باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

وقتی تصمیم گرفتم درمورد خاطرات جراحی فکم بنویسم، هم به فکر ثبت خاطراتم بودم و هم به فکر کمک به اونهایی که میخواند دیر یا زود مثل خودم  جراحی فک کنند. حالا که مادربزرگم در بستر بیماری افتاده و این تمام فکر و ذهن منو درگیر کرده و تحت الشعاع خودش قرار داده، و از طرفی کمکی هم از دست من براش برنمیاد، فکر میکنم نباید اجازه بدم ثبت خاطراتم به این دلیل با وقفه مواجه بشه... چون شاید افرادی باشند که مثل خودم قبل از جراحی فک به دنبال اطلاعات دقیق راجع به کم و کیف عمل و روند بهبودی و دوره نقاهتش باشند و نوشتن این مطالب بتونه باعث آرامش خاطرشون بشه. من میدونم اکثر اونایی که قراره عمل فک کنند تا قبل از انجام عمل، مثل خودم از این جراحی برای خودشون غولی ساختند و دنبال کردن مطالب من میتونه ترس ها و تردیدهاشون را تا حدودی از بین ببره یا دست کم واقعیت های این عمل رو براشون روشن کنه تا با علم یه این موضوع به استقبال این جراحی سنگین اما باارزش برند... با وجود این هدف، تصمیم دارم با وجود نگرانی این روزهام، همچنان به نوشتن روزانه ادامه بدم، البته باید بگم  این روزها چندان با هم فرقی ندارند و کم و بیش اوضاع و احوالم از لحاظ جسمی یه جوره، هر چند به نظر میرسه از نظر جسمی تحلیل رفتم، چرا که با اندک پیاده روی و فعالیت جسمی مختصر خسته میشم. عصر رفتم خیابان بخارست جواب آزمایش تراکم استخوان مامانو بگیرم. مامان نمیخواست من برم، خیالش راحت نبود، اما به هر حال باید یکی اینکارو میرد، خودش که نمیتونست و رضوان هم امتحان داشت و اگر هم نداشت، به هر حال اینجور کارها رو نمیکنه...موقع برگشتن دچار سردرد شدید و سرگیجه شدم جوری که راه رفتن خیلی برام سخت شده بود و قدمهامو به سنگینی برمیداشتم.... شاید طبیعی باشه، با وجود اینکه رژیم غذاییم بعد عمل خوب بوده و متاسفانه! وزنم هم مطلقاً کم نشده، اما به هر حال خون زیادی از دست دادم و باید انتظار این کم جونی و ضعف رو تا مدتی داشته باشم. وقتی برگشتم فوری بستنی و یک لیوان شیر خرما خوردم.  خدا کنه تا 9 روز دیگه که برمیگردم سر کار، این ضعف و سستی از بین بره، چون با اوضاع فعلی نمیتونم بیشتر از یکی دو ساعت بیرون بودن و فعالیت بدنی رو تحمل کنم. امیدوارم قدرن بدنیمو زودتر بدست بیارم.

 از همه اونهایی که مطالب منو میخونند میخوام برای مادربزرگ عزیزم دعا کنند، چون درد زیادی رو داره تحمل میکنه و این منو خیلی غصه دار میکنه... در این روزهای ماه رجب برای شفای مادربزرگم و تسکین دردهاش دعا کنید.

 

 

[ ۱۳٩٢/۳/۸ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب