باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

مراسم مادربزرگم خیلی خوب و آبرومندانه برگزار شد. همه چیز به بهترین شکل ممکن پیش رفت. من اعتقاد دارم این به خاطر صفای باطن و پاکی روح ننجونه که همه چیز حتی بهتر از تصورمون برگزار میشه. دوشنبه هم مراسم چهلم عمست. مزار ننجون خیلی قشنگ شده. یه سنگ قبر مشکی باشکوه. سنگ قبر عمه هم خیلی زیباست. دیروز پسرعمه و بابا تو اوج گرما داشتن سنگ قبرش رو مرتب و تمیز نصب می کردند. تصویر عمه هم روی سنگ قبر حک شده و محتوای شعر روی سنگ هم کاملاً گویای شخصیت صبور و زجرکشیده عمه بود. دلم سوخت که بین اینهمه پسری که داره فقط باید محمود تمام کارها و خرجها رو بکنه. عمه بعد مرگش هم مظلومه. انشالله اون دنیا دیگه اینهمه زجر نکشه و جایگاه خوبی داشته باشه. 

+ اتفاقات زیادی از یک هفته قبل در محل کارم افتاده. تغییر یا بهتر بگم عزل مدیر اصلی و بعد تهدید به انحلال اداره و ... اتفاقات زیاد دیگه اونهم در روزهای پایانی د.و.ل.ت. من و همکارام که آخرش نفهمیدم بالاخره قراره استخدام شیم یا اخراج؟؟!!! زیاد نگران نیستم چون توکلم به خداست و میدونم هرچی صلاحم باشه، همون برام پیش میاد.

+ عصر سه شنبه پیش یه سر رفتم شیرخوارگاه آمنه اما اجازه ورود ندادند و گفتند باید قبل از ساعت دو بیام. شنیدم دختران بالای سی سال با دارا بودن یه سری شرایط خاص میتونند حضانت یه بچه رو بگیرند. میخواستم راجب این موضوع با مسئولان اونجا صحبت کنم و شرایط رو با جزئیات بیشتری بپرسم که نشد. من عاشق بچه ام، بخصوص دختر بچه...یه بچه مال خود خودم، از گوشت و خون خودم، اما اگه به هر دلیل نتونم بچه خودمو بغل کنم یا حتی با وجود داشتن بچه خودم، بازم بدم نمیاد یه دختر ناز کوچولو رو برای خودم داشته باشم، یه بچه یتیم که مثل یه مادر واقعی بهش محبت و رسیدگی کنم. البته هنوز سی سالم نشده و تصمیمم هم قطعی نیست، چون هنوز مطمئن نیستم بتونم از عهده مسئولیت به این بزرگی بر بیام اما گرفتن اطلاعات از قبل بد نیست. شاید هم شرایط گرفتن بچه انقدر سخت باشه که نتونم اینکارو انجام بدم، اما دوست دارم دنبالش باشم.

 این شعرو تقدیم میکنم به عزیزانی که از دستشون دادم و جای خالیشون تا ابد در گوشه ای از قلبم میمونه... برای تو ننجون، ریحانه و عمه عزیزم:

 

بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را تکرار میکند؟
بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را خاموش میکنم؟
این سینه سوز درد نهان را بعد از تو من چگونه فراموش میکنم؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو؟ این مباد که بعد از تو نیستم!
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست
بعد از من آسمان آبی است، آبی مثل همیشه....

 

 

[ ۱۳٩٢/٥/٥ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب