باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

فردا ساعت 2 ظهر باید در کلاس آموزش بدو خدمت شرکت کنم. دیروز همکارم تماس گرفت و بهم خبر داد. البته واضحه که دوست نداشتم تا شنبه هیچیک از همکارهامو ببینم و کمی از واکنشهای دوستام در محل کار واهمه دارم...امیدوارم بازخوردهای مثبتی بگیرم و اگر هم نظرها متناقض بود باز باید خونسردیمو حفظ کنم. به هرحال هنوز ورم دارم و انشالله بهتر از الان میشم.

امروز هم گذشت. بابا امروز خونه بود، کلی بهم رسید و درنتیجه انواع نوشیدنیها و خوردنیها رو خوردم، آب هویج، آب هندوانه که بابا برام آماده کرد، بستنی، شیر و عسل و بیسکوییت میکس شده، آب دوغ، آب کرفس، و واسه صبحانه کمی سوپ و برای ناهار هم سوپ به همراه عدس پلوی له شده و ماست... کلی هم آب ترنه گرفته که فردا استفاده میکنم. به قولی که دادم پایبند بودم و امروز هم از دندونهام استفاده نکردم، تا شنبه هم همچین قصدی ندارم، اگر فردا یادم نره، زنگ میزنم مطب دکتر ارتودنتیستم و واسه هفته دیگه وقت میگیرم.

عصر رفتم و  برای بابا یک کمربند چرمی برای روز پدر گرفتم. خیلی وقت بود میگفت باید کمربند بگیره. روز پدر که تهران نبود. خیلی خوشحال شد اما از قیمت زیادش گله کرد و گفت گرون گرفتم.هوا هم خیلی خوب بود... از پیاده روی چند دقیقه ای لذت بردم.

حال ننجون هم که همچنان مساعد نیست. مامان که زنگ میزنه و صداشو از اونور تلفن میشنوه خیلی ناراحت میشه،  غذایی هم به اون صورت نمیخوره، دیگه حواسش به مهمترین چیزی که همیشه ما رو بهش سفارش میکرد هم نیست، یعنی نمازش که با اونهمه سختی و تشریفات تا همین دو هفته پیش به جا  می آورد. هنوز معلوم نیست  فردا بتونم با بابا برم سمنان بهش سر بزنم یا اینکه مجبور شم به خاطر مامان و رضوان فداکاری کنم و به خاطر اینکه شب رضوان تنها نباشه، خونه بمونم و بذارم مامان بره...امروز سر این موضوع کلی بحث کردیم و به نتیجه ای هم نرسیدیم...، به هر حال اگه قراره کسی بمونه، من هستم، نمیتونم اجازه بدم مامان که الان میتونه راحت با بابا بره بمونه تا من برم و بعداً خودش با اتوبوس بره. تا چی پیش بیاد.... اما دلم میخواد به ننجونم سر بزنم، دلم طاقت نمیاره بهش سر نزنم. لحظه ای از فکرش بیرون نمیام . خدایا به خاطر اونهمه ذکر و نمازی که به جا آورد، بهش رحم کن و بهش شفای عاجل بده. امیدم به خودته. نذار مادربزرگ عزیزم زجر بکشه. آمین

[ ۱۳٩٢/۳/۱٢ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب