باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

گاهی گنجینه ای تو خونت داری و یادت میره اونجاست و منتظره بری و برش داری و دستی به سر و روش بکشی و با بوسه ای گرد غربت از روش بتکونی و دل شکستشو بدست بیاری. فکر کنم همه ما چند نمونه از این گنجینه های فراموش شده داشته باشیم.

چند سال پیش تو یکی از برنامه های خبری که به عنوان خبرنگار رفته بودم، بعد مراسم یه کتاب نفیس نهج البلاغه بهم هدیه دادند. معمولاً اینطوره که خبرنگارها رو دست خالی از یه مراسم برنمیگردونند، حالا شاید یه پاکت حاوی پول، کتابهای نفیس، بن کتاب ، تابلو و ... از شما چه پنهون گرفتن این کتاب باارزش نتونست منو به اندازه گرفتن وجه نقد رایج ممکت اونهم تو دوره ای که شدیداً به پول احتیاج داشتم خوشحال کنه... کلاً هیچوقت به جز یه دوره کوتاه تو بچگیهام اهل کتابهای مذهبی نبودم. کتابهای ادبی رو ترجیح میدادم... گذاشتمش تو قفسه کتاب بین بقیه کتابهای نخونده و خاک خورده که همینکه هزاران تومن بالاشون پول میدادم واسم کافی بود و بعد کتاب بیچاره میرفت بین بقیه کتابهای بینوا که سالی به دوازده ماه سراغی ازشون نمیگرفتی، اما همینکه میدیدی تو قفست نشستند، به خودت میبالیدی! از همون نوع احساس غرور کاذب از اینکه روز بروز کتابخونت داره بزرگتر میشه (و مغزت کوچیکتر!).

از اون موقع شاید 6 سال میگذره...هیچوقت فکر نکرده بودم برم و یه ورق از کتابو بخونم تا دیشب که تو رختخواب بودم و خوابم نمیبرد و به همه چیز از دوران بچگیمو و همکارای اداره و دغدغه های شخصیو و ... ترک دیوار و مگس روی سقف اتاق! فکر میکردم، یک لحظه به خودم گفتم مرضیه تو واقعاً چطور تونستی انقدر بیرحم باشی که کتاب به این مهمی رو سالها بذاری خاک بخوره و حتی یکبار هم ورقش نزنی؟! اونوقت گلایه و شکایتت از خدا هم گوش فلکو کر کرده که چرا کمکم نمیکنی و منو تنها گذاشتی و بهم نمیگی راه درست کدومه! به خودم گفتم دختر جون! تا خودت یه قدم تو زندگی برنداری، خدا واست قدمی برنمیداره، تا همین حالاش هم زیادی تحویلت گرفته! اگه من جای اون بودم، با اینهمه اشتباهی که تو زندگیت کردی و اینهمه ناشکری و .. وقتی صداش میکردی، با پشت دست میزدم تو صورتت و میگفتم پاشو بساطتو یه جا دیگه پهن کن ابله! فکر کردی من کیم؟! خلاصه که هی فکر کردم و خودمو ترور شخصیتی کردم و ... اینطور شد که در فاصله بین خوردن سحری و اذان صبح یکباره بلند شدم و رفتم و کتابو به زحمت از قفسه کتابا درآوردم و شروع کردم به ورق زدنش. یکباره احساس کردم دنیای تازه ای از معانی به روم گشوده شده، و مدام به خودم نهیب میزدم که تو این کتاب به این خوبی تو خونت داشتی و تازه بعد 6 سال رفتی سراغش! البته یه جاهایی هم بود که فکر میکردم مثلاً چرا امام علی این حرفو زده (فکر کردم مثلاً چرا گفته از زنان دوری کنید، یا با زنان مشورت نکنید،)...یک آن آرزو کردم کاش امام علی روبروم نشسته بود، بی پیرایه مثل همیشه... با تمام سادگی و نگاه پرمهر و متواضعش و بی دغدغه ازش میپرسیدم دلیل گفتن این حرفت چی بوده قربونت برم...؟ البته من کی باشم که بخوام این فرشته زمینی و آسمونی رو به چالش بکشم و به اصطلاح رو حرفش حرف بزنم، فقط دوست داشتم بی اینکه متهم به کفر بشم از خودش سوال کنم و دلایلشو بشنوم و قانع بشم... با شخصیت والا و روح متواضعی که داشته، یقین دارم با لبخند می نشست و به تک تک سوالاتم گوش میداد و منم آخرش سر تسلیم فرو می آوردم و از نادانی خودم شرم میکردم و دست و پاشو میبوسیدم...

راستش گاهی یه سری سوالاتی هم از خدا دارم، موقعهاییکه قرآن میخونم (متاسفانه فقط ماه رمضونا!) و در حکمت بعضی آیاتش میمونم که صد البته از عقل ناقص و فهم نادرست خودمه و نه نعوذ بالله از نقص در کلام حکیمانه خدا که او یقیناً از هر نقص و خللی مبراست، با تمام این احوال دلم میخواد رو در رو با خدا بشینم و برام توضیح بده تمام چیزهایی رو که نمیدونم یا درموردشون تردید دارم (خود خودش و نه اونهاییکه که ادعا میکنند به عمق احکام و اصول دینی پی بردند و کم مونده ادعای خدا و پیغمبری کنند). برام بگه منظور و هدفش از بیان بعضی مطالب (بخصوص در حوزه زنان و مردان) چی بوده و بعد من صد البته قانع بشم... گاهی بدم نمیومد "خدا با من مینشست و چای میخورد" و از هر دری حرف میزدیم و من عقده گشایی میکردم.

از حق نگذریم تو اون چند دقیقه ای که سخنان حضرت علی رو به خصوص در حوزه های فردی و ارتباط با خدا میخوندم، به خودم لعنت فرستادم که چطور باید بذاری یه کتاب به این ارزشمندی سالها مظلومانه در قفسه کتابت انتظار دستای تو رو بکشه که برش داری و ورقش بزنی و یک کلمه، فقط یک کلمه از اونو تو زندگیت اجرا کنی، باشد که رستگار شوی....! خدا کنه اینبار این کتاب عزیزو نفرستم بین اونهمه کتاب منحرف!!! انگلیسی ... حقش بیشتر از اینهاست!

کتابهای نخونده زیاد دیگه ای هم هستند که حقیقتاً در حقشون کم لطفی شده و احتمالاَ آرزو میکنند صاحب باکفایت تری داشتند! بیشترشون هم انگلیسیند. نمیدونم شاید هم بدمشون به چهارتا آدم حسابی که اینطوری دست نخورده نمونند...

یاد یه شعر در همین ارتباط افتادم که  اولین بار تو  18 سالگی خوندمش و خیلی دوستش دارم. منو یاد قفسه کتابهای خودم میندازه. خوندنش خالی از لطف نیست:

 نشسته‌اند هزاران کتاب در قفسه

زبون و ساکت و پر اضطراب در قفسه

یکی بزرگ‌تر از دیگران؛ قدیمی‌تر

ملقب‌اند به عالیجناب در قفسه

مراقبش دو سه گردن کلفت دور و برش

که تا تکان نخورد آب از آب در قفسه

خزانه‌دار عددهای دولتش شده‌اند

کتاب‌های درشت حساب در قفسه

کتاب‌های مقدس، کتاب‌های ملول

خزیده‌اند به کنج ثواب در قفسه

کتاب‌های اصول و فروع بیداری

نشسته‌اند همه گیج خواب در قفسه

نشسته‌اند دو زانو کتاب‌های دعا

هزار وعده‌ی نامستجاب در قفسه

کتاب فلسفه با ژست عاقلانه‌ی پوچ

نشسته محکم و حاضر جواب در قفسه

کتاب شعر دهن بسته است و توی دلش

نخوانده مانده غزل‌های ناب در قفسه

کتابخانه‌ی تاریک و پرده‌های عبوس

هوای مرده‌ی بی‌آفتاب در قفسه

کبوتر دل دفترچه‌های خاطره، خون

شکسته بال و غریب و خراب در قفسه

کپک‌زده رد دندان به نان خشک خیال

کپک دمیده به بطری آب در قفسه

 غروب، سکته و سیگار روشن شاعر

و رقص شعله و دود کباب در قفسه...

 

[ ۱۳٩٢/٥/٩ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب