باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

امشب شب لیله الرغایب هست، شب برآورده شدن حاجات و آرزوها. از همه شما میخوام در این شب زیبا برای من هم دعا کنید تا تمامی نگرانی ها و دغدغه هام به خیر و خوشی تموم بشه  و روزهای آروم و شاد برسه. الان سه تا دغدغه یا نه بهتره بگم سه تا آرزوی بزرگ دارم که امشب از خدا خواستم برآورده بشه. امشب همه شما رو به یاد دارم و از خدا میخوام به آرزوهای قلبی که موجب خوشبختی و رضایت خاطر و مهمتر از همه به صلاحتونه برسید.

امروز اولین سالگرد تاسیس وبلاگم هم بود که مصادف شدنش رو با اولین روز ماه مبارک رجب به فال نیک میگیرم. تصمیم گرفته بودم امروز مطلبی راجب این موضوع بنویسم که هر کار کردم نشد، انقدر که مشغله پیش اومد و از صبح به جز چند ساعت خونه نبودم...الان هم خیلی خسته ام. اگر بشه در اسرع وقت میام و از انگیزه های ایجاد این وبلاگ می نویسم.

این مدت که برای خرید خونه درگیر بودم خیلی بهم فشار اومد. خیلی زیاد... تهیه کردن مبلغش کار طاقت فرسایی بود، به این خاطر که هیچ پشتوانه ای جز خودم نداشتم و منم که تجربه اولم بود... بعد کلی دست و پا زدن همچنان 8 میلیون کم داشتم که دیگه نمیدونستم چطور باید تهیش کنم. در این میون دو تا از دوستان وبلاگی اومدند و بی هیچ چشمداشتی و علیرغم امتناع مکرر خودم، پیشنهاد دادند به قول خودشون به خاطر ثوایش مبالغی پول در اختیارم بگذارند و هر چقدر که گفتم نمیتونم بپذیرم، اونها بیشتر اصرار کردند که جا داره در اینجا ازشون مجددا سپاسگزاری کنم و از خدای مهربون در همین شب عزیز بخوام به هر چه که آرزو دارند، برسند.... با کمک اونها و کمکهای غیبی دیگه (بدون اغراق میگم) بالاخره مبلغ مورد نظرم جور شد، اما درست زمانیکه قرار بود بریم پای معامله، فروشنده مبلغو ده میلیون بالا برد و اینطور شد که بعد اونهمه قرض و قوله باز 10 میلیون کم آوردم و دوباره روز از نو روزی از نو! نمیدونید روز قبل اینکه بریم برای عقد قرارداد چه احساس خوبی داشتم و بعد به هم خوردن معامله، فوق العاده غمگین شدم. فکر نمیکردم اونطور بشه. من همون مبلغ قبلی رو هم با هزار بدبختی و قرض و فروش طلاها در شرایطی که اونها رو گرون خریده بودم و ارزون فروختم جور کردم و حالا دیگه هیچ امیدی به تهیه مبلغ به جز کمک خدا ندارم... امروز رفتم یکی از این بانکها درخواست وام فوری کنم که اونهم به فرض اینکه حائز تمامی شرایطش باشم و ضامن معتبر ببرم و هزار تا مدرک دیگه، کمتر از یک ماه دیگه بهم نمیدند و نرخش هم 15 درصده.... خلاصه که به فرض جور شدن مبلغ انقدر تو قرض میفتم که فردا 4 تا سرباز با جکم جلب میاند و منو دست بسته میبرند کلانتری...

من نمیتونم از اون خونه ای که از اول بهش چشم داشتم یا خونه های مشابه اون که احتمالا همه الان تو همون رنج قیمت بالا هستند بگذرم... از بچگی باید هر طور بود به چیزی که میخواستم میرسیدم و برای رسیدن بهش خودمو به آب و آتیش میزدم و الان هم کم و بیش همون خصوصیتو دارم. دعا کنید فرجی بشه این ده تومنو جور کنم! همون پول قبلی رو هم باورم نمیشد تهیه کنم (10 تومن کم داشتم جور شد!!!) اما به لطف خدا و محبت دوستانم تهیش کردم، از کجا معلوم این ده تومن دومو نتونم جور کنم! به نظرتون بلندپروازیه؟ شایدم ریسکه. توکل به خدا... دعا کنید بچه ها.

چیزی که ناراحتم مکنه اینه که برای جفت و جور کردن این پول رو انداختم به یکی از اقوام و بهش قول دادم به محض جور شدن وامم بهش برگردونم. تازه فقط 5 تومن ازش خواستم و  این درحالیه که این آقا چندین خونه و حساب داره و به تازگی خونه دیگه ای خریده با قیمت 2 میلیارد تومن... اما گفت ندارم، چک دارم واسه فلان تاریخ! یعنی میشه نداشته باشه؟ چه میدونم! شایدم واقعا نداره! خدایا خودت طی هفته دیگه کمکم کن و دلمو شاد کن، میدونم همیشه پشتم بودی، اینبارم خودت دستمو بگیر.

خب من دیگه برم. روز خسته کننده ای داشتم. بیشتر از جسمم فکرم آشفته است. کاش میشد اون مطلب راجب سالگرد وبمو همین امروز میذاشتم.... البته بیشتر مربوط میشد به انگیزه های تشکیل این وب (خاطرات جراحی فک) و اینکه یکسال بعد این جراحی اوضاع چه تغییری کرده. اگه بشه و وقتم و دل نگرانیهام اجازه بدند، طی دو سه روز آینده حتما میذارمش.

امشب به یاد همتون هستم، به یادم باشید.

[ ۱۳٩۳/٢/۱۱ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب