باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

بدترین احساس وقتیه که از احساس کسی نسبت به خودت مطمئن نباشی، یعنی پا در هوا و معلق موندن میون مرز باریک محبت احتمالی یا محبت خیالی. به زبان ساده تر تردید درمورد اینکه آیا کسی واقعا احساس خاصی نسبت بهت داره یا اینکه تو داری به اشتباه چنین فرضیه ای رو باور یا درموردش خیالبافی بیجا میکنی، سردرگمی در خصوص اینکه کسی که ناخواسته وارد زندگیت شده، بهت علاقمند هست یا نه، زمانیکه بعضی نشونه ها حاکی از وجود این علاقست و بعضی نشونه ها نیست، یا مثلاً این نشانه ها یک روز هست و یک روز نیست. فکر کنم همه دخترها چنین حالت بلاتکلیفی رو درمورد دست کم یک نفر در زندگیشون تجربه کرده باشند، مثلاً درمورد یک استاد خاصشون در دانشگاه که به خاطر نگاه های خاصش تصور علاقمندی ویژه ای رو به دل یک دختر دانشجو انداخته و اون دختر بیچاره در هر جلسه کلاس کلی از عشق استاد به خودش خیالبافی میکنه و آخرش متوجه میشه تصورات ذهنی خودش بوده و از اساس بی پایه. این موضوع درمورد همکلاسیها، همکارها و ... هم صادقه و اگرچه بیشتر در بین دخترها به چشم میخوره، محدود و منحصر به دخترخانمها هم نیست و پسرها رو هم در برمیگیره.

بدی این قضیه اینه که تکلیفت روشن نیست، موضع گنگ، مبهم و غیرقابل پیش بینی طرف مقابل امکان هرگونه واکنش متناسب با شرایط و احساس واقعی مخاطبت رو از تو سلب میکنه و باعث میشه برخوردی بکنی که اگر از ذهنیت واقعیش آگاه بودی، امکان داشت رفتار دیگه ای رو در پیش بگیری. البته میشه تصادفی واکنش و رفتار متناسبی رو از خودت نشون بدی، اما خیلی وقتها هم ممکنه به خاطر ابهامات ذهنی و احساسات پارادوکسیکالی که از روی ندونستن موضع واقعی طرف باهاش درگیری، اشتباهی ازت در رفتار یا گفتارت سر بزنه که حتی سرنوشت و آیندتو تحت الشعاع قرار بده. 

اون طرح ابداعی نرم افزار فکرخوان که یک روز ازش به شوخی (یا جدی؟؟!!) در همین وبلاگ صحبت کردم رو یادتون میاد؟ البته بعداً به خاطر اینکه مرا دیوانه نامیدند، تبدیلش کردم به یادداشت خصوصی. اون فکر دقیقاً ناشی از همین سردرگمی در خوندن دست افرادی بود که خواسته و یا حتی ناخواسته برات مهم شدند، افرادی که به هیچ طریقی نمیتونی به اعماق فکر و ذهنشون دست پیدا کنی و اقدامات بازدارنده یا ترغیب کننده متناسب با اون رو از خودت بروز بدی. این افراد معمولاً شخصیت دوگانه ای دارند، اگر بهشون توجه یا ابراز محبت کنی، به خودشون غره میشند و فکر میکنند چه تحفه ای هستند و به اصطلاح واست کلاس میذارند، اگرم از اون طرف تحویلشون نگیری و سرد و مغرور برخورد کنی، مثلاً بعد یک سفر چند روزه "رسیدن به خیر" بهشون نگی، بق میکنند و میذارند به حساب سردی و بی محلی و هزار کوفت و زهر مار دیگه (کم کم دارم عصبانی میشم!!!). اگرم خودت باشی، باز یه بهونه دیگه میارند و کلاً رو اعصابتند.

خب آخه آدم ناحسابی موضعتو مشخص کن! یا زنگی زنگی یا رومی رومی! اگرم هنوز تکلیفت با خودت مشخص نیست، بیجا میکنی ملتو سر کار میذاری! مردم خودشون هزار مشغله و دغدغه ذهنی دارند، انقدر دوگانه و مرموز نباش! فکر نکن همه مشتاقند رمز و راز نگاه و کلامتو بخونند! عین بچه آدم رک و صریح حرفتو بزن! مطمئن باش کنار اومدن با هر کدوم از دو قطب متضادی که از خودت نشون میدی به مراتب گواراتر و راحت تر از این بلاتکلیفیه! بفهم اینو!

خب بعد از این تخلیه عصبی- هیجانی، میخوام دو شعر زیبای انگلیسی به مناسبت فرارسیدن فصل بهار بذارم. البته میدونم قسمت بالا با قسمت دوم مطلبم ارتباط منطقی ندارند اما 1- کی گفته من آدم منطقی ای هستم؟ 2- ربطش واسه خودم از این جهته که در قسمت اول مجبور بودم باگله و شکایت کردن، عصبانیتمو فروکش کنم و به خودم مسلط بشم و در قسمت دوم جهت تمدد اعصاب، این دو تا شعر رو که به نظرم پر از انرژی مثبته، همراه با ترجمش براتون بذارم تا موج منفی حاصل از چند پاراگراف اول از اذهان دوستان خارج شده و جای خودشو بده به شور و نشاط بهاری که با بارون لطیف امروز صبح به اوج خودش رسیده.

البته خدمت دوستان عرض کنم که عدم تناسب خطوط فارسی و لاتین و به خصوص نقطه گذاری شعرهای لاتین، به خاطر امکانات فنی محدود پرشین بلاگه که خط لاتین رو اینطوری نشون میده و تقصیری متوجه این بنده حقیر نیست. به بزرگواریتون ببخشید. البته پرشین بلاگ رو! 

عکس عشقبازی اون دو تا آهو رو تو اون چمنزار خیال انگیز میبینید؟ من عاشق این تصویرم! و البته تصویر دوم! کاش الان به جای نشستن تو فضای کسل کننده محل کارم، زیر اون درخت پرشکوفه کنار اون جویبار زلال نشسته بودم و در بارش شکوفه های زیبای بهاری، یکباره متوجه میشدم... نه فکرمو واسه خودم نگه میدارم. اینطوری بهتره، اما دعا کنید این رویا به واقعیت بپیونده! آخه شما که نمیدونید چقدر شیرینه! 

 و حالا این شما و این سروده های زیبای بهاری:


Yesterday's frozen and wintry nature becomes like a paradise with her pleasant breeze,
And trees forget all the cold memories on the auspicious arrival of spring.

دنیای بی روح و یخ زده ی دیروز با نسیم دلنشینش چونان بهشت می شود؛
و درختان، تمام خاطرات سرد زمستانی را به یمن ورود بهار از یاد می برند.

                                              *****************

I was thinking;
Maybe I am just like this nature.
And until my heart is the prison of bitter memories, it won't host the spring!
My heart shook! How can I forget?
But…forgiveness in not naivety, it’s not forgetfulness…
Forgiveness is a present for our heart, to become weightless, to be peaceful & mellow.
I clean my heart from hatreds and annoyances, to welcome the spring full of affection, love and truthfulness…
Calm and light, like the spring…


با خود اندیشیدم؛
شاید من نیز همانند این طبیعتم
و قلبم تا زمانی که زندان خاطرات تلخ است، میزبان بهار نخواهد شد؛
دلم لرزید. چگونه فراموش کنم؟
اما بخشایش، سادگی نیست، فراموشی نیست..
بخشایش پیشکشی است برای قلبمان، که سبک شود، که آرامش یابد.
پس دلم را از کینه ها و رنجش ها می شویم، تا با وجودی مملو از مهر و پاکی، به استقبال بهار بروم،
سبک و آرام، همچون بهار...

 

[ ۱۳٩۳/۱/۱۱ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب