باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

من نمیدانم میدانمهایم چقدر است، ‌اما میدانم تا زنده ام نمیدانم هایم را جستجو خواهم کرد.

خوب اینم از وبلاگ جدید... مجبور بودم وبلاگ جدیدی درست کنم. وبلاگ قدیمی منو یاد چند تا خاطره بد مینداخت و دلایل دیگه هم داشت. حالا دیگه مهم نیست. آدرس اینجا رو به کسی نمیدم. میخوام اینجا رو هیچکس نشناسه و هیچکس جز خودم اونو نخونه. درست بشه مثل یک دفتر خاطرات مجازی. فکر که میکنم مببینم نوشتن خاطرات خوبه اما وقتی مرورشون میکنی بعد مدتها، غم دلت تازه میشه.

چند روز بیشتر به عمل جراحی سرنوشت ساز من نمونده.امروز آخرین روزیه که میام اداره. منظورم قبل عملمه. خداجون چقدر اضطراب دارم.  این هفته آخر روزهای خوبی رو نگذروندم. مثلا قرار بود آروم تر باشم اما مثل همیشه برعکس شد. از این ناعدالتی دنیا دلم میگیره. از اینکه تلاش کنم و نتیجه ای نداشته باشه. از اینکه نتونم حقم رو در کمال آرامش و با منطق بگیرم. من منطق خودم رو دارم اما نمیتونم اونو منتقل کنم. متعجم چطور در تمام دوران تحصیل همیشه از طرف بچه های کلاسمون به عنوان کسی که میتونه از طرف همه حرف بزنه و حق و حقوق از دست رفته بچه ها رو زنده کنه انتخاب می شدم! میگفتند خوب حرف میزنی و معلمها دوستت دارند، اینطور هم بود شاید. در تمام طول تحصیل مورد توجه خاص معلمها بودمف حتی با وجود همین صراحت لهجه ای که همیشه داشتم و دارم. ولی حالا چه فایده.... این رک گویی شده اسباب زحمت. این هفته به قدری تنش داشتم که واقعاَ میخواستم قید همه چیزو بزنم و دیگه هرگز به این اداره برنگردم. چرا فکر میکردم بعد برگشتن از مکه همه چیز عوض میشه و من آروم تر و قویتر و مصمم تر میشم و حالا همه چی برعکس شد؟ احساس میکنم اینجا جای من نیست. فرقی بین تلاش کردن و نکردن نیست و بدتر اینکه هرچقدر کمتر زحمت بکشی و بیشتر شونه خالی کنی بیشتر ازت قدردانی میشه... تصمیم داشتم برای همیشه قید اینکارو بزنم . الان هم نمیدونم چکار کنم. شاید رهاکردن تصمیم درستی باشه حتی اگه دیگران بگند فرار کرد. به نظرم اینهمه اذیت شدن در جایی که حس میکنی بهش تعلق نداری ارزش نداره. دیروز هم هرچی التماس کردم لااقل از واحد فعلی انتقال پیدا کنم برای بار هزارم از رئیس محترم جواب نه شنیدم... دیگه چیکار کنم، هیچ انگیزه ای ندارم... شاید بعد عمل نخوام برگردم، اگر بابا بذاره و هی بازخواست نکنه! باید یکبار برای همیشه رها کنم. شاید دریچه ها و افق های جدیدی پیش روم وا بشه و بالاخره سر جای خودم قرار بگیرم. برای موفقیت باید اول دیوونگی کرد، ریسک کرد، دل کند. اینجا به جایی نمیرسم. برام انگیزه ای نمونده! حتی برای ادامه زندگی....

اگر روزی کسی از من بپرسد
که دیگر قصدت از این زندگی چیست
بدو گویم که چون میترسم از مرگ
مرا راهی به غیر از زندگی نیست

 
من اینجا میهمانی ناشناسم
که با آشنایانم سخن نیست

به هر کس روی کردم دیدم آوخ

مرا از او خبر او را ز من نیست

حدیثم را کسی نشنید نشنید
درونم را کسی نشناخت نشناخت
بر این چنگی که نام زندگی داشت
سرودم را کسی ننواخت ننواخت

چه سود از تابش این ماه و خورشید
که چشمان مرا تابندگی نیست
جهان را گر نشاط زندگی هست
مرا دیگر نشاط زندگی نیست

نمیدونم کجای زندگیمم. هنوز هم گیج و سردرگمم. دیشب خواب دیدم در راه مکه هستم و در مسجد محرم شدم اما وقتی از مسجد خارج شدم در مسیر رسیدن به اتوبوس متوجه شدم  بدنم در لباس احرام کاملا پوشیده نیست و بعد من با شرمندگی خودمو میپوشونم به زحمت. در همون لباس احرام هستم که مرد سفیدرویی با ریش سیاه پرپشت در حالیکه لباس احرام بر تن داره، به سمتم میاد و منو در اتوبوس درآغوش میگیره و میبوسه و من  انگار که میشناسمش هیچ اعتراضی نمیکنم و این در حالیه که با اینکه چهره این مرد رو الان کم و بیش به خاطر میارم مطمئنم هرگز چنین چهره ای رو قبلا ندیدم. در لباس احرام که مردو زن به هم حرام میشند، حتی زن و شوهر، این در آغوش کشیدن چه معنایی میده؟ بعد میبینم همراه با تعداد محدودی از کاروان به خونه خدا میرسم. خونه خدا با چیزی که دیدم فرق داره. هیبت کلیش همونه اما اطرافش اصلا مثل اون چیزی نیست که دیدم. اطراف خونه خدا به شدت خلوته...از صحن باشکوه مسجدالحرام هم خبری نیست. به جز من فقط چند نفر دیگه نزدیک خونه خدا هستند که حتی طواف هم نمیکنند. بعد میبینم که هم کاروانیها از من جدا میشند و حس اضطراب منی رو که تنهای تنها شدم در برمیگیره. بعد به خودم میگم نگران نباش تنها هم میتونی طواف کنی...بعد با صلواتی از مقابل در خونه خدا (و نه حجرالاسود) طوافم رو شروع میکنم و به قدری تند دور خونه خدا میچرخم که باد هم به گرد پام نمیرسه....نه ذکر میگم نه دعا میکنم، با بی احساسی تمام میچرخم. و بعد دور اول و دوم به شدت دچار سردرگمی میشم و حتی نمیدونم دور چندم هستم.... باز هم میچرخم در سردرگمی و بی احساسی مطلق. هیچکس جز من در حال طواف نیست و طواف من هم که در احساس بی تفاوتی تمام و خلا کامل صورت میگیره. بارها به خودم نهیب میزنم این حسی نیست که باید هنگام طواف داشته باشی اما انگار که فقط به دنبال رفع تکلیفم.... یادم میاد در حین طواف برای یک لحظه حتی از فرط خواب آلودگی چشمام بسته میشه و بعد غصه میخورم از اینکه باید تجدید وضو کنم.... و موقع نماز هم به شدت گیجم و نمیفهمم چی میگم...بعد که این مثلا طواف تموم میشه به دنبال مسعی میگردم و آخرشم پیدا نمیکنم. اصلا نمیفهمم معنی این خوابو! اصلا! من حتی قبل خوابیدن و طی روز به سفر حجم و خونه خدا فکر هم نکرده بودم.  عجیبه. من موقع طواف در مکه احساس خیلی خوبی داشتم. با خدا راز و نیاز میکردم و آرومتر از همیشه بودم. اگرچه هنگام شروع طواف واجب و دور اول ترس و اضطراب داشتم اما از دور دوم به بعد هیچ چیز نبود جز حس خوب آرامش. "تقصیر" هم که کردم مثل کودکان تازه متولد شده گریه می کردم و دقیقا حس کودکی رو داشتم که از مادر متولد شده... پاک پاک. زنان دیگه منو میبوسیدند و به من تبریک میگفتند و من هگز انقدر خوشحال و آروم نبودم. اما حالا این خواب چه معنا میده. بوسیدن من توسط یک مرد درحالیکه هر دو لباس احرام به تن دارریم چه معنا میده؟ آشکار شدن بخشی از بدنم در لباس احرام و در اتوبوسی که همگی محرم هستند چه معنا میده، سردرگمی و بی تفاوتی و عجله حین طواف چه معنا میده؟ اینکه همه کاروان رو به محض آشکار شدن خونه خدا به یکباره گم میکنم و دیگه هرگز اونا رو نمیبینم چه معنا میده... خداجون چی میخوای به  من بگی. قربونت برم کاش با من واضحتر صحبت میکردی.....


[ ۱۳٩٢/٢/۱۱ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب