باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

گاهی فکر میکنم برای شروع دیگه دیر شده. یعنی هر روز یه تصمیم تازه می گیرم و بعد چند روز فقط شرمندگی اینکه نتونستم عملیش کنم واسم میمونه. مثلاَ همش تصمیم می گیرم کمتر حرف یزنم یا حد اقل حرف بیخود نزنم! اما فقط میتونم واسه نیم ساعت عملیش کنم و باز همون آش و همون کاسه. یا مثلا تصمیم میگیرم موقع عصبانیت اولین چیزهایی که به مغز نداشتم!! میرسه رو به زبون نیارم اما  موفق نمیشم... همین میشه که حتی با اینکه حق با منه اما به خاطر چیزهای گهگاه بیربطی که از دهانم بیرون میاد یه جورایی آخرش خودمم که طلبکار میشم و بدتر از اون حس گناه و پشیمونی هم بهم دست میده. مثلا دیروز با یه راننده سر موضوعی بحثم شد و خیلی تند حرف زدم و بعد خودم متحیر شدم! یادیروز با هم اتاقیم سر یه موضوعی جر و بحث شدیدی کردیم... هر دومون از بد و بیراه گفتن به هم کم نذاشتیم... از نظر من حق با من بود...اون مدام با حرفاش آزارم میده و حرص منو درمیاره. اینهمه حسادتی که تو این دختر وجود داره منو حیرون میکنه!  از وقتی هم اتاق شدیم با اینکه دل خوشی ازش نداشتم اما تمام سعیمو کردم باهاش درگیر نشم و حرفاشو نادیده بگیرم اما دیروز دیگه تحملمو از دست دادم و بهش هشدار دادم دست از این رفتارهاش برداره و بعد بهش گفتم نمیتونم دیگه با اون تو یه اتاق باشم و هردومون بریم به مدیرمون بگیم میخوایم جامون عوض بشه اما اون قبول نکرد و گفت من مشکلی ندارم و اینکارو نمیکنم. حالا خوبه قبل هم اتاق شدنمون هردومون مراتب ناخرسندی! خودمون از این تصمیم رو به اطلاع مدیران رسونده بودیم و کارساز واقع نشد! من بهش گفتم یه دست صدا نداره بیا دوتایی بریم که قبول نکرد...خلاصه که هر چی خواستیم به هم گفتیم و صدامون چندبار بالا رفت. تو تمام مدت 9 سال کارم تا این اندازه با یه نفر درگیری لفظی پیدا نکده بودم بعدش اصلا پشیمون نبودم از چیزهایی که بهش گفتم چون فکر میکنم حقش بود و الان هم هنوز همین عقیده رو دارم، هر چند فکر میکنم یه جاهایی زیاده روی کردم و شاید میشد یه چیزهایی رو نگم و اونم متقابلاَ همینطور. یا شاید اصلا میشد این بحث کذایی پیش نیاد. به هر حال چیزی که عایدم شد این بود که موقع عصبانیت ولو اینکه حق با من باشه اما حرفایی میزنم که در شان من و شخصیت و تحصیلاتم نیست.... بعدمشخودمو توجیه میکنم که طرف حقش بود. درمورد این هم اتاقی هنوزم میگم برخورد باهاش و بعضی حرفا لازم بود، اما به نظرم گاهی الفاظ تندی استفاده کردم، اگرچه از حق نگذریم اونم اصلاَ کم نیاورد. حالا که دیگه گذشته اما بهم ثابت شد هر کار کنم نمیتوتن این خشم و غضبی رو که در یک آن در من اوج میگیره و تا وقتی فروبنشینه همه چیو با خودش داغون و ویرون میکنه کنترل کنم.

_ خیلی سعی میکنم تمرین صبر و سکوت کنم اما نمیتونم. خوب بعضیها میتونند بعضی ها هم مثل من نمیتونند... (جمله حکیمانه از خودم!!!) من به اندازه کافی سر این موضوع که فکر میکنم اراده راسخی ندارم و سست عنصرم! خودمو سرزنش میکنم. بیشتر آدمها هم نمیدونن چقدر شکننده و ضعیفم!

+ دیروز که رفتم ارتودنسی دکتر ارتدونسم منو نشناخت! باور نکردنی بود! بعد عمل منو دیده بود اما یک آن وقتی اومد بالا سرم منو نشناخت و وقتی دهانمو بازکردم تازه از روی فرم دندونام منو شناخت و گفت خانم ... شمایی؟ به خدا نشناختم! خیلی جالب بود!

+ فردا عصر مراسم چهلم مادربزرگمه. باور نمیکنم انقدر زود گذشته باشه و البته روزهای سختی بود. رئیسم برای ننجون و ریحانه طواف نیابتی به جا آورد و واقعا واسه این کارش ازش ممنونم. ننجون تو خواب سمانه دختردایی اومده بود و گفته بودم دارم میرم مکه! چقدر روح این انسانهای پاک واقف به همه چیزه. میدونم الان در بهشت خدا در آرامش ابدیه و همین برام کافیه. فقط کاش میتونستم روزهای آخر عمرش کنارش باشم... این حسرت تا ابد تو دلم میمونه.... حس میکنم تو این روزها که دلم پر از غمه رفتن به اونجا میتونه بهم آرامش بده. رفتن سر مزار عشق عزیزم ریحانه و مادربزرگ پاک و مهربونم.

در آن شبی که برای همیشه میرفتی
در آن شب پیوند
طنین خنده من سقف خانه را برداشت
کدام ترس تو را این چنین عجولانه
به دام بسته تسلیم تن فروغلتاند؟
خنده ها نه مقطع که آبشاری بود
و خنده؟ خنده نه قهقاه گریه واری بود!
که چشمهای مرا در زلال اشک نشاند
و من به آن کسی کز انهدام درختان باغ می آمد
سلام میکردم
سلام مضطربم در هوا معلق ماند
و چشمهای مرا در زلال اشک نشاند....

[ ۱۳٩٢/٥/٢ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب