باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

از الان عزا گرفته ایم به خاطر حضور عمه جان در منزلمان که به فضل الهی امروز عصر قدم رنجه میفرمایند و چند صباحی چتر خود را گشوده، در کلبه حقیر ما اتراق میکنند. البته روایتی هم هست از مادرجان مبنی بر اینکه عمه جان تا فردا بیشتر نمیمانند که حتی درصورت صحت و سقم این حکایت، از آلام ما هیچ کاسته نخواهد شد که تحمل همین یک شب هم کار حضرت فیل است، چه برسد بیشتر از آن که دیگر از همین حالا باید فاتحه مان را بخوانید و حلوایمان را نوش جان بفرمایید.

مدیونید اگر ما را دختری تصور کنید که از حضور مهمان در خانه شان هراسناک است. یقیناً و تحقیقاً اگر شما هم مثل ما مجبور بودید پرحرف ترین زن در عالم هستی و اصلاً پرگوترین انسان در کل کره خاکی را برای چند روز یا حتی 24 ساعت تحمل کنید، از الان سرتان را به دیوار کوبیده و از خدای تبارک و تعالی مرگ عاجل خود را آرزو میکردید، باشد که شاهد مرگ تدریجی و پررنج خود نباشید.

جهت اطلاع دوستان، عمه جان ما تا به حال سه بار ازدواج کرده و با این حال همچنان بی شوهر است. ضمن به رسمیت شناختن توانایی خارق العاده عمه برای شوهر یابی در شرایطی که من و بسیاری از دختران ترشیده امروزی از پیداکردن یک عددش هم عاجزیم، باید بگوییم که عمه ما اگرچه زن خوب، مومن و مهمان نوازی است، اما اطلاعات علمی اش آنقدر ناچیز است که نمیداند ظرفیت مغز و آستانه شنوایی انسان سقف مشخصی دارد و بیشتر از آن اندازه به معنای گذر از آستانه تحمل و سپس انفجار ناگهانی مخ و مخچه توامان می باشد. تن صدای عمه به قدری بالاست که حضورش در منزل و سروصدای ناشی از آن معادل سر و صدای حاصل ازحضور 50 تن آدم بزرگسال و 25 تن آدم کوچک سال است. یادمان می آید که آخرین بار که عمه جان در منزل ما سکنی گزیده بودند، مادر جان که زن مهمان نواز و مهربانی است و در بدترین شرابط جسمی و روحی هم نمیگذارد آب در دل مهمانانش تکان بخورد، با تلفن همراه ما تماس گرفت و با گریه (اغراق نمیکنیم!) از ما خواست زودتر از سر کار به خانه برگردیم تا او تنها مخاطب حرفهای عمه جان نباشد و بخشی از حجم این کار عظیم و طاقت فرسا به دوش ما هم بیفتد. ما هم اطاعت امر کرده، به سرعت به خانه عزیمت نمودیم که دیدیم فشار مامان جان افتاده، رنگ به رخسار ندارد و آنموقع بود که به سمت اتاق خواب هدایتش کرده و با ایثار و از خودگذشتگی فراوان روبروی عمه جان نشستیم تا شنونده باقی صحبتهای پراکنده اش، از سفر چندباره به مکه و کربلا و تجربیات معنوی حاصله، تا بدگویی از دختر و دامادش و تعاریف اغراق آمیز از خوبی نوعروسش و شرکت در جلسات هفتگی مذهبی و ... باشیم و این وسط آنقدر دندان روی جگر گذاشتیم و انگشت به دهان گزیدیم که نه دندان و جگر برایمان ماند و نه انگشتی. این در حالی بود که جهت تجدید قوا هر از چند گاهی به بهانه رفتن به دستشویی محضر پربرکت عمه جان را ترک کرده و چند دقیقه ای را در دستشویی نشسته، سر را در دستها گرفته و نفسی در آن هوای خوب! تازه کرده ایم که نشستن در آن فضا برای مایی که خود با وجودیکه چندان کم حرف هم نیستیم، اما براستی انگشت کوچک عمه جانمان هم نمیشویم، غنیمتی بس گران بوده و هست...

داستان زندگی عمه داستان پرماجرایی است که بیان آن در این مجال کوتاه نمیگنجد، فقط در این فرصت بگوییم که دخترعمه، فرزند عمه از همسر اولش، با وجود زیبایی بسیار و خواستگاران فراوان، به دلیل مخالفت عمه با همه خواستگاران صرف نظر از شرایط خوبشان، ازدواج نکرده بود تا اینکه در 28 سالگی دل به مردی با شرایط پایینتر از خودش داد و تصمیم راسخ به ازدواج با او گرفت. پسر بارها به خوستگاری دختر عمه آمد، اما عمه طبق معمول بدون دلیل موجه و صرفاً به قول خودش به خاطر بدقیافه بودن پسر و تحصیلات پایینتر از دخترعمه، مخالفت کرد تا در نهایت دخترعمه مجبور شد علیرغم میل باطنی با مراجعه به دادگاه و اخذ مجوز پدری که حالا خود همسر دیگری اختیار کرده و چندفرزند از او داشت، به عقد آن مرد دربیاید...این عمل برای عمه خیلی گران تمام شد، تا آنجا که تمام جهیزیه دخترش را که از سالها قبل تهیه کرده بود فروخت و قید دخترش را برای همیشه زد. اکنون دخترعمه دارای سه فرزند از شوهرش است (شامل دوفرزند پسر دوقلوی شیرین و یک دختر زیبارو)، اما همچنان عمه جان ما حاضر به پذیرش او و فرزندانش نشده و به قدری کینه و نفرت به دل دارد که در هر مراسمی که دختر و دامادش در آن حضور دارند، شرکت به هم نمیرساند. طی این سالها دخترعمه  و شوهرش بارها و بارها و به بهانه های مختلف سعی داشته اند به عمه نزدیک شده و طلب حلالیت کنند که عمه حتی حاضر به دیدار با آنها نشده و پادرمیانی هیچکس هم فایده نداشته است. 

حالا هربار که عمه جان به منزل ما پامیگذارند، ما باید در کنار سایر موضوعات، شنونده صحبتهای تکراری در خصوص اقدام خلاف عرف دخترشان و داماد دون شان خانواده و دخترشان باشیم که کافیست دهن مبارک را باز کرده و یک کلمه جهت وساطت بگوییم یا حتی سکوت کنیم تا عمه به خیال خود ما را حامی دخترشان حساب کرده و دودمانمان را آتش بزند. خلاصه که ماجرایی است.

همیشه احساس کرده ایم اگر کمتر صحبت کنیم از خیلی از آفات ناشی از پرحرفی در امان میمانیم و زندگی شادتری خواهیم داشت، چون معمولاً آدمهای پرحرف چیزهایی را به زبان می آورند که بعدا از گفتنش پشیمان میشوند و آرزو میکنند کاش هرگز آن را به زبان نیاورده بودند. از طرفی خیلی از خصلتها و ویژگیهای بد انسان از راه سخن گفتن آشکار میشود و به اصطلاح انسان از طریق زیاده گویی و اطناب کلام خود را لو میدهد. فرمایش زیبایی از امام علی (ع) هست که می گوید: سخن در بند توست تا نگفته ای، همینکه بر زبان آوردی تو در بند و دراختیار اویی.

جمله ای از ناپلئون بناپارت هم خواندیم که:

تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازهٔ دانش خود حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم می‌شد.

البته این پرحرفی در خانواده پدری ما امری مسری و ژنتیک است و تقریباً همه برادرها و خواهرها به جز پدر کم حرف خودمان که قسر در رفته، به این آفت ناپسند مبتلایند، اما این عمه ما روی دست همه خواهر و برادرهایش بلند شده و اصلاً هر چه آدم پرحرف است را از رو برده تاجاییکه حتی ساعت 1 بعد از نیمه شب هم میفرمایند "چقدر زود میخوابید، بیدار باشیم حرف بزنیم!"

 خب حالا به ما حق میدهید ذکر مصیبت کنیم و برسر و صورت چنگ بیندازیم قبل از وقوع واقعه؟ انگلیسیها میگویند قبل از رسیدن به پلهایتان، غصه عبور از آنها را نخورید، اما باور کنید ما هم اکنون وحشتزده به دنبال راه حلی برای دیرتر رسیدن به خانه و کمتر فیض بردن از محضر مبارک عمه جانمان هستیم که از سویی به خاطر دلسوزی برای مادر که با وجود بیماری روحی چندساله اش، توان تحمل پرحرفی عمه جان را ندارد، مجبوریم ایثار کرده و اجازه بدهیم بار دیگر از کله مان بخار بلند شود به قیمت سلامتی جسمی و روحی مادرجان و بدنگذشتن به عمه که بسیار نازک دل تشریف دارند.

از همه دوستان خواننده به خصوص آنها که حال و روز ما را میفهمند، برای تحمل داغ این مصیبت عظمی التماس دعا داریم. اگر عمری باقی بود و جان سالم به در بردیم، هفته دیگر خدمت میرسیم.

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢۱ ] [ ٩:٢۳ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب