باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه
"دلم گرفته است. به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوسته تاریک شب می کشم. چراغ های رابطه تاریکند!"

در مواجهه با بحرانهای زندگی دو راه حل وجود داره. یکی اینکه تمام روز خودتو تو خونه محبوس کنی و زانوی غم بغل بگیری و اشک بریزی و گله زمین و زمان رو پیش خدا ببری و دنبال هزار تا مقصر احتمالی بگردی و هزار تا گزینه رو برای بهتر کردن اوضاع بررسی کنی و آخر سر به این نتیجه برسی که هیچکدوم از گزینه ها راه حل نهایی نیست،‌ چون کاری که نباید میشده شده و برای هر اقدامی تقریباَ دیره.

و اما راه حل دوم اینه که به جای سرزنش کردن خودت یا دیگری، به این فکر کنی که این اتفاقیه که افتاده و دیگه نمیشه به عقب برگشت. به خودت زمان بدی و اجازه بدی گذشت زمان روحیه از دست رفتتو بهبود ببخشه. در آرامش بشینی و ببینی کجای کارو اشتباه کردی و چه درسی میتونی از اشتباهت بگیری. بپذیری که انسان ذاتاَ نمیتونه مبرا از خطا باشه و بهترین کار اینه که بعد از آسیب شناسی اولیه از خطاها و تقصیرها، تمام سعیتو کنی که به زندگی عادی برگردی و گذشته تلخ رو فراموش کنی، هر چقدر هم که سخت باشه.

من راه اول رو انتخاب کردم و یک هفته تمام خودم رو زندانی کردم و اشک ریختم و قرصهای خواب آور خوردم و آرزوی مرگ کردم. بارها و بارها اشتباهات خودم و اونو تو ذهنم مرور کردم و هر بار هم کفه ترازوی تقصیرها به نفع یکی سنگینتر شد... در نهایت خسته از اینهمه اشک و آه و مقصریابی، دیشب بعد از دیدار با یه دوست عزیز به این نتیجه رسیدم که به اندازه کافی تو این چند روز خودمو تنبیه کردم و خدا هم دیگه راضی نیست بیش از این خودم رو مجازات کنم... فکر کردم غصه خوردنهای من و گسستن از زندگی دردی رو دوا نمیکنه و فقط منو تبدیل به یه دختر منزوی، بی انگیزه و بیروح میکنه. حتی به این فکر کردم که کار خدا نمیتونه بی حکمت باشه و حتی اگر اشتباهات من در به هم خوردن رابطه ای که بیش از حد محکم میدونستمش، سهم اصلی رو داشته باشه، باز هم شاید این خطاها، اسبابی بوده باشه که حکمت و مصلحت خداوند در زندگیم جاری بشه. البته با این حرف نمیخوام کارهای نادرست خودمو توجیه کنم. قطعاً از اشتباهاتم درس میگیرم و ازشون پرهیز میکنم، در عین حال خودم رو به خدا میسپارم و ازش میخوام بهترین تصمیم رو برای من بگیره و اجازه بده از این بحران سخت به سلامت عبور کنم. گاهی باید بپذیریم همیشه اونچه و اونکه دوست داریم برای ما بهترین نیست...

در به هم خوردن یک رابطه هرگز نمیشه گفت تنها یکی از طرفین مقصرند، هر دو کم یا زیاد سهمی در این موضوع ایفا میکنند. من هر چقدر هم که کوتاهی کرده باشم، شایسته بدبینی اون نبودم و دست کم انتظار داشتم توضیحات من شنیده بشه؛ هر چند الان بررسی جوانب این موضوع تمام شده، فایده ای جز سوهان کشیدن به روح خسته و ناتوان من و نمک زدن به زخمی که هنوز تازست، نداره. من میدونم مادامیکه از این تجربه تلخ عبور نکنم و به زندگی عادیم برنگردم، نمیتونم انتظار اتفاقات خوبو از خدا داشته باشم. باید قوی باشم و به لطف و مصلحت خدا امیدوار. با خوردن قرص و یک گوشه نشتین و اشک ریختن جز اینکه خودمو داغون کنم، هیچی درست نمیشه. باید سعی کنم از شکستی که تجربه کردم، با همه تبعات منفی که برای من داشته، پلی بسازم بسوی یک آینده بهتر. میدونم فراموش کردن اون آدم که اعتراف میکنم نمیتونم علاقه خوم رو بهش انکار کنم، کار ساده ای نیست و هنوز هم نمیتونم انتظار داشته باشم که یکباره شادی گذشته رو بدست بیارم، اما با توکل به خدا تمامو تلاشمو به کار میبندم تا به زندگی عادی برگردم و نذارم روح و جسمم به خاطر یک شکست، هر چقدر هم تلخ و گزنده، نابود بشه.

از تمام دوستان خوبی هم که تو این مدت با نظرات خصوصی و عمومیشون با روح اندوهگین من همراهی کردند و تسلای خاطر من شدند، سپاسگزاری میکنم و از همشون میخوام برای آرامش قلبم دعا کنند چون معتقدم دعای دیگران در حق آدم بهتر مستجاب میشه. از اینکه جایی دارم تا از دردها و ناراحتیهام بنویسم و کمی، فقط کمی، آروم بشم، خدا رو شکر میکنم. این روزها قدر دوستانم رو بیشتر از هر وقت دیگه ای میدونم و دلم میخواد تمام وقتمو با اونها بگذرونم.

با اینکه دوست ندارم دیگه اشاره ای به این ماجرا و تبعات منفی که در زندگیم به همراه داشته حرفی بزنم، اما شاید وقتی آروم تر شدم، بیام و برای شما از درسهایی که با به هم خوردن رابطه ای که هیچوقت فکر نمیکردم اینطور به پایان برسه، صحبت کنم، به این امید که تجربه من بتونه چراغ راه افرادی بشه که دارند خواسته یا ناخواسته مرتکب اشتباهاتی از قبیل اونهایی که من مرتکب شدم، میشند.

دوست عزیزی در نظرات پست "شاید مردم حواسم نیست"، جملاتی برای من گذاشت که بطور عجیبی آرومم کرد. دوست دارم اونو با شما هم به اشتراک بذارم. 

خدایا! چگونه تو را بخوانم درحالی که من، من هستم با این همه گناه ومعصیت و چگونه از رحمت تو ناامید شوم درحالی که تو، تو هستی با آن همه لطف ورحمت. خدایا تو آنچنانی که من میخواهم. دوستانم را نیز چنان کن که تو میخواهی.


[ ۱۳٩٢/٦/٩ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب