باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

چقدر زود گذشت....پارسال همین موقع بود که هواپیمامون که ما رو از سرزمین وحی به سرزمین مادری برمیگردوند به زمین نشست.  آره من حاج خانم شده بودم و هنوز خودم باورم نمیشد.... مادرم رو که دیدم، بغلش کردم و به پهنای صورت اشک ریختم... حتی خودم هم نمیتونم علت اون اشکهایی که بی پروا به صورتم هجوم میاوردند بفهمم. جالبه که همین الان هم که یادم میفته باز بغض میکنم. سفر معنوی من خیلی زیبا بود، چیزی فراتر از تصور، اما سختیهایی که در این سفر کشیده بودم، (خدمات فوق العاده نامناسب کاروان، هم اتاقیهای سالمند، مریضی طاقت فرسا و دوری از خانوادم برای اولین بار در زندگیم) باعث شده بود با همه زیباییهایی که دیده و حس کرده بودم، برای دیدن روی ماه پدر و مادرم لحظه شماری کنم و بعد از رسیدن به خاک وطن، آغوش گرم مادر و بعد پدرم رو اطمینان بخش ترین جای دنیا، جدا از کعبه ای که به دورش طواف کرده بودم، پیدا کنم....

چه شب خوبی بود شب بازگشت من... گوسفندی که جلوی پام قربونی شد، همسایه هایی که به استقبال اومده بودند، پلاکاردهایی که برای اولین بار به افتخار خودم روی دیوار میدیدم، همه و همه نشاطی وصف ناشدنی رو در من به وجود آورده بود... خدا عمم رو بیامرزه که اولین کسی بود که جدا از خانواده خودم بهم زیارت قبول گفت و منو در آغوش گرفت و تمام صورتمو بوسید. روحت شاد و آروم عمه جان... 

این سفر برای من خاطرات تلخ و شیرین زیادی به همراه داشت. اکثر شبها به جز شبهایی که از شدت بیماری و ناتوانی قادر به نشستن نبودم، سعی میکردم قلم به دست بگیرم و از اتفاقات روز، مکانهایی که دیده بودم و تجربیاتم بنویسم... متاسفانه هنور نتونستم مطالبی رو که نوشتم مرتب کنم و بصورت یک سفرنامه ولو پرنقص دربیارم.

هرچند در مدینه منوره هم با بیماری درست و پنجه نرم میکردم، اما اونقدر شدید نبود که جلوی زیارتمو بگیره، هرچند نبودش میتونست زیارتمو تسهیل کنه... اما دو روز بعد از عزیمتمون به مکه بیماری من به قدری شدید شد که فکر میکردم خدا مرگ من رو در کنار خونه خودش مقدر کرده. وای که هنوز گریم میگیره وقتی یاد اون حالم میفتم...وقت ناهار تو اتاق هتل روی تخت دراز کشیده بودم و اشک ریزان با خدا راز و نیاز مکردم که خدایا التماست میکنم حالمو خوب کن تا بتونم برای ریحانم و مادربزرگم (اونموقع هنوز از دستش نداده بودم اما بهش قول داده بودم نیابتی به جاش طواف کنم) طواف کنم و بعد تسلیم خواست تو هستم، اگر میخوای منو ببری ببر. دو روز تمام هیچی نخورده بودم و سه بار در مدتی که در مکه بودم به همراه همکارم (از طرف اداره به این سفر روحانی اعزام شده بودیم) به پزشک مراجعه کرده بودم، اما بی نتیجه. سرفه ها امانمو بریده بود و به شدت ضعیف و بیجون شده بودم، اما داروها افاقه نمیکردند.... به حضرت زهرا (س) متوسل شدم و ازش یاری خواستم که حالا که خدا منو تا اینجا رسونده، به حق آبرویی که پیش خدا داره، بین منو خدا واسطه شده تا طواف دومم رو به نیابت از عزیزانم به جا بیارم (طواف نیابتی مستحبه، اما وقتی به خاطرش محرم بشی، باید تا مرحله آخر رو جلو بری و به همین خاطر به سالمندان و بیماران توصیه میشه که اگر توان انجامش رو ندارند، اقدام نکنند و این به من هم توصیه شده بود اما من باید هر طور بود انجامش میدادم!)

با توسل به حضرت زهرا جون تازه ای گرفتم و تونستم بلند شم و طواف دومم رو به نیابت از تمام کسانی که التماس دعا کرده بودند انجام بدم که از بانوی دوعالم که میلاد فرخندش هم نزدیکه، به خاطر این مرحمتش سپاسگزارم.

بیماریم و هم اتاقی بد خلقم روزهای سختی رو در اونجا و به خصوص در مکه (البته در هتل) برام به ارمغان آورد، اما بارها و بارها گفتم تمام این سختیها به یک لحظه دیدن خونه خدا و زانو زدن در برابر شکوه و عظمتش میرزید.... هنوز ژرفای وجودم به لرزه درمیاد و گریم میگیره وقتی یاد اون صحنه میفتم. لحظه ای که لباس سپید احرامو پوشیدم و با گفتن "لبیک اللهم لبیک..." و اشک  ریزان محرم شدم و لبیک گویان به سمت مکه راهی شدیم، انگار در بهشت خدا بودم... حتی الان که یادش میفتم، نمیتونم جلوی اشکهامو بگیرم. خدایا یعنی میشه دوباره تجربش کنم؟ ردپای پیامبر کنار غار حرا، مظلومیت علی (ع)، عطر بقیع، حضور جبرئیل، غربت مدینه، زیارت قبر نبی؟

دیروقته و سردرد و کمردردم اجازه نمیده بیش از این از این تجربه وصف ناشدنی بنویسم، به خصوص که هر چی از این تجربه روحانی بگم، باز حرف برای گفتن هست. باید رفت و دید و حس کرد....

دوست دارم وقتی خاطراتمو از این سفر تنظیم کردم، بیام و در این وبلاگ قرار بدم، اما اصلا نمیدونم چه زمانی اینکارو انجام بدم...یکی از دلایل تعلل من، به دلیل بدخطی شدید من در نوشتن اون خاطراته که در درجه اول از بیماری و حال واقعا نامساعدم تو او روزها نشئت میگیره...عجیبه که به سختی میتونم دستخط خودمو بخونم...

با همه مشغله ای که دارم، فقط اومدم تا به خودم یادآوری کنم پارسال این موقع چه حس قشنگی داشتم. احساس میکردم دوباره زاده شدم، پاک، معصوم..افسوس که نتونستم اونطور که باید به قول ها و وعده هایی که کنار خونه خدا به پروردگارم دادم عمل کنم، پس چه انتظاری دارم که خدا دعاها و درخواستهای منو مستجاب کنه؟ اما به واقع چه تحلیل احمقانه ای! خداوند انتقامجو نیست، اما در روایات هم اومده که گناهان مانع استجاب دعاهاست. آخ که کمردرد دارم و خوابم میاد و باز رفتم بالای منبر.

انشالله زیارت خانه خدا و حرم مطهر رسول اکرم (ص) نصیب همه دلدادگان و عاشقانش بشه. الهی آمین.

« ... کنار غار، اینجا، جای پای اوست، می بینم.
و می بویم تو گویی بوی او را نیز
همانست اوست:
یتیم مکه، چوپانک، جوانک، نوجوانی از بنی هاشم
و بازرگان راه مکه و شامات
امین، آن راستین، آن پاکدل، آن مرد،
و شوی برترین بانو: خدیجه.
نیز، آن کس کو سخن جز حق نمی گوید.
و غیر از حق نمی جوید.
و بتها را ستایشگر نمی باشد.
واینک: این همان مرد ابر مرد است.
محمد (ص) اوست ...»

[ ۱۳٩۳/۱/٢٩ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب