باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

مادربزرگم رفت و من قبل مرگش ندیدمش چون بهم گفته بودن صبر کن ورمهات بخوابه بعد ببینش! لعنت به من! دیگه هیچی اهمیت نداره... دنیا و آدمهاش بعد اون چقدر پوچ و بی معنی به نظر میرسند...

من مرگ نور را باور نمیکنم
و مرگ عشهای قدیمی را
مرگ گل همیشه بهاری که میشکفت در قلبهای ملتهب ما
من با چه شور و شوق
تصویر جاودانه آن عشق پاک را
در خویش داشتم...
اینک منم نشسته به ویرانسرای غم
اینک منم گسسته ز خورشید و نور و عشق
اینجا درون سینه من زخم کهنه ای است....

[ ۱۳٩٢/٤/٢ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب