باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

میدونستید فردا 29 اسفند روز تولد منه؟ (البته شناسنامم برای اول فروردینه). میدونستید من عاشق فصل بهار و حال و هواشم؟ میدونستید نمیخوام بذارم این روزها هیچ چیز حالمو خراب کنه؟ میدونستید روحیات من به خاطر اینکه در آخرین روز اسفند به دنیا اومدم ترکیبی از مشخصات و ویژگیهای متولد اسفند (احساساتی، عاشق پیشه، رویایی و خیالباف، داستان پرداز قوی، علاقمند به علوم انسانی، مرموز، گاهی غم گرا و پوچ گرا، اهل معنویات، گاهی واقع بین نیست، مهربان، حساس و زودرنج، خواستار محبت و نوازش و ...) و خصوصیات فروردینیها (غد و لجباز، رک و بی پروا، روراست، عجول، اهل کشمکش، کمی تا قسمتی مغرور (البته فقط در موارد خاص)، و ...) است؟ میدونستید خیلی وقتها به خاطر تقارن تولد من با روز اول عید فقط سه چهار نفر یادشون میمونه تولدمو بهم تبریک بگند؟ میدونستید روز تولدم خودم به خودم تبریک میگم و اگر میتونستم صورت خودمو میبوسیدم، اما چون این کار غیر ممکنه، گاهی وقتها دستامو میبوسم و به خودم میگم تولدت مبارک؟ میدونستید گاهی اوقات تو روز تولدم با خودم حرف میزنم و به خودم میگم قراره همه چی بهتر بشه؟

میدونستید بقیه روزهای سال گاهی اوقات خودمو کلی تحویل میگیرم و به خودم ابراز علاقه میکنم (البته گاهی اوقاتم خودمو به شدت سرزنش میکنم و از دست خودم حسابی کلافه میشم!!!)، میدونستید من تو دلم خیلی با خودم حرف میزنم، به بعضیها فحش میدم، قربون صدقه بعضیها میرم، به آدمهای ترحم برانگیز پوزخند میزنم، اما در بیشتر مواقع نشون نمیدم و به زبون نمیارم؟ میدونستید من قدرت تصمیم گیری ضعیفی دارم و ترجیح میدم یک آدم عاقل و بالغ به خصوص از نوع مردش (اما نه هر مردی!) برای من تصمیم بگیره تا زنج ناشی از دودلی رو به جون نخرم؟ میدونستید من گاهی اوقات بیش از حد مهربونم و گاهی بیتفاوت میشم و اصلاً تو کار خودم موندم؟ نه دیگه احتمالاً نمیدونستید! تقریباً هیچکس دیگه هم این چیزها رو درمورد من نمیدونه، مگر دوستان خیلی خیلی نزدیکم که براشون اهمیت دارم و البته دوستان وبلاگیم که از آدمهای دنیای واقعی محرم ترشون میدونم. لبخند

خب از این اعترافات و جفنگیات ناشی از خودشیفتگی که بگذریم، باید بگم این آخرین پست من در سال 92 هست. طی چند سال اخیر رویه معمول این بود که درست ساعات و دقایق قبل از تحویل سال نو، با نوشتن در دفتر سررسیدی که به همین منظور تهیه شده بود، به مرور وقایع و اتفاقات رخداده یا دستاوردهای حاصل شده طی سالی که گذشت میپرداختم و همینطور از برنامه ها و تصمیماتم برای سال جدید. متاسفانه از سه چهار سال گذشته به این طرف هر سال که سراغ این دفتر میرفتم و یاد مطالب توش و برنامه هایی که ریخته بودم اما نتونسته بودم عملیشون کنم میفتادم، اندوه جانگاهی قلبمو میفشرد، چرا که علاوه بر نرسیدن به تصمیماتم حس بی ارادگی و سست عنصری هم مزید بر علت میشد تا به شدت از خودم و زندگیم ناراضی باشم.... نزدیک تحویل سال 92 توی دفترم نوشتم که با اینکه سالهای قبل ترش نتونستم خیلی از برنامه هایی رو که قول داده بودم، عملی کنم، این دلیل بر نومیدی نیست و در سال جدید (منظور سال 92) حتما تغییر رویه میدم، اما سال 92 شاید بدترین سال از حیث عمل به وعده ها و قرارهام بود، سالی که تقریباً هیچ دستاورد مثبتی برای من به جز سفر معنوی به خانه خدا و انجام عمل جراحی فکم که از دو سه سال قبل ترش تمام فکر و ذهنم رو مشغول خودش کرده بود، به همراه نداشت.

امسال برعکس سال گذشته ترجیح دادم طی مطلب کوتاه و فهرست واری مروری به اتفاقات سالی که گذشت داشته باشم، صرفا به خاطر ثبت وقایع برای آینده:

فروردین: مشرف شدن به خانه خدا و تجربه معنوی که تا پیش از اون توفیق تجربه کردنشو نداشتم.

اردیبهشت: انجام عمل جراحی فکم بعد از یک دوره دو سال و نیم ارتودنسی پیش از عمل - سختیهای این عمل بخصوص در 12 روز اول واقعا جانکاه بود که در آرشیو ماه اردیبهشت و خرداد همین وبلاگ به اون اشاره شده، اما نتیجه عمل بر اساس اتفاق نظر همه دوستان، همکاران و آشنایان عالی بود، هر چند خودم در ماههای اول بعد عمل احساسات متناقضی نسبت به ظاهر جدیدم داشتم، اما الان کاملاً به اون خو گرفتم و از بابت انجام این عمل خیلی خوشحالم.

خرداد: سکته خفیف مادربزرگ عزیزم تقریبا دوهفته بعد عمل جراحی فکم و درحالیکه هنوز سختیهای عمل پابرجا بود، سکته ای که در اوایل کار هرگز فکر نمیکردم منجر به درگذشتش بشه. بارها خواستم به ملاقاتش برم، اما به خاطر تورم زیاد صورتم بعد عمل خانوادم نمیخواستند در جمع اقوام حاضر شم، کاش هرطور بود میرفتم...

اواخر خرداد ماه: درگذشت مادربزرگ عزیزتر از جانم که بعد از درگذشت ریحانه، غم انگیزترین اتفاق زندگیم بود، چرا که وابستگی من به اون از همه نوه ها بیشتر بود و اونهم منو بیش از همه نوه هاش دوست داشت.

اوایل تیر: تنها 4 یا 5 روز بعد از درگذشت مادربزرگ نازنینم، عمم بطور کاملاً ناگهانی و در شب نیمه شعبان رخت سفر بست و این دنیا رو ترک کرد و داغ دیگه ای روی دل ما گذاشت... طی تنها 5 روز ما شاهد خاکسپاری دو عزیز (یکی از خانواده مادری و یکی از خانواده پدری) بودیم و سخت ترین و اندوهناک ترین روزهای عمرمونو تجربه کردیم.

اواخر تیر: شروع رابطه ای که آغازش از همون ابتدا اشتباه بود و به قیمت روزها و شبها اشک و احساس حقارت تموم شد.

اواخر مرداد: پایان رابطه فوق که شاید از آغاز تا پایانش بیش از یک ماه و نیم به طول نینجامید، اما اثراتش تا روزها و هفته ها بعد باقی بود. شروع رابطه تنها و تنها به خاطر فراموش کردن غم و رنج ناشی از از دست دادن ننجون و عمه بود، اما به بدترین شکل ممکن و با وارداومدن تهمت سنگینی به من از طرف یک آدم بی ارز به پایان رسید.

اوایل شهریور: آشنایی با یکی از دوستان وبلاگی که بیش از هر دوست حقیقی به من نزدیک شد و در روزها و ماههای بعد در خوشی و ناخوشی در کنارم بود و همیشه شنونده درددل ها و شکایتهای من بدون اینکه خم به ابرو بیاره یا درموردم قضاوت کنه. تشابه شخصیتی زیاد ما باعث نزدیکی هرچه بیشتر ما شد. برای خودش و همسرش از خدای مهربون بهرینها رو در سال جدید میخوام.

در فاصله مهر ماه تا دی ماه اتفاق قابل توجهی در زندگی شخصیم نیفتاد، به جز ارتباط نزدیکتر با دوست عزیزی که در بالا بهش اشاره کردم و فعالیت گسترده تر در وبلاگم و به دنبالش پیداکردن دوستان خوبی در فضای مجازی که همیشه برای مطالب طولانی من وقت میگذاشتند و بهم محبت داشتند..

دی ماه: شروع تدریس به پسر همسایه طبقه پایین که با حاشیه های ریز و درشت زیادی به همراه بوده و این حاشیه ها همچنان ادامه داره (البته هیچ خبری نیست! گفته باشم)

اسفند ماه: فوت زندایی عزیزم در سن 40 سالگی تنها پس از یکماه از تشخیص بیماری تا مرگ و به جا گذاشتن دوفرزند صغیر که روزهای آخر سال ما رو بیش از پیش تلخ کرد و سومین مرگ عزیزی رو برای ما در سال 92 رقم زد، اونهم در حالیکه در آغاز سال نو هرگز تصور نمیکردیم در پایان سال باید انتظار چنین وقایع تاسف باری رو بکشیم.

البته خالی از لطف نیست که در اینجا به دو رویداد مهم و سرنوشت ساز سیاسی در سال 92 هم اشاره کنم. یکی برگزاری موفق انتخابات ریاست جمهوری در شهریور ماه که به انتخاب شدن حسن رو.حانی که با شعار تدبیر و امید وارد صحنه شده بود، انجامید و دیگری دستاورد بزرگ هسته ای کشورمون پس از انجام مذاکرات سخت و فشرده به سرپرستی محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه و تیمش با گروه 1+5 در ژنو سوئیس که به توافق ژنو معروف شد.

این موارد رو صرفاً برای یادآوری خودم در سالهای بعد نوشتم و انتظار ندارم شنیدن اینها مورد علاقه هیچیک از دوستان عزیزم باشه.

تو دفتر سررسیدی که بهش اشاره کردم، علاوع بر ثبت اتفاقات در سالیکه گذشت، از کارها و برنامه هام در سال جدید هم مینوشتم، اما حالا که برای اولین بار وبلاگ نویسی رو برای ثبت وقایع انتخاب کردم، ترجیح میدم این موارد رو در مطلب قبلی و در قالب یادداشت خصوصی منتشر کنم چون اعتقاد دارم مادامیکه در انجامشون موفق نشدم، نباید کسی از اونها مطلع بشه.

امسال هم مثل هرسال باز هم به خودم نهیب میزنم که موفق نشدنت در سالهای قبل به معنای شکستت در امسال نیست! اما از خدا میخوام وقتی در پایان سال 93 از رویدادهای سال 93 مینویسم، دیگه این جمله رو که هر سال قبل تحویل سال به زبون میارم، تکرار نکنم و شرمنده خودم و خدا نشم.

*خدای خوب و مهربونم، روح تمام اموات و درگذشتگان از جمله درگذشتگان من رو قرین آرامش و رحمت واسعه خودت قرار بده.

*خدایا به خانواده ما و تک تک دوستانم، به خصوص پدر و مادرهامون، سلامتی و دلخوشی عطا بفرما.

*خدایا بیمارات رو به لطف و کرم خودت شفا بده و دل خانواده هاشونو شاد کن.

*خدایا کشورمون رو از گزند دشمنان مصون بدار و کمک کن تا بر اوضاع سخت اقتصادی و سیاسی و .. غلبه کنیم.

خدای مهربانم از بابت تمام نعمتهایی که به من دادی و من در برابر اونها بنده ناسپاسی بودم و از بابت تمام سختیهایی که کشیدم و بعد مصلحت تو رو در ورای اونها دیدم شکرگذارتم. خدایا به خاطر تن سالم و روزی حلالم از تو سپاسگزارم. خدایا در یک کلام به خاطر تمام داده ها و نداده هایت (که حتماً از روی حکمت بوده) شکرگزار درگاهت هستم و از تو میخواهمگناهان مرا ببخشی و راه درست را نشانم دهی. آمین

و در یک کلام،

یا مقلب القول و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال

ریحانه عزیزم، با بغضی در گلو و اشکهایی گرم در این روزهای پایانی سال ازت میخوام برای خواهرت که همیشه و همه جا در کنارش بودی و بهش افتخار میکردی، خواهری که هرگز در این سالها تو رو فراموش نکرده، دعا کنی در سال 93 به خواسته های قلبیش برسه.

آبجی خوشگلم، ریحانه جان، که 12 نوروزه موقع سال تحویل کنار من نیستی و من هنوز هم با شنیدن اسمت بغض میکنم و با یادآوری خاطراتمون اشک میریزم، با آبرویی که پیش خدا داری ازش بخواه گناهان من رو ببخشه و دل من و مامان بابا و خواهرا رو در سال جدید لبریز از آرامش و دلخوشی کنه، چیزی که در سالی که گذشت تجربه نکردیم.

ریحانه جان، آبجی کوچیکه معصومم که میدونم از اومدن ننجون پیش خودت دلشاد شدی، مطمئنم یادت نرفته حرفهایی رو که پنجشنبه گذشته سر مزار پاکت زدم، پس هوای آبجی بزرگتو داشته باش و بدون بعد از تو یک حفره بزرگ برای همیشه در قلبش موندگار شد و هیچکس و هیچ چیز نتونست جای تو رو در قلبش پر کنه. با دل پاک و معصومت دعاش کن که دعای تو به عرش میرسه. بدون که ما تا ابد خواهر میمونیم و روزی دوباره دستهای همو خواهیم گرفت و در وزش باد خنک بهاری، بسوی خورشید خواهیم دوید، کاری که در کودکی میکردیم، اما اینبار برخلاف کودکیهامان خورشید را در آغوش خواهیم گرفت. روح پاکت قرین آرامش عزیز دلم. 

دوستان خوبم، از خدای بزرگ و مهربون برای تک تک شما آرزو میکنم در سال جدید به هر آنچه که میخواید و آرزوشو دارید، به شرط مصلحت خداوند، دست پیدا کنید. امیدوارم هر چه کینه و نفرت و کدورت در دلهاتونه، دور بریزید و دست دوستی به سمت همه انسانها دراز کنید.

فراموش نکنید که دعای دیگران در حق انسان بهتر مستجاب میشه و یکی از وقتهای استجابت دعا هم موقع تحویل سال نو هست، پس ازتون میخوام به حرمت دوستیمون برای من ناقابل هم دعا کنید تا سال 93 سال خوب و شادی برای من باشه. من هم تک تک شما رو به یاد خواهم داشت.

هزاران سپاس به خاطر همراهیتون با من در سالی که گذشت. براتون از درگاه خدای مهربون یک دنیا عشق و امید، شادی و سلامتی و بهروزی رو در سال جدید آرزو میکنم. بهاران را باور کن...

صدای بوسه باران صدای خنده ی گل، صدای کف زدن لحظه ها برای بهار

دوباره معجزه ی آب و آفتاب و زمین، شکوه جادوی رنگین کمان فروردین

شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود، سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود

دوباره چهره ی نوروز و شادمانی عید، دوباره عشق و امید...

دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار.

غم زمانه به پایان نمی رسد، برخیز، به شوق یک نفس تازه در هوای بهار.

فریدون مشیری, شعر بهار

بعداً نوشت: تنها سه ساعت به سال تحویل باقی مونده... حس عجیبی دارم، درست مثل همون حسی که همیشه در دقایق قبل تحویل سال نو دارم. از صبح مشغول کار و مرتب کردن خونه بودم و هنوز هم کارهایی مونده که باید انجام بدم. سفره هفت سین زیبایی چیدیم و مطمئناً عکسهای خونوادگی هم میگیریم. فردا صبح زود احتمالاً به سمنان میریم تا سر خاک امواتمون به خصوص آبجی و ننجونم که دیشب خوابشو دیدم، حاضر بشیم. فقط اومدم تا تو این ساعات و دقایق آخر سال برای تک تک شما از صمیم دل دعا کنم که روزها و رویدادهای خوبی در سال 93 در انتظارتون باشه. براتون از پروردگار بزرگ، سلامت، سعادت، بهروزی، شادی و آرامش رو در سال جدید آرزو میکنم. عیدتون مبارک. نوروز بهتون خوش بگذره.

ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب