باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

یه روزی یه جایی از قول یکی! خوندم که "اگرمیخواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد، باور محال بودنش را عوض کن". امروز فکر کردم به چیزهایی که در حال حاضر در زندگیم محال میدونم و رسیدن بهش رو کاملاً غیر ممکن. بعد فهرستی بلند بالا از این به اصطلاح محالات تهیه کردم. جالب اینکه مواردی در این فهرست دیده میشد که شاید تا کمتر از 4، 5 سال پیش صد در صد از ممکنات و کاملاً دست یافتنی به نظر میرسید، اما با گذشت زمان به تدریج از میزان در دسترس بودنشون کاسته شد تا به تدریج به جرگه محالات پیوست.

نتیجه اینکه به نظرم رسید هر چه روزهای عمر ما سپری میشند، خیلی از خواسته های ما که در گذشته ساده و ممکن الوقوع به نظر میرسیدند، در ذهن ما بعید تر و دست نیافتنی تر میشند. در اوج بلندپروازیهای دوران جوانی معمولاً همه با غرور و جاه طلبی اهداف و آرزوهاشون رو دست یافتنی تلقی می کنند، اما با گذشت زمان آرزوها کم کم رنگ می بازند و تبدیل به رویاها میشند و کم کم همونقدر محال به نظر میرسند که زندگی در سیاراتی غیر از زمین و مریخ برای ما انسانها! و در نهایت به قول 'آن شرلی' "زندگی ما تبدیل میشه به گورستان آرزوهامون".

اونوقته که مجبوریم به قول یکی از دوستان به "واقعیتهای اجباری" تن بدیم و ناگزیر تسلیم تقدیری بشیم که خودمون اون رو برای خودمون رقم زدیم و نه خدا و حتی شرایط زندگیمون. اما حقیقتاً چند درصد از این واقعیتهای اجباری براستی واقعیت خارجی دارند؟ آیا راهی برای تشخیصش هست؟ به نظرم ما آدمها با افزایش سن ناخواسته دوست داریم بعضی واقعیتها رو اجباری قلمداد کنیم، چون در غیر این صورت مجبوریم به کارهایی دست بزنیم که در ذهنمون و با شرایطی که داریم، نوعی خرق عادت و خلاف جریان آب شنا کردن محسوب میشه و ما هم دیگه مثل دوران جوانی حوصله و  دل و دماغی برای پرداختن به اوونها و تلاش برای دستیابی بهشون نداریم.

این موضوع فقط برای افراد میانسال و سالمند صادق نیست و برای جوونترهایی مثل من هم کاملاً مصداق داره. قدرت ریسک پذیری و جاه طلبی ما انسانها با گذشت زمان کمتر و کمتر میشه و ترسمون از ناشناخته ها بیشتر. پس چه بهتر که همه اتقاقاتی رو که دوست داریم در زندگیمون شاهدش باشیم و آرزوهایی رو که طالب تحققش هستیم، در همون دوران جوونی و با همون شور و شوقی که  مختصه و لازمه اون دورانه دنبال کنیم و با این بهانه که وقت برای انجام اون کارها در آینده زیاده، پشت گوششون نندازیم، چرا که هیچ تضمینی نیست همین خواسته های آسون و دست یافتی امروز در آینده ای نه چندان دور به خیل محالات غیرممکن نپیوندند، و بالاخره اینکه:

 برنده می گوید مشکل است، اما ممکن

و بازنده می گوید ممکن است، اما مشکل!

و کاش البته خودم هم گوش شنوایی برای چیزهایی که گفتم داشتم و انقدر کار امروزمو به فردا و اصلاً به سالهای بعد نمینداختم، اما جمله همیشگیمو تکرار میکنم که Do as I say, not as I do".

+++ بالاخره انتظار به پایان رسید! هیچ چیز نمیتونست به اندازه تلفن پدرم و گفتن اینکه بسته ای رو که مدتهاست منتظرشم از استرالیا رسیده، خوشحال و هیجانزدم کنه. بعد فشارهای کار و فشارهای فکری طاقت فرسای روزها و ماههای اخیر، رسیدن این بسته از جیمز عزیزم، درست مثل دیدن آب در یه کویر خشک بی آب و علف، تمام وجودمو از شور و شوق پر کرده. هنوز نمیدونم محتویاتش چیه و بی صبرانه منتظر رسیدن به خونه و بازکردنش هستم. مدتها بود خبر به این خوبی نشنیده بودم و چه خوشحالم که امروز بابا و مامان برخلاف روزهای گذشته خونه بودند و بسته رو تحویل گرفتند! بلافاصله بعد شنیدن خبر بهش زنگ زدم و انقدر شور و  هیجان تو صدام بود که خودش پیشقدم شد و گفت: "oh let me guess! you've received the package"  و من هم با فریادهای هیجانزدم بارها و بارها تکرار کردم Yes! Yes!". هر چی پرسیدم داخلش چیه، بهم نگفت و گفت باید خودم ببینم! البته این تماس تلفنی و این خبر خوب انقدر حواسمو پرت کرد که از یک کار فوق العاده مهم اداری بازموندم و به خاطرش توبیخ شدم! اما عیب نداره! ارزششو داشت! کاش زودتر برسم خونه!

جیمز عزیزم مهم نیست چی برای من فرستادی، همینکه به یادم هستی و برات مهمم یه دنیا ازت ممنونم. همینکه تو تمام این سالها برخلاف بقیه همیشه کنارم موندی و تنهام نذاشتی دنیا دنیا ازت ممنونم!

 I have a feeling

That I can comprehend

In my deepest thoughts you are

...More than Just a friend

[ ۱۳٩٢/٧/٧ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب