باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

این دو سه روز خیلی سخت گذشت خیلی... چقدر دوست داشتم بیام و بنویسم شاید کمی سبک شم،‌ آروم شم، اما نمیتونستم. امکانشو نداشتم. دستم هم به نوشتن نمیرفت. 

صدای ضجه های پسرداییم که با کوبیدن سرش به در و دیوار التماس میکرد مادرش برگرده و دوباره برای آبجی کوچیکش لالایی بگه هنوز تو گوشمه. هنوز صدای گریه تک تک اعضای فامیل که با دیدن این صحنه، مرد و زن، کوچیک و بزرگ به پهنای صورت اشک میریختند، جلوی چشمامه. هنوز دایی جانبازم رو یادمه که از شدت غصه بچه اش از حال رفته بود و من فقط زیر لب هر سوره ای از قران رو که بلد بودم میخوندم تا چیزیش نشه. هنوز خودم رو یادم میاد که دستهامو تو صورتم گرفته بودم و با صدای بلند گریه میکردم و خدا رو قسم میدادم که دایی و فرزندانش از این بحران سلامت عبور کنند.

اول از چهارشنبه شب بگم که موضوعی باعث شده بود به معنای واقعی کلمه سرخورده و تحقیر بشم، پیش خودم، پیش نامردیکه که سعی میکرد خودشو فرشته نشون بده و هر روز یک بازی جدید دربیاره. من به راحتی ازش بازی خوردم و شاید هنوز هم میخورم... همیشه همین بوده، همیشه تحت تاثیر احساساتم بودم، همیشه به خاطر خوشایند دیگران و نرنجیدنشون از من مجبور شدم تن به کارهایی بدم که میل قلبیم نبوده. شاید هم خودم میخواستم، هنوز نمیدونم، اما هر چی بوده، با خودم روراست نبودم. باید چوبشو بخورم، این قانون زندگیه.

اون شب اشک میریختم و فکر میکردم چقدر وجودم آکنده از درد و نفرت و بی اعتمادیه، که چقدر بعضی آدمها حقیرند، که چرا باید به جرم چیزی که اختیارش دست خودم نیست، ضربه بخورم، هر روز بیشتر از روز قبل... از خدا خشمگین بودم، هزاران فکر قبل از خوابیدن تو سرم بود، اما نمیدونستم که شب بعدش (پنجشنبه شب) درست در همون ساعت قراره با صحنه هایی مواجه بشم که هزاران بار برام از اتفاقی که افتاده بود غم انگیزتر بود...

صبح پنجشنبه برای مراسم هفت زندایی مرحومم به شهرمون رفتیم. مراسم خوب و آبرومندانه برگزار شد. شب بعد از مراسم خونه دایی پر بود از مهمون، درست مثل کل یک هفته بعد از درگذشت زندایی. شام که صرف شد، اکثر اقوام که از تهران و مشهد اومده بودند و اون یک هفته رو کنار دایی و بچه هاش بودند، قصد ترک منزل دایی رو کردند تا صبح زود به شهرشون برگردند. پسردایی تو این یک هفته از دوری مادرش بیتابی میکرد اما به خاطر حضور همکلاسیها و فامیل شاید شدت مصیبتی که سرشون اومده بود رو کمتر درک می کرد. شاید هم تو شوک بود اما اون لحظه ای که فهمید همه عازمند و کم کم دور و برش کاملاً خلوت میشه، رفت تو اتاقش، دراز کشید و پتو رو رو سرش انداخت. قبل رفتن، رفتم تو اتاق باهاش خداحافظی کنم و آخرین سفارشات برای درس خوندن و .. که دیدم آروم آروم گریه میکنه و مامانشو صدا میزنه، انگار تازه متوجه شده بود مادرش نیست، که از این به بعد قراره فقط خودش بمونه و خواهر 7 ساله و پدرش. رفتم و آروم مامانمو باخبر کردم که علیرضا سرشو کرده زیر پتو و داره آروم گریه میکنه. بهتره مدتی بمونیم تا آروم بشه. مامان رفت بالای سرش و صداش کرد. کم کم صدای گریه های پسرک بلند و بلندتر شد تا تبدیل شد به فریادها و جیغهایی که از لابلای اون، نمیشد حرفهایی رو که به مادرش میزد، تشخیص داد.

یک آن حس کردم پسرداییم داره از دستمون میره. پسرک حالتی مثل تشنج پیدا کرده بود و نزدیک به یک ساعت و نیم با فریادهایی که حتی همسایه ها رو به خونشون کشونده بود و هیچکس نمیتونست آرومش کنه، به سر و صورتش میکوبید و از مادرش میخواست برگرده، که براشون غذا درست کنه، که براش دیکته بگه، که بره مدرسشون.... بقیشو نفهمیدم. هیچکس در مواجهه با اون صحنه نمیتونست جلوی اشکهاشو بگیره، داییش، عموهاش، زنها، دخترها، بچه ها، همسایه ها. همه با صدای بلند به همراه پسرک اشک میریختیم. خونه دایی محمدم تبدیل شده بود به عزاخونه. پدرش میگفت شما برید من خودم آرومش میکنم، اما پسرک از کنترل خارج شده بود. به ذهنمون رسید به اورژانس زنگ بزنیم تا آرامبخش بهش تزریق کنند یا ببرنش بیمارستان، اما دایی فقط میخواست همه از خونش برند تا خودش کم کم پسرش رو آروم کنه. میگفت بالاخره چی، باید با این داغ کنار بیاد، هر چه زودتر بهتر. فکر میکرد میتونه از عهدش بربیاد، که آرومش کنه، اما طولی نکشید در مواجهه با گریه های بی امون بچه که چند نفری دست و پاشو گرفته بودند و باز هم زورشون بهش نمیرسید، گوشه ای نشست و زار زار گریه کرد. هیچوقت تاب دیدن گریه یک مرد رو نداشتم، به خصوص اگر اون مرد دایی عزیزم باشه. رفتم بغلش کردم، موهاشو نوازش کردم، سرش و دستاشو بوسیدم، روی شونه هاش گریه کردم، بهش گفتم تو که مومنی، تو که باخدایی، صبر کن. قسمش میدادم گریه نکنه.

پسرک همچنان فریاد میزد، صداش گرفته بود، کسی نمیتونست حتی قطره ای آب به گلوش بریزه یا حتی روشو به سمت خودش برگردونه. متوجه حضور کسی نمیشد. کبود شده بود. گفتم الان راه نفسش بسته میشه! دایی رفت تو اتاق، بارها پسرشو صدا کرد، علیرضا! علیرضا! بابا! بابا!... اما پسر نه چیزی میدید نه چیزی میشنید، صدای دایی کم کم به فریاد تبدیل شد! علیرضا! علیرضا! ....طولی نکشید که صدای دایی خاموش شد. گوشه ای افتاد و از حال رفت. شاید هنوز اثر جراحت ناشی از جنگ بود. اثرات ناشی از موج انفجار که تا چند سال اول بعد جنگ باهاش درگیر بود. نتونستم اون صحنه رو تاب بیارم، دویدم تو خیابون که تو تاریکی شب خلوت و دهشتناک به نظر میرسید اما من هیچ حسی نداشتم جز ترسی که به خاطر دایی و علیرضا تک تک سلولهامو دربرگرفته بود! ساعت از 11 شب گذشته بود. نشستم تو ماشین و تو اون سرما درحالیکه میلرزیدم و ضجه میزدم، گفتم الان خبر درگذشت داییمو بهم بدند. خدا رو به همه اسمهای زیباش که بلد بودم قسم میدادم و ازش میخواستم به داییم و بچه هام صبر بده. درنهایت دایی بزرگم و بقیه مردها، سایر اقوام به خصوص زنها و بچه ها رو از صحنه دور کردند. در حالیکه هنوز صدای ضجه های دلخراش علیرضا رو میشنیدیم، همراه بابا از اونجا دور شدیم. دل تو دلم نبود که مبادا اتفاقی براشون بیفته.حتی جرات تماس با دایی بزرگم که هنوز در خونه دایی داغدارم بود رو نداشتیم تا خبری از اوضاع بگیریم....

دوساعت بعد که زنگ زدیم، دایی بزرگم گفت بچه رو به هر زوری بوده خوابوندند. ساعت از 12 شب گذشته بود.حتی نمیخواستم بدونم چطور بعد از بیش از دوساعت، آرومش کردند، همینکه زنده بود، همینکه آروم شده بود و به خواب رفته بود، همینکه دایی محمدم زنده بود، برام کافی بود.

آره پنجشنبه شب شاید بعد از شب درگذشت ریحانه، بدترین شب زندگیم بود. هنوز وقتی یادش میفتم اشک تو چشمام حلقه میزنه...

خدایا به دایی محمدم و بچه هاش صبر بده. داییم دلش خیلی پاکه، هیچ گناهی نکرده، از ته دل به تو مومنه. حتماً داری امتحانش میکنی. بذار از این آزمون سربلند بلند بشه. دستشو بگیر. 

شاید تمام این نوشته بوی غم میداد، اما یه چیزی رو نگفتم. درحالیکه فکر دایی و خونواده از هم پاشیدش لحظه ای از ذهنم نمیرفت، اتفاقی که ظهر جمعه و در راه برگشت به تهران برای ما افتاد، بهم نشون داد خدا هنوز به یادمونه. یک نشونه خوب، یک آیت زیبا که برامون فرستاد تا بهمون بگه حواسش به من و خونوادم هست، که دوستمون داره، که براش مهمیم، که دستمونو میگیره، که نمیذاره سال 93 هم زجر بکشیم. کمی که حالم بهتر بشه میام و تعریف میکنم.

ببخشید نتونستم کامنت های آخر پست قبلی رو جواب بدم. حال و روزم خوب نبود. مثل همیشه اگر ناراحتتون کردم، معذرت میخوام. دوست ندارم با نوشته هام کسی رو خدای ناکرده غمگین کنم، اما باید مینوشتم و کمی سبک میشدم. آخه من ذاتاً باید حرف بزنم تا آروم شم. شاید برای همین بود که روزی که از خلق خدا ناامید شدم، اومدم و این وبلاگ رو درست کردم. ممنون که گوش کردید. برامون دعا کنید. بخصوص برای دایی محمدم و بچه هاش.

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٤ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب