باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

حال و روز درستی ندارم. انگار هیچ امید و انگیزه ای نمونده. انگار دنیا به یکباره روی تلخ خودشو بهم نشون داده. اصلا نمیدونم کجا میرم، برای چی هستم، کجای زندگیمم. حال و روز من قرار نبود این باشه. قرار بود من خوشبخت باشم، زندگی خوبی داشته باشم، دکترامو گرفته باشم و اسم خانم دکترو یدک بکشم....اصلا همه اینها به کنار، قرار بود آرامش خاطر داشته باشم. پس چی شد؟ کی گفته داشتن یه شغل خوب و درآمد مناسب خوشبختی میاره؟ کی گفته داشتن رتبه بالای کنکور ارشد خوشبختی میاره؟ کی گفته عمل جراحی و زیباتر شدن خوشبختی میاره؟ والله هیچکدوم از اینها تا وقتی که آدم نسبت به خودش احساس خوبی نداشته باشه و ذهنش آروم نباشه باعث خوشبختی نمیشه. اگه تمام دنیا و نعمتهاشو هم بهت بدند تا وقتی خودتو مثل من گم کرده باشی و هر روز دلت بخواد دیگه تو این دنیا زندگی نکنی، فایده ای نداره، باز یه غم بزرگ تو دلت و یه بغض سنگین تو سینته که هیچ جوره نمیتونی از دستشون راحت شی. من نمیدونم چی میخوام، اما میدونم چی نمیخوام و اون اینه که دیگه نمیخوام اینطوری به زندگیم ادامه بدم..این زندگی مال من نیست، این اسمش مردگیه نه زندگی...از این زندگی خسته شدم، هیچ انگیزه ای برای ادامه این راه نمونده، بهتره تموم بشه.... نه من میتونم به خودکشی فکر کنم، خیلی زیاد، این روزها شاید هر روز، اما نمیتونم عملیش کنم! چون خیلی ترسو هستم، چون هیچوقت نتونستم تصمیم محکمی بگیرم و عملیش کنم... خدایا چرا احساس میکنم هیچ چیز درست نمیشه؟ خدایا چرا حس میکنم ازم رو گردوندی و دیگه حتی نگاهمم نمیکنی؟ دیروز خیلی بد باهات حرف زدم، تا حالا اینطور با عصبانیت بهت نتاخته بودم، اما تو سکوت کردی، گذاشتی هر چی از دهنم دراومد بهت بگم! نمیدونم باید ازت عذرخواه9ی کنم یا نه..آخه اگه تو منو فراموش نکرده بودی که نمیذاشتی به این نتقطه برسم. اوج ناامیدی، اوج درد، اوج بی انگیزگی... این قرار ما تو مکه بود؟ نه من غلط کنم طلبکار تویی باشم که همیشه لطفتو به من ارزونی داشتی، اما به قران سخته، برای من این طور زندگی، این سردرگمی، این بی هدفی سخته! اینکه نمیدونم برای چی تو این دنیام سخته... اینکه نمیتونم شاد باشم سخته، اینکه حس میکنم به آخر خط رسیدم سخته....تو هیچوقت اینها رو تجربه نکردی خدا، همیشه بزرگ بودی، همیشه بهت توجه میشده، نقطه مشترک ما اینه که من و تو هردو تنهاییم....هچکسی شریک زندگی ما نیست.... کاش منو با مادربزرگم میبردی....

اگه این زندگی باشه، اگه این سهمم از دنیاست، من از مردن هراسم نیست،

یه حسی دارم این روزا، که گاهی با خودم میگم، شاید مردم حواسم نیست..

[ ۱۳٩٢/٤/۱٥ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب