باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خبری ناامید کننده تر از این هست که با هزار بیم و امید روی ترازو بایستی و ببینی بعد سه هفته تلاش طاقت فرسا برای کاهش وزن تنها موفق به کم کردن 700 گرم شدی؟ و هنوز 6 کیلو گرم و 300 گرم تا رسیدن به وزن ایده آل فاصله داری؟ حیف 200 تومانی که برای دیدن این وزن هدر شد. نمیدونم کجای کارم ایراد داشت. من میزان غذام رو تو این مدت نصف کردم. دیگه باید چیکار میکردم که نکردم؟ دلت اومد خدا دل نازک این دخترو بشکونی؟

این فاجعه چنان ضربه ای به روح ظریف و شکننده من وارد کرده که امروز صبح موقع صبحانه وقتی داشتم همچنان از بابت این ضایعه اسف بار اظهار عجز و لابه میکردم، خواهرم برگشت گفت "حالا مگه تو چاقی که داری انقدر حرص میخوری!؟" و گفتن این جمله همان و بغل کردن او از پشت همان که قربان دهانت که انقدر درافشانی میکند. بعد به مامان گفتم مامان با نظر رضوانه موافقی؟ که اونم گفت "آره، توپر هستی اما چاق نه" و در این لحظه بوسه دیگری هم بر صورت مامان نشاندیم. با تمام این احوال، خودم میدونم که باید به هر قیمتی این 6 7 کیلو رو کم کنم و گفتن و نگفتن دیگران اثری نداره که خب صد البته از مادر آدم که تو رو زاییده، نمیشه انتظاری جز قربون صدقه رفتن دست و پای بلوریت انتظار داشت... ولی من همچنان تصمیم دارم به رژیمم ادامه بدم و ناامید نشم. دوستام میگند بدن در ابتدای رژیم غذایی در برابر تغییرات غذایی و کم خوری مقاومت میکنه و سرعت کاهش وزن خیلی کمه و به تدریج افزایش پیدا میکنه. حالا نوبت بعدی کشیدن خودم رو گذاشتم برای دوهفته دیگه. خدا کنه مثل این بار ناامید نشم.

+++ در راستای همون کاهش بی نتیجه وزنم، بعد ساعت کاری از محل کارم پیاده به سمت میدون ونک میرم که تقریباً 30 دقیقه به طول مینجامه و بعد از سوار شدن یک ماشین و پیاده شدن، ده دقیقه ای هم باید پیاده روی کنم تا به خونه برسم که مجموعاً میشه 40 دقیقه پیاده روی. تو طول این مسیر صحنه ها و مناظر زیبایی از فصل بهار میبینم که منو به وجد میاره. پریروز با گوشیم چند تا عکس از شکوفه هایی که از از روی دیوارها آویزیون شده بودند و گلهای لاله تو بوستانهای مسیر گرفتم که به محض اینکه کابل USB گوشیمو پیدا کنم!!!!، میام و اینجا میذارم. همچنین، با پرشی ناگهانی، چند تا شکوفه یاس آبی هم که از روی دیوار آویزون شده بود، چیدم و به سبک روزهای بچگی انتهاشو که مزه شیرین میداد، خوردم و بقیش رو هم پرپر کردم که مثلاً اگر گم شدم یا منو دزدیدند، از روی شکوفه ها پیدام کنند (یاد شنل قرمزی تو جنگل به خیر). یک میوه کاج رو هم چندمتری تو پیاده رو با پاهام شوت کردم که آخرش بدقلقی کرد و افتاد تو جوی آب. در انجام هیچیک از این کارها هیچ ترس و واهمه ای از واکنش اطرافیان به خرج ندادم و سرخوش و بیخیال و بدون توجه به اینکه بقیه عابران چی فکرمیکنند، زیر لب ترانه خوندم و یاد روزهای بچگی افتادم و دیدم رفتار و خوشزبونی عسل خواهر زادم چقدر به بچگیهای من شبیهه. نزدیک خونه هم دوسه تا شکوفه که نمیدونم شکوفه چی بود اما زردرنگ و فوق العاده زیبا و خوشبو بود، از روی شاخه چیدم و وقتی رسیدم خونه، دادم دست مامانم و به شوخی گفتم هر یک گلش رو ده هزارتومن برات گرفتم و میخواستم اولین دخترت باشم که روز مادر برات کادو گرفته، اینو بذار به حساب هدیه روز مادر و قدر منو بدون که از الان به فکرت بودم! بعد هم یه عکس از مامانم که با اون شکوفه های کوچیک ژست گرفته بود، گرفتم و تو دلم فکر کردم با اینکه مامانم به خاطر رنجهایی که کشیده بیشتر از سنش نشون میده، اما هنوزم زیباست و کمی هم دلم به حالش سوخت که نتونستیم اونطور که باید فرزندان خوبی براش باشیم و هنوز باعث دغدغه خاطرشیم. خلاصه اینکه با اینکه تو دلم هیاهوست و کلی درگیری شخصی (ماجرایی که میدونید) و مالی (قضیه خرید خونه) دارم، هنوز فصل بهار و شمیم گلها و درختان و هوای متغیرش منو به وجد میاره.

و حالا متن مصاحبه ای که چند وقت پیش با خدا انجام دادم: لبخند

INTERVIEW WITH GOD

گفتگو با خدا

I dreamed I had an interview with god.

در عالم خواب گفتگویی با خدا داشتم .

:God asked

خدا گفت :

?So you would like to interview me

پس می خواهی با من گفتگو کنی؟

I said ,If you have the time

گفتم اگر وقت داشته باشید.

.God smiled

خدا لبخند زد.

.My time is eternity

وقت من ابدی است.

?What questions do you have in mind for me

چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

?What surprises you most about human kind

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

:God answered

خدا پاسخ داد:

That they get bored with child hood

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند،

They rush to grow up and then ,

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،

.long to be children again

حسرت دوران کودکی را می خورند.

That they lose their health to make money

اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند،

and then

و بعد

lose their money to restore their health

پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.

That by thinking anxiously about the future

اینکه با نگرانی نسبت به آینده

They forget the present ,

، زمان حال را فراموش می کنند.

such that they live in nether the present

آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند ،

And not the future

نه در آینده

That they live as if they will never die

این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد.

and die as if they had never lived

وآنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند.

God's hand took mine and

خداوند دستهای مرا در دست گرفت

we were silent for a while

و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

And then I asked

بعد پرسیدم

As the creator of people

به عنوان خالق انسانها

?What are some of life lessons you want them to learn

می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟

:God replied , with a smile

خداوند با لبخند پاسخ داد :

.To learn they can not make any one love them

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود
کرد

but what they can do is let themselves be loved

اما می توان محبوب دیگران شد.

To learn that it is not good to compare themselves
.to others

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند

To learn that a rich person is not one who has the

.most

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.

but is one who needs the least

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

To learn that it takes only a few seconds to open
profound wounds in persons we love

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق، در دل
کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم،

, and it takes many years to heal them

ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

To learn to forgive by practicing for giveness

با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.

T o learn that there are persons who love them
dearly

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.

But simply do not know how to express or show
their feelings

اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.

T o learn that two people can look at the same
thing

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند،

and see it differently

اما آن را متفاوت ببینند.

To learn that it is not always enough that they be
forgiven by others

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.

They must forgive themselves

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

.And to learn that I am here

و یاد بگیرند که من اینجا هستم

ALWAYS

همیشه

[ ۱۳٩۳/۱/٢٧ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب