باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

جمله ای از امام علی (ع) خوندم که میگفت "کسی که مصیبتهای کوچک را بزرگ انگارد، به مصیبتهای بزرگ دچار می گردد".

یببشتر ما آدمها مسائل پیش پا افتاده رو بیش از حد بزرگ میکنیم و بیشتر از اونچه که ارزش دارند، بهشون بها میدیم و واسه همین وقتی به مصیبتهای بزرگتر دچار میشیم،  حسابی خودمونو میبازیم. منم بذارید جزء همون دسته آدمها. البته بعد اتفاقاتی که این اواخر واسم افتاده، دارم سعی میکنم به هرچیزی قدر خودش بها بدم. به علاوه تجربه بهم ثابت کرده ‌در بدترین موقعیت ها و شرایط هم میشه باز انتظار بدتر از اون شرایطو داشته باشیم.

+++ چند روز پیش یکی از دوستان دو تا کتاب جیبی  از نویسنده ای بنام "کورت هورتن بوهرت" بهم داد. در بخشی از کتاب اومده بود:

"هر بحران تقریباً یک فرصت ایجاد میکند، فرصتی که از آن بیاموزیم و به رشدمان ادامه دهیم. برعکس کسی که به بحران به عنوان بدبختی نگاه میکند و فقط از تقدیر و سرنوشت خود مینالد، محکوم به تسلیم شدن به آن بحران است. پدربزرگم همیشه میگوید که برای تمام تجربیات اعم از تجربیات منفی و ناخوشایند سپاسگزار است، چون از آن ها چیزها آموخته و او را در زندگی اش به جلو برده اند."

با این نگاه، شاید نباید از هیچ اتفاق ناخوشایندی در زندگی، کوهی از غم برای خودمون بسازیم، چرا که خدای مهربون میخواد با این ناگواریها ما رو امتحان کنه. شاید حرفام شعاری به نظر برسه، دست کم درمورد خودم باید بگم اون زمان که خبر فوت دو تن از عزیزانم رو شنیدم و سالها قبلترش خبر از دست رفتن خواهری که فقط یکسال از من کوچیکتر بود، به تنها چیزی که نمیتونستم فکر کنم همین جملات بالا بود و اگر کسی هم حرفهایی از این قبیل بهم میزد، احساس خفگی میکردم. با اینحال یه ضرب المثل تو انگلیسی هست که میگه ( Do as I say, Not as I do ) (به حرف من توجه کنید نه به عمل من) چشمک. به علاوه اعتقاد راسخ دارم طبق نص صریح قرآن بعد از هر سختی آسانی است (ان مع العسر یسرا) و اینکه خداوند بیشتر از توان ما به ما تکلیف نمیکنه.... (و لا نکلف نفساً الا وسعها).  

+++ دیشب تا صبح کابوس میدیدم، کابوس همیشگی.. نیمه شب تو خیابونهای خلوت و کاملاً تاریک (بدون حتی یه چراغ روشن) با تمام وجود میدویدم و دنبال کسی بودم که منو تا خونمون برسونه، اما هیچ کس و هیچ چیز تو اون خیابونهای بزرگ تاریک نبود. با چشمهای وحشترده و با قدمهای بلند به امید رسیدن به خونه میدویدم و از ترس توان نفس کشیدن هم نداشتم، ناگهان به مرد لاغراندامی رسیدم که سرش و بخشی از صورتش رو با دستمالی پوشونده بود. بک لحظه به امید اینکه شاید تو اون تاریکی مطلق بتونه کمکم کنه، کنارش ایستادم و در حالیکه با تردید بهش نگاه میکردم، ازش پرسیدم: "کمکم میکنی به خونه برسم؟" یکباره روشو برگردوند و وقتی دید تو خلوت شب بی کس و تنهام، سعی کرد منو نگهداره و ..... فرقش با بقیه کابوسهای مشابه این بود که این مرد قبل از اینکه دنبالم بیاد، سمت درب خونه ای میره تا مرد دیگه ای رو هم صدا کنه و .... من دیوانه وار فرار میکنم، با سرعتی که مطمئنم هرگز در واقعیت نمیتونم اونطور بدوم. نفس نفس زنون دنبال ماشینی میگردم که منو تا خونه برسونه، اما هیچ چیز و هیچکس در خیابون نیست و پشت سرم هم همون مردای کثیف..... همینطور میدوم تا به دوتا خانم میرسم و التماس میکنم از دست اونا نجاتم بدند. بدون اینکه واکنشی نشون بدند یا حرفی بزنند، همینطور نگاهم میکنند. بعد چندثانیه طولانی، یکی از اونها با دست به دیگری اشاره میکنه و ازم میپرسه: "این خانمو میشناسی؟"، با حرکت سر جواب منفی میدم. ادامه میده: " میدونستی این خانم یه کتاب نوشته به اسم "مشتری مرگ"؟ ، شاید مشتری بعدی تو باشی!" . وحشتزده از خواب میپرم و تا دقایقی از ترس نمیتونم تکون بخورم.

شاید بد نباشه کتاب "تعبیر خواب" فروید و نظریه های "یونگ" در ارتباط با خواب و رویا رو با دیدی دقیقتر و موشکافانه تر بخونم. فروید اعتقاد داره ترسهای فروخفته، آرزوها و احساساتی که از اونا اطلاع نداریم، اما در ضمیر ناخودآگاه ما همیشه وجود دارند، در رویاها تجلی و تبلور پیدا میکنند.

دوست نداشتم از این کابوس وحشتناک حرف یزنم، اما به شدت ذهنمو درگیر خودش کرده بود... به خصوص حرف اون زن مدام تو گوشم طنین انداز بود. لحظه ای با خودم فکر کردم براستی من چقدر آمادگی اینو که "مشتری بعدی مرگ" باشم، دارم؟

چرا از مرگ می ترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است...

مگر دنبال آرامش نمیگردید؟

چرا از مرگ میترسید؟

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟

بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست...
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو
،زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید!
فریدون مشیری
 

آقای مشیری، شعرتون رو دوست دارم، اما باز هم از مرگ میترسم.... 

 

[ ۱۳٩٢/٥/۱٢ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب