باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

تو پست قبل گفته بودم که علیرغم تمام صحنه های تلخی که پنجشنبه شب و بعد از پایان مراسم هفت زندایی در منزل دایی دیدیم و تجربه کردیم، در راه برگشت به تهران اتفاقی افتاد که باعث آرامش قلبی ما شد، هرچند که باور کردنش هنور برای من سخته.

مریم، خواهر بزرگترم، چند روز پیش خواب دیده بود که در شهر کوچیکی نزدیک به تهران (اسمش رو ترجیحاً نمیگم) به همراه جمع کثیری از اقوام و آشنایان در حال صعود به کوهی هستند که در بالای اون امامزاده ای هست. همه تلاش میکنند تا به اون امزاده راه پیدا کنند، اما فقط خواهرم موفق میشه که به اونجا برسه و بقیه آشنایان بازمیمونند. موقع ورود به صحن حرم، مرد بلند قامت، زیبا چهره و چهارشانه ای که هاله سبزی اطراف صورتش رو فرا گرفته و جامه سپید و تمیزی به تن داره، به استقبال خواهرم میاد و خطاب به مریم میگه: "تو برگزیده شدی". خواهرم از خواب بلند میشه و فردای اون روز در تماس با مادرم خوابش رو شرح میده.

جمعه در راه برگشت به تهران خواهرم در نزدیکی همون شهری که در خواب دیده بود، از پدرم که چندسال پیش در همون شهر خدمت کرده بود، میپرسه آیا امامزاده ای در این شهر هست که پدرم تایید میکنه. مریم هم خواهش میکنه که برای عرض ارادت به آستان امامزاده به زیارت اونجا بریم و این در حالی بوده که خواهر من به هیچ عنوان از وجود چنین امامزاده ای در این شهر کوچیک اطلاعی نداشته.

بعد از کلی جستجو، امامزاده رو پیدا کردیم و برای زیارت وارد صحن کوچیک و زیباش شدیم. خواهرم به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود.  میگفت تمام مشخصات امام زاده با اونچه که در خواب دیده بوده همخونی داره. در حال تبرک گرفتن از امام زاده، برای خودم و خونوادم و داییم و بچه هاش و خیلی چیزهای دیگه دعا کردیم و با آرامش قلبی و پس از زیارت قبر شهدای اون شهر به سمت ماشین برگشتیم. سوار ماشین شدیم که به ناگاه و در کمال تعجب دیدیم ماشین بابا که تا اونجای مسیر هیچ مشکلی نداشته، استارت نمیزنه، سه نفری (من و دو خواهرم) از ماشین پیاده شدیم و با تمام توان هل دادیم، همزمان بابا استارت میزد، اما ماشین بعد چند قدم با ترمز شدیدی متوقف میشد. بیفایده بود. سه باری این کارو تکرار کردیم تا به قول بابا آخرش ماشین قفل مکرد و دیگه هیچ کاریش نمیشد کرد. حالا ما در اون محل خلوت که تقریباً گذر هیچکس بهش نمیفتاد گیر افتاده بودیم. بابا زنگ زد به امداد خودرو، اما معلوم نبود با توجه به پیچیده بودن آدرس اونجا، به راحتی محل رو پیدا کنند و چقدر اومدنشون طول بکشه.

پدر من در اون شهر مرد افغانی تبار شیعه ای بنام موسی رو میشناخت که سالها همراه خانوادش ساکن اون شهر بود. برای گرفتن آچار شمع و تعمیر ماشین با اون تماس گرفت. همه ما خسته و به شدت گرسنه بودیم. مرد افغانی بعد نیم ساعت خودش رو رسوند. در دستانش 5 پرس غذای گرم به همراه کلیه مخلفات بود. همه اظهار شرمندگی کردیم از این لطف غیرمترقبه که اون آقا گفت امروز سالگرد پدرش بوده و ما درست سر موقع رسیدیم، چون تمام فامیل بعد صرف ناهار، در حال اومدن به آرامستان برای حضور بر سر مزار پدرش هستند.

چند لحظه بعد تعداد زیادی از اتباع افغانستان با لباسهای کاملاً مرتب و صورتهای زیبا به مزار اومدند، در راس گروه آقایان، مرد بلند قامتی با عمامه و شال سبز حرکت میکرد که با صدایی فوق العاده دلنواز که وصف کردنی نیست، مداحی میکرد. بالای سر مزار پدر موسی حاضر شدیم و فاتحه ای خوندیم. فهمیدیم این مرد از بزرگان و خادمان ائمه بوده و احتمالاً خودش هم از سادات. اون امامزاده مطهر، خواهرم رو انتخاب کرده بوده تا راس ساعت مشخص همراه خانوادش برای ادای احترام به این پیرمرد و پیرمراد درست در سالگرد رحلتش حاضر بشه.جالبتر اینکه پدرم که اغلب به خاطر کارش آخر هفته ها به شهر ما رفت و آمد میکنه، بدون استثنا عصر های روز جمعه یا موقع شب از اونجا به تهران برمیگرده و یادم نمیاد هیچوقت سابقه عزیمت به تهران در صبح روز جمعه رو داشته باشه، ولی صبح روز جمعه خیلی غیرمنتظره به ما گفت برای چی بمونیم؟ بهتره صبح حرکت کنیم که باعث تعجب همگی ما شد. این بود که بعد از دوساعت و دقیقاً هنگام اذان ظهر به اون امامزاده و آرامستان رسیدیم و خرابی ناگهانی ماشین هم که ما رو معطل کرد، موجب ادامه حضور ما و ادای احتراممون به اون پیر از دنیارفته و صرف غذای او شد که در صورت عدم خرابی ماشین هیچیک از این اتفاقات نمیفتاد.

از طرفی خداوند پاسخ ابهام و تردیدی رو که درست روز قبلش در ذهنم ایجاد شده بود رو به زیباترین و عملی ترین شکل ممکن داد. روز قبل یعنی پنجشنبه داشتم به نیت زندایی قران میخوندم که به آیه  

فَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ وَالْمِسْکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ ذَلِکَ خَیْرٌ لِّلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَأُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

حال که دانستی توسعه رزق به دست خدا است، حق خویشاوند را به او بده و به مسکین و در راه مانده نیز مدد کن، این برای آنان که رضایت خدا را میخواهد بهتر است و اینان که به دستور انفاق عمل میکنند، خود پیروزمندانند.

رسیدم. با خودم فکر کردم چطوره که خداوند در قرآن به جا آوردن حقوق یتیمان و مساکین رو هم رده و هم سطح با احقاق حق وابن السبیل (در راه ماندگان) قرار داده، در حالیکه در نگاه من یتیمان و مساکین به مراتب از درراه ماندگان نیازمندترند و نمیتونند در یک ردیف قرار بگیرند. این سوال مدتی ذهنم رو مشغول کرده بود. درست فردای اون روز ما در جاده گرفتار شدیم، گرسنه و درحالیکه ماشین حرکت نمیکرد و من اونموقع بود که فهمیدم در راه مانده و استئصال ناشی از اون به چه معناست، چرا که اون روز اگر در اون حال ضعف و گرسنگی غذای اون خدابیامرز به ما نرسیده بود و در شرایطی که هیچ رستوران و .. در اون نزدیکی وجود نداشت، وضعیت ما که دختر 5 ساله ای هم همراهمون بود، واقعاً سخت میشد و این در حالی بود که همگی با خودمون تلفن همراه داشتیم و بالاخره ماشینی زیر پامون بود که دیر یا زود از طریق امداد خودرو یا دوست بابا تعمیر میشد، اما در عصر پیامبر هیچیک از این امکانات وجود نداشت و قاعدتاً در راه ماندن هزاران بار سخت تر و طاقت فرساتر از عصرحاضر میبود و در صورت عدم کمک رسانی میتونست به قیمت جون یک انسان تموم بشه.

بنابراین خداوند با توقف و خرابی ناگهانی ماشین ما جواب ابهام و تردید روز قبل من رو نسبت به این آیه از قران بهم نشون داد و از طرفی با هدایت کردن ما به امامزاده ای که خواهرم بدون هیچ آگاهی قبلی از وجودش اون رو در خواب دیده بود، ضمن تسکین آلام و آرامش معنوی ما باعث شد تا در مراسم سالگرد بزرگمرد مومنی حاضر بشیم و شنونده صدای مداحی که در وصف حضرت زهرا (ع) نوحه سرایی میکرد و بی اغراق زیباترین و گوشنوازترین صدایی بود که در تمام طول عمرم شنیده بودم، بشیم.

به راستی این اتفاق چه چیزی میتونست باشه، جز لطف و رحمت خداوندی به من و خونوادم؟ من این موضوع رو به فال نیک گرفتم، بخصوص که در امامزاده از صمیم دل برای همه و بخصوص خانوادم در سال جدید دعا کردم و با دلی آروم از اونجا قدم به بیرون گذاشتم، با امید به اینکه سال جدید برخلاف سال ناگوار گذشته، با شادی و دلخوشی همراه باشه، هم برای ما و هم برای همه دوستانم.

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب