باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

وقتی میخوای بشمریشون انقدر زیاد شدند که بیخیال شمردن میشی، حالا دیگه نمیتونی به مشکی پرکلاغی بودنشون افتخار کنی. دیگه مجبوری حواستو جمع کنی از روسریت بیرون نیان تا مجبور نباشی به هر کس که میبینتشون توضیح بدی که چرا سفید شدند. البته هنوز که هنوزه تعدادشون قابل تحمله، اما با همه عشقی که بهشون داری کم کم مجبوری تن بدی به رنگ مصنوعیشون...

موهامو میگم... موهایی که در بچگی انقدر زیاد بودند که تبدیل به یکی از مشکلات بزرگ زندگیم شده بودند. به قدری پرپشت بودند که وقتی از حموم بیرون میومدم، تا 24 ساعت بعدش از جمع کردنشون عاجز بودم. بارها از آرایشگرم که همیشه از رنگ و پرپشتی موهام تعریف میکرد، خواسته بودم حجمشون رو کم بکنه و آرایشگر در کمال تعجب سرباز زده بود. بچه که بودم دوستشون نداشتم، اما بزرگتر که شدم به خاطر تعریفهایی که از رنگ و پرپشتیشون میشد کم کم بهشون علاقمند شدم... این روزها اما وقتی اثر زودهنگام گذشت زمان رو روشون میبینم، گذشت زمانی که به نظرم مثل باد و برق گذشت، دوباره ازشون زده شدم. هنوز انقدر زیاد نیستند که بخوام پنهونشون کنم، اما میدونم دیر یا زود باید فکری براشون بکنم. احتمالاً با گذشت زمان مجبورم تن به کارهایی بدم که ازشون گریزون بودم.

در فکر رنگ کردنشون بودم که برای بار سوم در طول این سال نحس عزادار شدیم. زندایی خوبم به رحمت خدا رفت و دو فرزند خردسالش رو که همیشه حساسیت وسواس گونه ای روشون داشت، به حال خودشون رها کرد. سومین مراسم خاکسپاری که طی امسال در اون شرکت کردم، در یک ظهر معتدل زمستونی در قبرستان خانوادگی برگزار شد. سومین مراسمی که دوباره وجودمو لبریز کرد از حس پوچی که بعد مرگ ریحانه و مادربزرگ و عمه جون تجربش کردم، که برای چی و کی تلاش میکنیم، قراره کجا بریم، برای چی به دنیا میایم که با چنین وضع اسف باری رخت سفر ببندیم، هدف از این اومدن و رفتن چیه، چرا اینهمه برای مال دنیا و زیبایی و ... حرص بزنیم وقتی عاقبت ما یک قطعه کوچیک زمین و خروارها خاکه؟

تا یکماه پیش زندایی صحیح و سالم بالای سر بچه هاش بود، یک سرفه معمولی که از دوسه ماه پیش شروع شده بود و گذاشته بودش پای یه سرماخوردگی ساده در کمتر از یکماه اونو از پا درآورد و دختر 7 ساله و پسر 12 سالشو بی مادر کرد. سرطان ریه که بدون هیچ علامتی به جز همون سرفه به جونش افتاد و کم کم تمام سلولهای بدنش رو فراگرفت تا جاییکه دیگه هیچ کاری از هیچکسی برنمیومد. تمام وجودم دیروز پر از اشک و آه شد وقتی دایی مظلومم رو دیدم که چطور بالای سر زن زیبا و معصومش اشک میریخت، پسری رو که حاضر نبود از مادرش دل بکنه و نمیگذاشت دفنش کنند، دختری که همکلاسیها و معلمهاش نذاشته بودند نزدیک محل دفن مادرش بشه. این وسط بیش از همه دلم به حال پدر و مادر زندایی سوخت که الان نزدیک به 90 سال دارند. پیرزنی که با قامتی خمیده و مچاله شده به سر مزار فرزندش هدایت شد تا شاهد تدفین دومین دخترش طی دوسال گذشته باشه. و پدر کهنسالی که به خاطر شغلش همیشه در مراسم شادی شرکت میکرد (عاقد بود)، حالا رخت سیاه پوشیده بود و من نمیدونستم برای تسلی چه کلمه ای به زبون بیارم که اندکی از داغ دل اونها رو تسکین بده. به راستی خاصیت عمر دراز چیه وقتی مجبوری شاهد درگذشت عزیزانت باشی... خدایا دوست ندارم به بهای دیدن مرگ فرزندان یا عزیزانم  عمر درازی رو تجربه کنم.

نمیخواستم چیزی در وبلاگم بنویسم، دوست نداشتم با حرفهام دوستانمو ناراحت کنم. اما نگرانی چند تن از دوستانم منو به این واداشت که چند خطی از حال و احوال این روزهام بنویسم. نمیخوام از علت ناراحتیم برای دوستان و همکاران محل کارم چیزی بگم، مدتهاست حوصله سوال و جواب و حرف زدن طولانی مدت به خصوص راجب مسائل آزار دهنده رو ندارم، واسه همین نیاز دارم از نظر روحی تخلیه بشم...اینجا محیط امنیه که می تونم هر از گاهی بی واهمه از قضاوتها و نگاههای پرسشگر یا ترحم آمیز بقیه، خودم باشم، خوب یا بد، شاد یا غمگین، زشت یا زیبا...

مرگ عزیزان تلنگر بدی به آدم میزنه، آدمو یاد کارهای نکرده و آرزوهای نرسیدش میندازه، اما من واقعا این تلنگر رو نمیخوام، سه مرگ برای سال 92 من کافیه. سال 92 با یه اتفاق باورنکردنی شروع شد، مشرف شدن من به مکه مکرمه و مدینه منوره. حس میکردم این یه نشونه است که قراره نویدگر سالی پر از رخدادهای شیرین و دوست داشتنی باشه، اما دریغ که فقط با غم همراه بود. فوت مادربزرگ دوست داشتنیم که تمام خاطرات کودکیم با اون شکل گرفته بود، عمه مهربونی که همیشه حواسش به من و خواهرها بود و بعد برگشتنم از مکه برام سنگ تموم گذاشت، و حالا هم زندایی... غیر این اتفاقات، موارد دیگه ای هم بودند که این سال رو به کامم زهر کردند، شکستهایی که تو روابط شخصیم خوردم، سختی عمل جراحی فکم، رکود و بی علاقگی به کارم و دردسرهام با مدیر قبلی. خیلی بد گذشت...

دیروز به این فکر میکردم روزی میرسه که همه بدن بیجان من رو روی تابوت حمل میکنند، برای من اشک میریزند، توی قبر میذارندم و خاک بر سر و بدنم میریزند و بعد فاتحه ای و تمام...همه میرند و من میمونم و خودم و خدا و دنیای پس از مرگ که هیچ اطلاعی ازش ندارم. چندروزی رو برام سوگواری میکنند و اونقت حتی نزدیکترین عزیزانم هم فراموشم میکنند. کاش می دونستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری میشه و آخرین سیاه پوشی که منو فراموش میکنه، چه کسی هست تا قبل از مرگم جونم رو فداش کنم.

حالا طبق رسومی که چندان بهشون باور ندارم اما به خاطر عرف و احترام به نظر بقیه پایبندشونم، نمیتونم تا بعد روز چهلم به رنگ کردن موهام فکر کنم، اما امروز که خوب بهش فکر میکنم، میبینم چند تار موی سفید ارزش فکر کردن رو نداره، وقتی کارهای نکرده بیشماری داریم که اگر به ما بگند فردا روز آخر زندگیمونه، یا حتی یکماه دیگه و حتی یکسال دیگه، باز هم برای انجام دادنشون وقت کم میاریم...  

وضـــع مـــا در گـــردش دنـیا چـــه فرقی می کند
زنـــدگی یا مــرگ، بعــد از ما چه فرقـی می کند
مـــاهـــــیـان روی خـــــاک و مــاهــــیـان روی آب
وقت مـــردن، ســـاحل و دریا چـه فرقی می کند
سهـم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جـای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟ فاضل نظری

خدایا !
رحمتی کن تا درلحظه مرگ بر بیهودگی لحظه ای که به نام زندگی تلف کرده ام سوگوار نباشم.

[ ۱۳٩٢/۱٢/۱۸ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب