باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

روزها خیلی سریع میگذرند، تنها یک هفته  تا زمان رفتن من به سر کار مونده. چقدر سریع گذشت. از خودم که نمیتونم هیچکاری جز خوردن و خوابیدن کنم ناراضیم.... ایشالا این هفته آخر مرخصی دست کم کمی کتاب بخونم یا زبان... برای رفتن به کار هم هنوز آمادگی ندارم... بدنم تحلیل رفته و هربار که میرم بیرون، بعد یکی دو ساعت به قدری دچار ضعف میشم که باید سریعاَ خودمو به خونه برسونم، با این اوصاف چطور میتونم چندساعت کارو همراه با اعصاب خوردیهاش تجمل کنم؟ هنوز ورم دارم و از اینکه انقدر دیر ورمهام میخوابند ناراحتم، فکر میکردم تا موقع رفتن سر کار ورمهام تقریباَ از بین برند، اما فکر نمیکنم با روند فعلی این اتفاق بیفته...چاره ای نیست. البته مدتهاست که دیگه درد ندارم، به جز هواکشیدن مقطعی دندونهام به خصوص شبها که اونم تقصیر خودمه که مایعاتو با وجود حساسیت دندونا خیلی سرد میخورم..در حالیمه باید اونا رو ولرم مصرف کنم، در مجموع انقدرها آزار دهنده نیست و از دیروز هم خمیردندن ضد حساسیت مصرف میکنم، تنفسم هم خیلی بهتره، هر چند نیمه شبها هنوز یک یا دوبار بلند میشم و دهانم خشکه و باید آب بخوردم، اما به هر حال بد نمیخوابم و شکایتی ندارم. صبح ها هم دیر بلند میشم. تا وقتی خونه هستم خدا رو شکر مشکلی ندارم اما به محض رفتن به بیرون اذیت میشم، رنگم میپره و راه رفتن برام سخت میشه، خوب حتماً طبیعیه. به هر حال عمل سنگینی بوده و حتما بعد مدتی این ضعفم بهتر میشه.

فقط از اینکه علیرغم انتظارم به جز همون یک هفته اول اصلاً وزن کم نکردم خیلی ناراحتم، روزهای اول لاغر شده بودم و خوشحال بودم، اما بعد دوباره همون وزنو اضافه کردم، به هر حال خوردن روزی دو لیوان شیر پرچرب با شیرخرما و عسل و بستنی و آب پاچه و سوپ های پرگوشت و ... باید هم وزن ازدست رفته رو برگردونه، و این روزها هم که خیلی راحتتر میخوردم، ظهرها که پلو میخورم، امروز عدس پلوی کاملاً له شده خوردم با ماست که دیروز خودم درست کرده بودم..از مامان انتظاری ندارم که برام غذا و چیزهای دیگه آماده کنه، آخه خودش هم مریضه و این روزها هم که به خاطر ننجون همش تو خودشه و گریه میکنه...

ننجون هم حالش فرق نکرده، نمیتونه حرکت کنه، دلم براش خیلی میسوزه. به خاطر وزن زیادش جابجاکردنش خیلی سخته، خاله و زندایی پیششند، اما باز هم کمک نیازه، بابا امشب میاد، اگه خدا بخواد و مامان رضایت بده، وقتی بابا برمیگرده، من و مامان هم باهاش میریم، دلم طاقت نمیاره، میخوام مادربزرگمو ببینم... انشالله خداوند شفای عاجل بهش بده و او رو از درد و عذاب نجات بده. آمین

 

 

[ ۱۳٩٢/۳/۱٠ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب