باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

امروز سه هفته از عمل جراحی من میگذره. حالم از نظر روحی خوب نیست، ناخواسته گریم میگیره. خدایا ننجونم دوست داره عروسی منو ببینه، خودش بارها بهم گفته یعنی من هستم واسه عروسیت...خدایا من اونو به این آرزوش نرسوندم، دست خودم نبوده اما نتونستم به آرزوش برسونم...ازت میخوام برام نگهش داری، من بهرضا و مصلحت تو راضیم اما دوست دارم بهش فرصت بدی و حالشو بهتر کنی تا بتونه برگرده خونش. ازت خواهش میکنم خدای خوبم.

امروز تمام وقت توی خونه بودم، روزها تکراریند و یکنواخت. مامان هم بعد ناهار رفت بیمارستان پیش ننجون و شب هم میمونه. راضی نبودم بره، آخه خودش هم حال و روز خوبی نداره، اما خودش خیلی اصرار داشت. ظهر هم کمی خوابیدم..خواب خوبی بود.  امروز برای اولین بار بعد عملم به لثه هام دست زدم و با ناخن روی اونها کشیدم.با کمال تعجب دیدم اصلا حس ندارند، بیحسی  لب پایین و چونه رو از روز اول متوجه شده بودم، اما تا امروز نمیدونستم که لثه هام هم بالا و هم پایین کاملا بی حسند، راستش یک لحظه مضطرب شدم، یعنی میشه به زودی زود حس لب پایین  و چونه و لثه ها برگرده؟ بی حسی لب پایینم  به شدت ناراحتم میکنه و مدام حس مورمور شدن در لب پایین دارم. روزهای پیش سمت راست صورتم هم همپین حس ناخوشایندی داشتم اما خوشبختانه حالا تقریبا برطرف شده اما لب پایین همپنان گز گز میکنه و نمیدونم چقدر طول میکشه تا حسش برگرده...البته خوشبختانه دیگه آب دهنم از دوسه روز پیش بی اختیار نمیریزه...روزهای اول که وحشتناک بود. امروز بعد 21 روز تونستم اولین نمازم رو بطور ایستاده بخونم... از دوسه روز پیش هم با اینکه همجنان نشسته نماز میخوندم، اما دست کم برای سجده کاملاً پیشونیمو به زمین میرسوندم و نیازی نبود که مهرو با دستم بلند کنم و رو پیشونیم بذارم... و امروز هم که نمازمو بصورت ایستاده خوندم، البته هنوز سجده رفتن کمی سختمه و موقع رفتن به سجده و همینطور بعد از بلند شدن احساس سرگیجه مختصری دارم، اما خوشبختانه انقدرها جدی نیست که نتونم نمازمو به جا بیارم. شام هم سوپ خوشمزه ای خوردم که مامان قبل رفتن به بیمارستان درست کرده بود... دولیوان شیر خرما و بستنی، آب کرفس که صبح خودم با بدبختی گرفتم، و آب طالبی و برنج و خورشت له شده واسه ناهار هم از چیزهای دیگه ای بود که خوردم. متاسفانه وزنم هم کاملاً به وزن سابق برگشته که البته با چیزهایی که خوردم و عدم تحرکی که تو این مدت داشتم، اصلا بعید نبود، اما به هر حال تمام برنامه ریزیهای قبل عملم و امید برای لاغرشدنو به هم زد. خدا کنه بعد عمل بتونم یک کم وزن کم کنم...

 

[ ۱۳٩٢/۳/٧ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب