باز هم همان حکایت همیشگی.....
من به درماندگی صخره و سنگ،من به آوارگی ابر و نسیم،من به سرگشتگی آهوی دشت،من به تنهایی خود می مانم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

دقایقی پیش متوجه شدم به جای قرصی که دکترم به خاطر بیماریم برام تجویز کرده بود، قرص اعصاب مامانم رو که از نظر ظاهری فوق العاده شبیه قرص خودم بود میخوردم!!! اونهم نه هر قرص اعصابی بلکه یکی از قویترین اونها و از نوع دز بالا!

چند دقیقه ای رو با دهان باز  و در شوک کامل به سربردم! بعد که تونستم به خودم مسلط بشم و فهمیدم چه خاکی به سرم شده، بال بال زنان و وامصیبتا گویان چند دور دور خونه چرخیدم و همزمان با چشمان از حدقه در امده تمام اهل منزل رو از این فاجعه جبران ناپذیر باخبر کردم. نمیدونید چه اشکها که در چشمها حلقه نزد! چه دستها که بر سرها کوفته نشد! واکنشها همه حاکی از نگرانی بود:

* مامانم (در حال شستن ظروف بدون اینکه روشو برگردونه به سمتم): جدی؟ عیب نداره قرص افسردگی بود دیگه. حالا چند تا میخوردی تو روز؟

*بابام (در حال بازی شطرنج با خودش بدون اینکه سرشو از تو لپتاپ بیرون بیاره): هاهاها

*خواهر بزرگم (در حال تماشای تلویزیون): هاهاها (بلندتر از بابام) خاک تو سرت!

* خواهر کوچیکم (در حال اس ام اس دادن بدون اینکه سرشو بلند کنه): خنگول!

* شوهر خواهرم (در حال تخمه خوردن): نابغه! من موندم تو چطور فوق لیسانس گرفتی!

* عسل خواهرزادم (در حال بازی با گوشی موبایلم): حالا میمیری خاله؟

*قرص اعصاب مامان: شیطان

* من: خنثیدل شکسته

ضمن تشکر از تک تک اعضای خانواده به خاطر بذل توجه و نگرانی که از بابت سلامت من به خرج دادند، اجازه بدید مختصر توضیحی راجب چگونگی این اشتباه و کم و کیف واکشنهای من در مواجهه با این دسته گل ارائه بدم.

مادر من سالهاست قرص اعصاب مصرف میکنه که بخصوص از زمان فوت خواهر مرحومم مصرفش خیلی بیشتر هم شده. قرصهای ما معمولاً کنار هم قرار داره و من ناخواسته و با سهل انگاری قرص اعصاب قوی اون رو که دز خیلی بالایی هم داشته و از جهت ظاهری (اما نه باطنی!خنثی) شبیه قرص مصرفی خودم بوده، همچون آبنباتی طی دو هفته مصرف کردم! حالا میفهمم علت سستی و خواب آلودگی شدیدم تو این مدت بخصوص سر کار چی بود! و حتی موارد دیگه ای که از عوارض این دارو هست مثل تاری دید و خشکی دهان (از شب تا صبح ده بار از خشکی دهان بیدار میشدم!) و کاهش نیروی جسمی و جن.سی و لرزش دستها و افزایش اشتها و... یعنی من همه این عوارض رو به شکلی تو این مدت تجربه کردم!

به محض آگاهی از این سهل انگاری خواستم با آقای دکتر (اشتباه نکنید منظور دکتر خودم نیست، شاگردمه که دکتر داروسازه!) تماس بگیرم و درمورد این دارو و عوارضش بپرسم که ترجیح دادم حماقتم رو بیش از این رسانه ای نکنم، اونهم در برابر کسی که همینطوری نزده میرقصه و همواره مترصد فرصتیه تا برتری خودشو به رخ من و جهانیان بکشه یا اینکه مثل استاد و شاگرد بالای منبر بره و مواخذه کنه! زین رو رفتم سراغ دوست همه چی دون اما رازدار و کم توقعی بنام اینترنت که همواره بی هیچ مزد و مواجبی بهم کمک کرده! تمام اطلاعات بالا رو هم از همین دوست کم حرف وفادار گرفتم و بعدش بود که یه چیزی تو دلم هری ریخت پایین! یادم میاد یک هفته پیش وقتی آقای دکتر از نوع زبانم لال شاگرد (متنفره بهش بگم شاگرد منم هی تکرار میکنم که لجشو درآرمزبان)، کنارم نشسته بود بهم گفت ضربان قلبت تندتر از نرماله! و من تعجب کرذم از این تشخیصش (آخه تشخیص از راه دور بود! چشمک)، اما چند لحظه پیش خوندم که افزایش ضربان قلب و احتمال بالاتر سکته قلبی از عوارض این داروئه. خدا رحم کرد! متعجم چطور مادرم اینها رو مصرف کرده طی این سالها، البته من همیشه نگرانیمو از مصرف اینهمه قرص اعصاب بهش ابراز کردم اما میگه بدون اونا نمیتونه زندگی کنه، بخوابه، کارای معمولیشو بکنه...همیشه همینو گفته.

گفتنیه من نسبت به تاثیر داروهای اعصاب چندان بی اعتقاد هم نیستم و حس میکنم وقتی ادم به جایی میرسه که از دست خودش کاری برنمیاد و مستاصل شده یا مثلا درمورد اختلال وسواس فکری - عملی و اضطراب شدید و ... این داروها با اثرگذاری روی بخشهایی از مغز یا مثلا افزایش برخی مواد شیمیایی شادی آور که مقدارشون در مغز کاهش یافته (مثل سروتونین و ... ) تاثیر خودشونو میذارند، اما اینکه کنار داروهای خودت دارویی رو بخوری که معلوم نیست چه اثری روی متابولیسم بدنت داشته باشه چیز دیگه ایه. خدا رحم کرد که خیلی اتفاقی و بعد دوهفته این موضوع رو فهمیدم. خدا میدونه وقتی پزشک معالجم بفهمه بیمارش چه اشتباهی کرده چه واکنشی نشون بده! البته نه که ما خیلی خوش شانسیم و خاطرخواه زیاد داریم، احتمال اینکه آقای دکتر هم خیلی شوکه و نگران بشند زیاد نیست.

یوقت فکر نکنید هر چی میشه من زرتی میام اینجا و مینویسم، نخیر! اما نه که اعضای خونوادم خیلی با من همدردی کردند و کلی نگرانم شدند و نازمو کشیدند، تصمیم گرفتم بیام اینجا و عقده گشایی کنم شاید شماها یه کم تحویلم بگیرید و کمبود عاطفیمو جبران کنید. تو رو خدا بهم بگید که خیلی خوشحالید زندم و هنوز نفس میکشم، بگید که اگه چیزیم میشد نمیدونستید چیکار باید بکنید!  بگید که خدا خیلی بهم رحم کرده! بگید طاقت دوریمو ندارید، بگید که دوستم دارید، بگید که.... بگید..... خیال باطل

[ ۱۳٩٢/۱٢/۱۳ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ Daisy ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسیم، من به سرگشتگی آهوی دشت، من به تنهایی خود می مانم...
امکانات وب