باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

دیروز یک آغاز بود، آغازی بر یک پایان، پایان برهه ای تلخ از تاریخ ایران که با همه فراز و فرودهایش آنچه بر دل مردمان گذارد، زخمی چرکین از بغض ها و کینه های فروخورده هزاران ساله بود. تاریخ به قضاوت خواهد نشست آنچه را که بر تو گذشت سرزمین اهورایی من.

فردا اما روز دیگری است. روز من، روز تو، روز ما.... شاید خورشید از شرق تو دمیدن گیرد، شاید رشته های پاره شده زندگی ما با دستان تو وصله شود، شاید دیواره های فروریخته امید با نام تو برافراشته گردد، شاید طلسم سخت آزادی به دستان تو گشوده شود و درخت غریب و مهجور آزادگی با آبیاری بازوان معجزه گر تو شکوفایی از سر گیرد.... شاید، شاید، شاید....

امروز ناجی می نامیمت، فردا؟ چشم امیدمان برای رهایی بسوی توست... ناامیدمان مکن.

سوگند به شب چون پرده افکند، سوگند به روز چون جلوه‏گرى آغازد....

[ ۱۳٩٢/٥/۱۳ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب