باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

یه وقتا پیش میاد که  کارهایی که به نظر خود آدم انقدرها سخت و مهم نیست، برای دیگران میتونه خیلی با ارزش باشه. سمنان که بودم، بعد مراسم ننجون به دو تا خانم مسن که به سختی راه میرفتند و تازه روزه هم بودند، برای رفتن به آرامستان سمنان  کمک کردم، به این شکل که براشون ماشین گرفتم و مطمئن شدم راحت به اونجا میرسند، آرامستان به مسجد محل برگزاری مراسم ننجون نزدیک بود اما برای این دوتا خانم کهنسال رفتن همین مقدار راه تو گرمای 45 درجه واقعاً دشوار بود و کسی هم نبود که اونها رو ببره... مسیر هم طوری نبود که بتونند ماشین بگیرند. خلاصه از چند نفری که همون مسیرو با ماشین شخصی میرفتند و البته خودم هم نمیشناختمشون، خواهش کردم این دو نفرو هم یک طور جا بدند و تا مزار ببرند. خودم هم برگشتم داخل مسجد تا به بقیه در آماده کردن سفره افطار کمک کنم. وقتی مهمونها برای صرف افطار به مسجد برگشتند، اون دو تا خانم رو به من کردند و گفتند در تمام طول مسیر رفت و برگشت چهره تو در ذهنمون بود و برای تو و خوشبختیت از ته دل دعا میکردیم، به قدری دعاهای خیر روانه من کردند که با خودم فکر کردم مگه من واقعا چکار کردم که شایستگی اینهمه لطف و مرحمت این دو خانم پیرو داشته باشم؟.... بعد چند دقیقه وقتی مامان به طرفم اومد تا باهام راجب موضوعی صحبت کنه، اون دو تا خانم که با کنجکاوی نگاه میکردند، تازه متوجه شدند که من نوه دختری ننجون عشرت هستم و رو به مامان که رابطه خیلی نزدیکی هم باهاش دارند، گفتند بیخود نبود که ما ناخواسته انقدر از ته دل برای این دختر دعا کردیم و به دلمون نشست... پس این دختر تو و نوه "عشرته".... مامان گفت  یکی از اون خانمهای مسن خواهر زنعموش میشه... و اگه منو نشناخته به خاطر تغییر چهرم بعد عمل جراحیم بوده... خوب که فکر کردم یادم افتاد که تو بچگیها و نوجونیهام چند بار این خانمو دیده بودم... وقتی میرفتیم باغ زنعموی مامان و با ریحانه کلی بازی میکردیم، اینم بود... خلاصه که تا آخر مراسم مدام از من قدردانی و برام آرزوی خوشبختی میکردند. واقعاً از اینهمه لطفشون برای کاری که به نظر خودم اصلاً مهم نبود، شرمنده شدم.

یه لحظه با خودم فکر کردم چطور با یه سری کارهای کوچیکی که آدم میکنه، مثل دستگیری از افراد سالمند یا کمک ناچیز به انسانهای تهیدست که اتفاقا چندتاشون در مراسم ننجون بودند، انرژی های مثبت به طرف آدم سرازیر میشه و یه حس آرامش بخش تمام وجود آدمو میگیره، حسی که حتی گرفتن یه هدیه گرونقیمت نمیتونه تو آدم به وجود بیاره... درست همین حسو وقتی به یه فقیر توی خیابون کمک میکنم یا پیرزن و پیرمردی رو از خیابون رد میکنم هم دارم. تاثیر دعاهای اون خانمهای مسن هنوز با منه و هنوز هم درخشش چشماشون و نگاه با محبتشون که بارها و بارها از من تشکر میکردند، یادم نمیره...   یاد یکی از جملات مادر ترزا افتادم که میگه: کارهای ما چندان نیز بزرگ نیستند، تنها کاری که از ما ساخته است، این است که کارهای کوچک را با عشقی بزرگ انجام دهیم.

و جمله دیگه ای که میگه: اندازه کردارهای ما مهم نیست، بلکه میزان عشق و دقتی که در آن وجود دارد مهم است. و من با تمام دلسوزی به اون زنان سالمند کمک کردم و نتیجش هم انبوهی از دعاهای خیر بود که به سمتم سرازیر شد که برای من از کوهی از پول و ثروت هم بیشتر ارزش داشت.

 

[ ۱۳٩٢/٥/٦ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب