باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

یک ساعت پیش زنگ زدم بیمارستان...خاله گوشیو برداشت...بغض کرده بود، گفت ننجونو مرخص میکنند، یک لحظه خوشحال شدم اما بعد فهمیدم چون دکترها قطع امید کردند... حال خودمو نمیفهمم... از اونموقع گریه میکنم... دایی میاد تهران تا ننجونو با امبولانس ببریم... خدایا دلم خونه.... خودت رحم کن.

پی نوشت: دایی ساعت 3 ظهر اومد و حول و حوش ساعت 4:30 با ننجون راه افتادند. خدا میدونه با چه سختی جابجاش کردند.  مامان هم ظهر برگشت. خیلی خسته بود. رفت دوش گرفت و بهد هم ناهارشو دادم و الان هم که خوابیده... قبل رسیدن مامان زنگ زدم مریم که بیمارستان بود، بهش گفتم دارم میام بیمارستان که گفت اصلاً نیا . هفته دیگه بیا....گفت مامان هم داره برمیگرده، گفتم اگه الان نیام و دیگه ننجونمو نبینمش چی؟ که جواب داد نه اینطور نمیشه، گفت  با دکترش صخبت کرده و دکتر گفته نباید انقدرها هم نا امید باشید. پس چرا صبح خاله با گریه اونطور گفت؟ من خودم دیگه دلم مثل قبل روشن نیست... اما اگه خدا بخواد، حتما شفا پیدا میکنه. مامان که برگشت، گفت دیروز ننجون اصلا حواسش جمع نبود و دچار توهم بود، اما امروز حواسش بهتر بوده ولی درد زیادی داشته، خیلی نگرانم. هر کار کردم مامان راضی نشد برم بیمارستان. اصرار کرد اصلا نرم، چون گریه میکنم و حالم بد میشه. گفت هفته دیگه با هم میریم... اما آخه هفته دیگه؟ یوقت اتفاقی نیفته؟ نه هنوز نباید نا امید شد، همیشه امید هست. خدایا خودت کمک کن و هر چی خیره پیش بیار. من توکلم به خودته.

[ ۱۳٩٢/۳/۸ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب