باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

این اولین پست من در سال 93 ست. سال تحویل رو در کنار خونواده و با شادی و آرامش گذروندیم. قبل ازتحویل سال نو، طبق روال سالهای گذشته، چند آیه از قرآن کریم خوندم و فاتحه ای نثار روح تمامی درگذشتگان نزدیکم به خصوص اونهایی رو که در سال 92 از دست دادم، کردم. بعدش هم اول برای خانواده و فامیل نزدیکم و بعد برای تمامی دوستان و به خصوص دوستان خوب وبلاگی با ذکر اسم دعا کردم و آرزو کردم سال خوب و قشنگی پیش رو داشته باشند.

روز اول عید اگرچه روز غم انگیزی بود از حیث حضور بر سر مزار عزیزانم و اشک و افسوس به خصوص برای از دست دادن زندایی تازه گذشتم و دیدن فرزندان خردسالی که در سوگ مادر اشک می ریختند، و پدر و مادر کهنسالی که بر سر و روی خودشون میزدند و آرزوی مرگ می کردند، اما اجازه ندادم بقیه روزم به اشک و آه بگذره، خیلی گریه کردم از دیدن اون صحنه ها، اما طبق قراری که با خودم گذاشته بودم، نذاشتم حال خوش و پر از امیدم که به خصوص بعد صحبت با ریحانه بهم دست داده بود، از دست بره. من هنوز هم حالم خوبه و خوشبین و امیدوار هستم به چشیدن طعم شیرین تجربه های دوست داشتنی در سال جدید. با خودم یک عالمه قرار جدید گذاشتم، یک عالمه برنامه هایی که چندساله میخوام عملیشون کنم و موفق نشدم. اگر خدا بخواد امسال سال تحقق اون برنامه هاست. از طرفی قراره تغییرات خوبی در شخصیتم ایجاد کنم، دیرتر عصبانی بشم (یه کمی زود جوش میارم!)، کمتر حرف بزنم و بیشتر گوش کنم، دیگران رو از خودم نرنجونم، از حساسیت و زودرنجیم کم کنم، بیش از پیش کمک حال خانواده و به خصوص پدر و مادرم باشم و خیلی موارد دیگه که حجب و حیا اجازه نمیده به زبون بیارم چشمک  

اولین شکستی که در سال 93 تجربه کردم، شکست در اجراسازی پروژه عظیم کاهش وزن بود که البته عوامل زیادی در اون موثر بودند. قرار بود در برابر اون همه شیرینیهای خوشمزه که روز اول عید به خصوص تو مزار (آرامستان سمنان) تقسیم میکردند مقاومت نشون بدم و سرم رو عین بچه آدم پایین بندازم تا حتی نگاهم هم به نگاههای وسوسه گرشون نیفته، اما هر چی من نجابت و حجب و حیا نشون دادم، این شیرینیهای بی حیا همینطور هیز و خیره نگاهم میکردند تو گویی اونها میخواند من رو بخورند و نه من اونها رو.... خلاصه که در نهایت مقاومت من در هم شکست و در برابر اونهمه رنگ و لعاب کم آوردم و با عرض معذرت از محضر مبارک رژیم غذایی، اغفال شده، دولپی شروع کردم به خوردن که شکم برآمده من که تمام قامت داره در برابر دیدگان شرمسارم خودنمایی و دهن کجی میکنه، شاهد زنده ای بر این مدعاست. اما خدا وکیلی به من حق نمیدید؟ خودتون رو جای این دخترک گرسنه بینوا بذارید که دو تا چشم هم قرض گرفته و با حسرت و آه نظاره گر بی مزد و مواجب لمباندن حریصانه اطرافیانیشه، خب بچه چقدر میتونه در برابر اونهمه شیرینی و آبمیوه و حلوا و خرما (واسه خیرات) که بهش تعارف میکنند، با بغصی در گلو نه بگه و هی آب دهنشو قورت بده و خم به ابرو نیاره؟

و این گونه رقم خورد پایانی بر آغاز یک رژیم سخت غذایی که تنها یک هفته قبل از عید شروع و در روز اول و دوم عید در نظفه خفه گردید!!! شوخی گذشته عذاب وجدان شدیدی دارم از بابت این خلف وعده اجتناب ناپذیر (؟؟). البته از سه روز پیش دوباره رژیممو شروع کردم و همراه با اون روزی بیست دقیقه با وسایل ورزشی پارک نزدیک ادارمون ورزش میکنم و نیمساعت هم پیاده روی تا جبران مافات چهار روز اول پرخوری عید بشه و در عین حال بتونم 7 کیلو هم کم کنم. خدا کنه مثل رژیمهای قبلی، صورتم به هم نریزه، آخه اولین جاییم که لاغر میشه، صورتمه و من اصلا اینو دوست ندارم.

البته کاهش وزن تنها یکی از برنامه های مهم من در سال 93 است و برنامه ها و طرح های دیگه ای هم دارم که نمیخوام قبل تحققشون مطرح کنم، اما به محض اینکه به لطف خدا موفق شدم اجراییشون کنم، در اینجا اطلاع رسانی خواهم کرد، البته به جز موارد خیلی خصوصی.

چند وقت پیش جمله ای از امام علی (ع) خوندم که "شتاب کردن در کاری پیش از بدست آوردن توانایی و سستی کردن بعد از به دست آوردن فرصت از نادانی است." و من حس میکنم سالهاست کارهایی رو به عقب انداختم که اگر نمینداختم شاید الان شرایط زندگی و حتی سرنوشتم تغییر می کرد. البته بعضاً کارهایی کردم که مصداق قسمت اول حدیث مولا میشه، یعنی شتاب در کاری قبل از اینکه موعد مناسبش و توانایی متناسب با اون کار بدست بیاد، و خب از اون بابت هم احساس پشیمونی میکنم، اما بیشترین حسرت و افسوس من از بابت کارهاییه که به خاطر تعلل بیحا و عقب انداختنشون طی این سالها اونهم در حالیکه فرصت و تواناییشو داشتم (اما انگیزشو نداشتم یا تنبلی میکردم) خیلی متضرر شدم... اما میدونم که الان افسوس خوردن و پشیمونی بیفایدست و فقط منو از تصمیمات و اقدامات مثبت آینده بازمیداره، به هر حال کاریه که شده، انشالله فرصت جبران داشته باشم و از این به بعد بتونم تغییر رویه بدم.

دو روز گذشته رو رفتم سر کار. انگار خاک مرده پاشیده بودند تو سرتاسر ادارمون. (این جمله آخری رو از روی حرف هم اتاقیم در محل کار تقلب کردم! خودم بلد نبودم زبان ) بیشتر همکارها و از جمله همکارهای مستقیم خودم غایب بودند.  انقدر دلگیر بود و حوصلم سر رفته بود که تنها کاری که ازم برمیومد، نگاه کردن لحظه به لحظه به ساعت برای گذر زمان و ترک اون محیط کسل کننده عذاب آور بود. بعدش هم که تعطیل شدم و پیاده به سمت خونه میرفتم، خلوتی خیابونها برام بیش از حد نامانوس بود و راستش زیاد دوستش نداشتم، من دوست دارم خیابونا از حیث ترافیک مثل ایام عید همینطور خلوت باشه، اما جمعیت تهران تغییر نکنه...میدونید منظورم چیه؟ اینطوری تهران بهترین جای دنیاست!

بگذریم. این دو روز آخر هفته رو که منم تعطیلم به عید دیدنی دو سه تا از فامیل میگذرونیم. هر چند کلاً با وجود فامیل زیادی که در تهران داریم، رفت و آمدهای خونوادگیمون اینجا خیلی محدوده. البته من هم زیاد از دید و بازدید عید خوشم نمیاد. از گفتن هرباره و چندباره جمله های کلیشه ایکه "سال نوتون مبارک و ایشالا سال خوبی باشه براتون" که گاهی تا اواسط اردیبهشت هم ادامه داره، کلافه می شم. البته منظورم این نیست که این جمله نباید گفته بشه نه، اما امسال در آرامستان دست کم این جمله رو برای 150 نفر (بدون احتساب درگذشتگان لبخند) تکرار کردم تا جاییکه از دیدن افراد جدید گریزون بودم انقدر که فکم درد گرفته بود از حرف زدن و تبریک گفتن و بوسیدن لب و دندان و گونه های ملت و بعضاً تف مالی شدن! ایشالا سال خوبی برای همه باشه، اما کاش میشد همه فامیل و آشنایان رو یکجا جمع کرد و گفت "عید همه مبارک جمیعاً، امیدوارم امسال سالی خوب و شاد و موفق برای همگی شما باشه" و بقیه هم بگند "همچنین برای شما". یک دونه بوس هم با دست برای همه فرستاد به جای سه بار بوس کردن صورت تک تکشون، از زنان و پیرزنان و خردسالان و نوجوانان فامیل گرفته، تا مردان و پیرمردان محرمی که با ته ریش تیزشان، صورت لطیف زنانتو (آیکون خودشیفته) میخراشند. کلافه

راستی یادم رفت بگم که دقایقی بعد سال تحویل بعد از تلاوت سوره حمد و نیت کردن، تفالی به دیوان حافظ زدم و از تناسب عجیب غزلی که اومد با روز عید و موقع تحویل سال نو خیلی متعجب شدم... به نظرم این غزل، نویدگر روزهای خوبی برای من باشه، اگرچه نمیتونم مصرع هایی از اون رو درست تعبیر و معنا کنم. البته به نظر میرسه جناب حافظ در این شعر اشاره به ماه رمضان و عید فطر داشته، اما خداییش دیدن مصرع اول شعر درست چند دقیقه بعد تحویل سال عجیب نیست؟ و بیت دوم که میخواد بگه حسرت ایام گذشته رو نخور، چرا که میتونی از دست داده هاتو دوباره به دست بیاری. به نظرم این حسن تصادف، یعنی انتخاب شدن این غزل درست دقایقی بعد سال تحویل، اتفاق مثبتی بود، که لحظه شیرینی رو در آغاز سال برام رقم زد. غزل رو پایین مینویسم:

عید است و آخر گل و یاران در انتظار                 ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار
دل برگرفته بودم از ایام گل ولی                       کاری بکرد همت پاکان روزه دار
دل در جهان مبند و به مستی سال کن             از فیض جام و قصه جمشید کامگار
جز نقد جان به دست ندارم شراب کو               کان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار
خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم      یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار
می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد             جام مرصع تو بدین در شاهوار
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست       از می کنند روزه گشا طالبان یار
زان جا که پرده پوشی عفو کریم توست            بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود                تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار
حافظ چو رفت روزه و گل نیز می‌رود                   ناچار باده نوش که از دست رفت کار

و حالا این منم مرضیه که قراره دوباره رو پاهاش بایسته و با لطف و کمک خدای مهربون که لحظه ای تنهاش نذاشته، زندگیشو بسازه. خدایا خودت دستشو بگیر...

 
[ ۱۳٩۳/۱/٧ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب