت با او بودن پرهیز میکنم،) اینو قبول کنم یا بالایی رو؟ باز آخر همین کامنت گفتید(یک نصیحت: اگر مردی را برای ازدواج میخواهید هرگز اورا لمس نکنید، و اگر عاشق مردی هستید هرگز مکث نکنید) ببخشید یعنی شما مردی که برای ازدواج میخواین جدای از مردیه که عاشقش میشید ؟؟

مونالیزا.ا

6.. گفتی اجازه والدین ... پدر بخاطر رابطه ی عاطفی که بادخترش داره کلاناخواسته بادامادش چند ماهه اول مشکل داره حالاتومیگی پدرمادرای امروزی بیان چون دخترشون ازیه پسرخوشش اومده رضایت بدن که. پس اون مطلب ازچارلی چاپلین که گفتی چی شد باز؟به نظرت اگه مردی روحش و به توبسپره حاضرنمیشه قبل لمست به احترامت خودش بیادخونتون اجازه رسمی ازبابات بگیره؟نیازیه که توبابابات و راضی کنی ؟ این حقارت نیست به نظرت؟ اکرم خانم. حرفاتون سراسر تناقض داره وچیزی که مینویسیدربطی نداره به چیزی که بهش میرسید فکرنکنیدتمام مردهاهرزه ان.ونخوایدزن هابخاطرهرزگی مردان هرزه ،هرزه باشن.از نظر ما خوابیدن با افراد مختلف و مورد پسند هرزگیست.خوشحال میشیم تعریف شمارو هم ازهرزگی بدونیم. و این روهم بدونیدکه خیلی ازدخترها مجردوباکره میمونن و توسن سی چهل سالگی از سرکوب میلشون به قول شما دیوانه میشن چون خیلی ازشانسهای ازدواجشون و ازدست میدن بخاطر دخترایی که به بهانه ی تحقیرنشدن لذت جویی میکنن .چون پسرای همسنشون بادخترای همسن و تحقیر نشده رابطه دارن و برای ازدواج دخترای کوچیکتر و میگیرن .بس که مَردن

مونالیزا.ا

7.. به نظرت مردایی که میگی تنوع طلبن این تنوع رو از کجامیارن؟زنای بیوه؟یادخترکای نقاشی شده ای که به بهانه های مختلف به دنیای زنانگی واردشدن؟دخترکانی که ازنسل تفکرات شما هستن" تحقیر نشدگان " شما حق نداری دختری رو دعوت کنی به دنیایی که فقط نامردها درش هستند، اینجور القا نکن ، اینکه زن از بودن با مرد لذت ببره نشونه ی این نیست که ازش سوءاستفاده نشده . زن وقتی این و میفهمه که مرد میره سر خونه زندگیش اونم با یه دختر باکره ی جوون و اون زن میمونه و خاطره هاش و باید تنها بمونه . و اتفاقا برای اینجور زنا درامد و سلامتی مهمه و با داشتنش روحشون آشفته نیست . نه زنی که به بچه داشتن فکر میکنه و چند بار خواب بچه دارشدنشو میبینه . این زن حتی با درامد خوب و سلامت بدن به دنبال غریزشه برای همسر داشتن . نه برای آقابالاسری. بلکه برای اتکا و برای حمایت. مرد اون چیزی نیست که نامردا تو ذهن شما جا انداختن . یا چیزی که بهانه کردید برای لذت جویی های خودتون . بله پیشنهاد خوبی میدید . ولی برای افسار گسیختگان . نه دختری که آرزوش مردیه که واقعا تکیه گاهش باشه.

مونالیزا.ا

8.. به جای اینکه دخترارو ترغیب کنی به لذت بردن وحسرت نخوردن(حرفتو عوض کردی میدونم ولی ایراد نداره) اول بایدبرای مرداجابندازی که زنشون لازم نیست باکره باشه.میتونی این کارو کنی؟ یابه عمل جراحی اعتقادداری؟ مردخصلتش اینه که اگه بدون تعهدباکسی بخوابه دیریازودمثل آشغال پرتش میکنه بیرون.حتی اگه طرفش عاشقش باشه .(نظرت چیه؟) پس: اگه عاشق مردی هستی و میخوای همیشه برای توبمونه " لمسش نکن" تعجب میکنم. تو اکرم خانومی یا آقای اکرمی؟ هرچقدرم لذت ببری تویی که ازت سوءاستفاده شده.با گفتن گوشت لخم خودت و توجیه نکن. زنه که روحیش لطیفه وصدمه میبینه نه مردی که نامرده... خیلیانیازدارن به مردی که آغوشش براشون موندگارباشه.مسئله رابطه جنسی نیست،بکارت نیست.مسئله تعهده.همون جمله ی چاپلینه که شما متوجهش نشدی. تمام این صحبتا تو همون دی و بهمن شده بود. شما نخوندی و دوباره شروع کردی. امیدوارم درین چند خط خشمانه و خصمانه شما رو نقد و "نغز" نکرده باشم . (خوبه که پای صحبت اولت وایستی ، کافیه یه بار دیگه بخونیش. ناراحت نشو، مدینه فاضلت بوی هرزگی میداد، بوی مدرنیته ی درحال گندیدن)

مونالیزا.ا

سمن خانم... تزکیه ی نفس و توکل به خدا تا وقتی شدنیه که امید به ازدواج وجود داشته باشه.حالا هر سنی.ولی وقتی دختری امیدبه ازدواجش و ازدست بده و بدون تاآخرعمر باید تحمل کنه، پدرشم که به هیچ وجه شرایط و نیاز دخترش و در نظر نمیگیره .طاقت میاره ؟ سی و چند سال تحمل بس نیست؟ . یه جایی دیگه دختر باید بتونه دور از تعصب و ایرانی بازی ارضای میل خودشو تجربه کنه .یا بشینه منتظر !! تحملم کنه از فشار روانیش از دین زده میشه.با خود خدا هم درگیر میشه. این از عدل خدا به دوره . قانون گذار باید کاری کنه. مثل اکرم هم نه که نه سنی مشخص کرده نه چیزی و بیپروا میگه دخترانگی، برای کی؟ و بهانه کرده برای لذت جویی ... شرایط مملکتمون اشتباهه . ظلمه در حق دخترامون. دقیقا تمام این صحبتا توی پست 174 و بعدیش(50 پست قبل) شده . اکرم با این رفتارش فقط به مرضیه توهین کرده . حرفی رو جایی زده که هیچ ربطی نداشته و با پررویی تمام توجیهشم میکنه. مدیر وبلاگ حرف به حرف این کامنتا رو میخونه. یکم بهش احترام بذاریم. بنده ی خدا نمینویسه که کمی ذهنش آروم باشه . اما الان ...

اکرم

توی مجلسی بودیم، چهارتا آدم بزرگ در حال تبادل نظر بودند، یه بچه کوچولو که هنوز زبون وا نکرده بود رفت روی صندلی و با صدای بلند شروع کرد به داد زدن و گریه کردن که یعنی من هم هستم. شما هم چشمتون به چهارتا پاراگراف طولانی و پشت سر هم افتاد دست به قلمِ طولانی نویسی و مو شکافی شدید که یعنی شما هم هستید؟ [خنده] ما هم دسته جمعی حسابی به اون بچه خندیدیم. [خنده][قهقهه] نه اینکه نخونده دارم جوابتو میدم، ولی مطمئنم از نوشته های ما خیلی سر در نیاوردی و مطمئن باش با توضیح هم سر در نخواهی آورد.. ولی شاید بتونی درک کنی که گوشت لخمی رو به دندون میکشند که : 1 براش زحمت کشیده باشند 2 پاک و تازه و غیر آلوده باشه 3 حلال و طیب باشه و از راه حلال بدست اومده باشه 4 گوشت سگ و خوک و حیوانات درنده نباشه 5 مال مردم نباشه 6 خوب پخته شده باشه جواب همهء ابهاماتی که مردونه و یکنفری پیدا کردید در نوشته هام هست که اگه روزی سه بار بخونی، بعد از تکمیل دوره درمان شاید متوجه بشی. گوگولی مگولی !!!!! باریک الله پسر خوشگله. [اوغ]

مونالیزا.ا

اکرم گزینه های قشنگی روشمردی.ولی آیاآقای دکتر(که شمااگه بودی به دندون کشیدنش وازدست نمیدادی)هم شامل این گزینه های زیباوقابل تأمل میشدن؟ بیخیال خانوم بزرگ، بیخیال اندیشمند، شمابرای مااثبات شده ای، نیازبه زحمت بیشترنیست. (تغییر موضعت، پایبند نبودن به حرفی که میزنی، استفاده از واقعیتها در کمال بیربطی برای اثبات خودت و اشتباهت، تناقض گوییات، به تمسخر گرفتنات و از خنده پخش زمین شدنات و خیلی چیزای دیگت ... دقیقا رفتاریه که از یه منافق سر میزنه . بفهم و بس کن ) مدیر عزیز نوشتنم و وارد شدنم به این بحث فقط وفقط بخاطر این بود که احساس کردم صحبتای تماما متناقض این خانم زیادی جدی گرفته شده و خواستم روشن کنم که ایشون فقط میخوان نظری که ابتدا عجولانه و بدون توجه به روحیات شما داده بودن و شدیدا مورد برخورد شما و دوستان قرار گرفته بود رو به اثبات برسونن و فکرش رو هم نمیکردند دخترانی باشند که مثل ایشان دلداده ی شهوت و لذت جویی نباشند . برخی مطالب قابل قبول بود(مثل همین 1.2.3... شمردن آخرش) ولی با توجه به لفظشان مطمعنا توجیهی بیش نبوده برای سرپوش گذاشتن به خواسته ی نفسانیشان.

اکرم

آقای مونالیزا.ا گفتم که انتظار ندارم سر در بیاری، چونکه خودت یک نمونه بارز از هرزگی هستی و دوست نداری زیر سؤال بری. اینکه من در هر مرحله مجبور به توضیح نظریاتم یا به قول شما تغییر موضع شدم به این دلیل است که محدودیت کاراکتر و حوصله خوانندگان اجازه نمیده بعضی مسائل موشکافی شود، و در ضمن این تابو شکنی که از نظر شما هرزگیست به جهت عاقلان که در مضامین تفکر میکنند نوشته شده است نه انسانهای سودجوی سطحی نگر مثل شما.. و در هر مرحله که ابهامی توضیح داده شد، حضرات مثل خود شما تأیید فرمودید. عرض کردم که سنت شکنی موجب مرض است، درحالی که در زمان پیغمبر به گونه ای غیر از امروز بوده است و سختگیریهای امروز سلیقه ای و من درآوردیست. متأسفم که مجبورم به سؤال شما در مورد نجابت و هرزگی جواب بدهم. هرزه شمائید که صبح تا غروب در وبلاگ خانمها سرک میکشید و خط به خط آنها را با آدرس و شماره پست میدانید، در حالی که کمتر اثری از شما در پستهای پربار آقایان مشهود است. و نجیب مرضیه خانم است ک بعد از خندیدن به روی بی جنبه شما نظری بی ربط از شما که محتویاتی از بوس بوس داشت را نجیبانه پاک کردند. ببخشید، قرار نبود بنویسم، ولی حق دفاع داشتم