باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

"زنی بقچه آرد بر سر گذاشته و به خانه می برد و در طول مسیر بر فقر خود فکر می کرد و شکوه می نمود، آهی کشید و از خدا خواست تا گره از کارش گشوده شود و از فقر نجات یابد.

ناگاه گره بقچه باز شد و آرد آن بر زمین ریخت.

زن با حسرت گفت: خدایا صدسال است خدایی می کنی و هنوز فرق گره کار را از گره بقچه نمیدانی؟"

حالا این شده حکایت این روزهای ما. هر روز و هر لحظه دست به درگاه خدا برمیدارم و ازش میخوام بزرگی کنه و گره از کار من باز کنه، و بعد در کمال ناباوری میبینیم گره تازه ای به کارمون اضافه میشه!

ببخش خدای مهربونم اگر حرفام باز بوی ناسپاسی میده. من اصلاً چه کسی باشم که بخوام طلبکار تو خدایی باشم که زندگی، سلامت، آبروم و اصلاً همه چیزم رو به تو مدیونم؟ ولی خوب اگه خدایی کنی و یه ذره بیشتر حواست به ما باشه و برای ما وقت بذاری، قول میدم به خارق العاده ترین شکل ممکن! جبران کنم. 

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

 

+++ به متن این مکالمه بین یک دختر خردسال 4 ساله و مادرش توجه کنید:

- کودک: مامان خارجیها چطوری حرف میزنند؟

- مادر: خوب اونا زبونشون با ما فرق داره. مثلا میخواند سلام کنند میگند hello, how are you? و ...

- کودک: اصلاً ولش کن مامان! بریم همون مشهد!!!!

حدس بزنید این مادر انگشت به دهان مانده و کودک نابغش کیه! بله، خواهر بزرگم و دختر شیرین زبونش عسل!

این گفتگوی مادر و دخترانه البته یک شنونده دیگه  هم داره و اون کسی نیست جز خاله دخترک که اولش از شنیدن این مکالمه از فرط خنده به خودش میپیچه و بعد کم کم یادش میاد نباید بخنده، بلکه باید گریه کنه! چون این دقیقاً حکایت این روزها و اصلاً این سالهای خودشه، چرا که مغز نداشتش یک لحظه مثل اون آتشفشان خاموش در ایتالیا که هر چند صد سال یکبار فعال میشه، فوران میکنه و  کلی ایده نو و تصمیم جدید واسه زندگیش میریزه بیرون! یکی دو روز هم با فکر کردن به اونا کلی ذوق میکنه و حس مهم بودن بهش دست میده و بعد یک دفعه آتشفشون مغزش دوباره خاموش میشه! و اونوقت با هزار عذر و بهونه به خودش می قبولونه که اصلا این چه کاریه! خیلی زحمت داره! تو و چه به این کارها! و همینطور با بهونه های بنی اسرائیلی خودشو توجیه میکنه که اساساً این فکر به درد الان تو نمیخوره و بهتره فراموشش کنی و بری دنبال یه ایده دیگه که از قضای روزگار خیلی راحتتر از اون ایده های تراوش شده قبلیه و قرار نیست چندان به دانش و تجربش اضافه کنه.... خوب میبینید که خاله این کودک حق داره بعد از قهقهه خنده اولیه، بر سر خودش بکوبه و با یاد آوری روزهای پرنشاط و باانگیزه سالهای ابتدایی بیست سالگیش آهی از نهادش بربیاد!

تا این لحظه شما افتخار اینو داشتید که با عسل جان ما آشنا شوید. اندر احوالات این دختر نابغه  این نکته رو هم اضافه کنم که جذابیت، لطافت و زنانگی نامبرده در سن 4 سالگی هوش و حواس پسرها رو تا اونجا برده که از هم اکنون پشت در منزلشان برای تشریف فرمایی به محضر ایشون جهت خواستگاری صف بسته اند! دیشب بر سر سفره شام و در میان سکوتی دهشت انگیز و کشنده! که تنها صدای قاشق و چنگالها به گوش میرسید، این عسل جان ما نطقشان دوباره باز شد و افاضاتی فرمودند که باعث شد صورت پدرشان تا بناگوش سرخ و سرشان سوت بکشد.

دخترک قصه ما خطاب به مادرشان گفتند: "مامان راستی بهت گفتم آرمین امروز چی به من گفت؟ گفت تو خیلی خوشکلی، دوست دارم زودتر باهات عروسی کنم."

این دو جمله مقدمه آتشی شد که خاموش کردنش با مجهرترین دستگاههای اطفای حریق در ایران و جهان ممکن نبود. پدر بینوا تا آستانه خفه شدن پیش رفت (آخه پدر جان یه خواستگاری ساده که اینهمه جوش آوردن نداره!) و بعد با عصبانیت رو به کودک 4 ساله گفت: " آرمین غلط کرده! تو چی بهش گفتی؟" و در این بین مادر کودک با عصبانیت خطاب به شویش گفت: "این چه طرز صحبت با بچست، مگه بچم برگشته به اون گفته؟ اصلاً بچه از کجا بدونه این حرفا بده! یه ذره روانشناسی کودک بخونی بد نیست!"

- "من هزار بار گفتم این پسره مشکل داره، بچه ازش حرفای بد یاد میگیره."

- "خوب چیکارش کنم، تو کلاس نقاشیشه، میخوای به مربیش بگم راش نده ؟"

و در چنین شرایط بغرنجی، دو خاله کودک و مادربزرگ و پدربزرگش که قادر به کنترل خنده های دزدکی خود نبودند، سعی کردند میانه زن و شوهر را بگیرند. در این میان، خاله بزرگ کودک که دیگر شامش را تمام کرده بود، طی عملیاتی شهادت طلبانه، کودک بینوا را از چنگال پدر و مادر خشمگینش نجات داده، به اتاق خودش برد و روی زانوانش نشاند و صمن بوسه باران کردن او، خواستار شنیدن ادامه این ماجرای مهیج از زبان کودک شد:

- خوب خاله جون، بالاخره تو چی گفتی؟ قبول کردی؟

- چه میدونم خاله، آرمینو تو دیدی اصلا؟ انقدر بچه خوبیه. همیشه اسباب بازیهاشو میده به من. (همراه با نازک کردن پشت چشم!)

- الهی قربونت برم، این برای شروع یک زندگی مشترک کافی نیست. شما باید تو همه مسائل با هم به تفاهم برسید و اساساً دادن اسباب بازی به شما شاید شرط لازم برای ازدواج باشه، اما شرط کافی نیست.

و این مکالمه با نگاههای حیران و عاقل اندر سفیه کودک 4 ساله به خاله جانش و بوسه باران او توسط خاله مهربان به پایان رسید!

 نه! ببخشید! به پایان نرسید! چون تنها چند دقیقه بعد که خاله درمانده کودک آنرا به تفکر گذرانده بود، با لحنی کاملاً جدی رو به دخترک گفت: "قربونت برم این پسرها هیچکدومشون خوب نیستند. بهشون دل نبندی یوقت. بزرگ شی خودت میفهمی....".

و اما بشنوید از نتیجه غم انگیز این خواستگاری و عشق یک طرفه پسرک به خواهرزاده ما که همانا محرومیت پسرک خردسال از بازی و صحبت با معشوقه اش تا پایان عمر و تبعید او به جزیره دورافتاده ای در گینه نو توسط پدر غیرتی دخترک بود. تاکنون از سرنوشت نامبرده اطلاعی در دست نیست!

ببخشید با گفتن این ماجرا دوباره ناراحتتون کردم دوستان!!! 

شوخی گذشته، واقعاً این بچه های امروزی چه دنیایی دارند.... نمیدونم این حرفها رو از کجا یاد میگیرند، اما احتمالاً برنامه های ماهواره که خانواده ها براحتی اجازه میدند بچه هاشون همراه با خودشون ببیننند و یک لحظه به اثراتی که میتونه تو این سن و سال روی اونها بذاره فکر نمیکنند، از مقصرهای اصلیه.

مثلاً همین خواهرزاده بانمک خودم تقریبا تمام سوره های جزء سی قرآن رو از حفظه (و البته در کنارش تمام آهنگ های اینور آبی و اونور آبی رو!)، اما با همین هوش و نبوغ خارق العادش میاد و برای من داستان سریال"خرم سلطان" رو مو به مو (بخونید با تمام جزئیات!) تعریف میکنه و من بارها به مامانش تذکر دادم حیف این بچه نیست که بخواد هوش و استعدادش رو پای حفظ کردن صحنه ها و ماجراهای چنین برنامه های نامناسبی هدر بده! ولی کو گوش شنوا!

کاش خانواده های امروزی توجه داشتند که خمیرمایه شخصیت و خلق و خوی همه انسانها در دوران کودکی شکل میگیره و نباید براحتی اجازه بدند چنین برنامه هایی که مناسب سن و فرهنگ کودکان ایرانی نیستند، ذهن و شخصیت خط نخورده این موجوات پاک و دوست داشتنی رو تحت تاثیر مخرب خودش قرار بده.

 

[ ۱۳٩٢/٦/۱۸ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب